تبليغاتX

پادشاه فرزانه ايران اعلاحضرت همايوني رضاشاه دوم پهلوي ! حقير درکلبه فقيرانه ام جواهر پربهايي رادارم که شما در جاه و جلال کبريايي تان آن را نداريد.من چون شما را دارم و شما چون خودتان نداريد

سال 1387 سال پرچم شيروخورشيد ">سال 1387 سال پرچم شيروخورشيد پاسارگاد2 - یک خنجر و یک سروده
پنجم آذر دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

      اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی

 

خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم

به صورت تو نگاری٬ ندیدم و نشنیدم

 

اگرچه درطلبت هم عنان باد شمالم

به گرد سروخرامان قامتت نرسیدم

 

با به جنبش درآمدن نهضت های اپوزیسیونی و دست اتحاد دادن گروه ها و تشکل ها٬برای پذیرش ذات ملوکانه شاه شاهان رضاشاه دوم پهلوی به عنوان رهبر و پرچمدارپیغام آزادی ایران٬ نورامیدی در قلب ملت درخشید و این احتمال علمی و قوی را در ذهن ها پررنگ ترساخت که حکومت عمامه داران جنایت پیشه به سه دهه نخواهدرسید و معبود به زودی بازخواهد گشت...تااین جا همه چیززیبا و امیدبخش است٬ اما مایل بودم نام این پست را"یک خنجر و یک سروده" بگذارم ٬خنجری که همواره حقیر را-و گمانم هرایرانی بیدار و پاک اندیشی را-رنج می دهد٬بزرگ منشی و روح بلندآن حضرت و وسعت بیکرانه قلب نازنینی است که درسینه صاحب ملت وپادشاه غربت نشین٬ اعلاحضرت همایونی رضاشاه دوم پهلویمی تپد.به این نکته باید با دقت توجه کنیم:ایشان پس ازآن همه ناملایمات و آن همه ناسپاسی های ما ملت و همچنین کاهلی ها و یاهتاکی هایی که ازجانب برخی گروه ها وتشکل های اپوزیسیونی دیده اند باز هم با لطف کبریایی خودقلم عفوبرخطاهای مان کشیده و سنگین ترین مسوولیت تاریخ را پذیرفتند.بااندیشیدن به چنین حقیقت تکان دهنده یی٬ هرثانیه خنجری مهلک برقلب انسان فرو می رود و تنهاسر به تعظیم خمیده و لب به ستایش این ابرانسان بی مانند و این وجودبی مثال و یگانه گشوده می شود.غزل زیر را٬چاکر و پابوس ایشان دیگربار٬در وصف آن ذات اقدس کبریایی سروده ام و صمیمانه به پیشگاه حضرتش تقدیم می دارم:

 

اين جا نمي‌مانم آري، شهري كه باران ندارد

باید صدایت کنم من ٬این درد درمان ندارد

 

از تك درختان باغم٬ افسوس برگي نمانده‌ست

ویرانه ی خانه فصلي، غير از زمستان ندارد

 

باور ندارم زماني، يك سايه اين جا گذشته‌ست

اين كوچه‌ها ردپايي از نسل انسان ندارد

 

چيزي نگفتيم و از ما حتا غزل را گرفتند

اي قوم !هرگز گناهي اين گونه تاوان ندارد

 

فردا كه مي‌آيد از راه، تصويرمان هم شكسته‌ست

اين فتنه رحمي به حال آيينه‌ها‌مان ندارد

 

نامت شكوه زمان است،شاها مي‌آيي به شهرم

هر كس كه باور ندارد، مي‌دانم ايمان ندارد.

 

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

 
<