">
بيستم ارديبهشت دو هزار و پانصد و شصت و هشت شاهنشاهي

هنگامي كه فردي از محضر بزرگان استمداد طلب كند و به التماس افتد اگرچه نشانه استيصال مي باشد اما چندان عجيب و شگفت انگيز نيست. اما وقتي كسي ناگزير شود تا به دامان مرد بلند مرتبه يي درافتد كه افكار، بينش و روش ايشان چندان مقارن و همسو نبوده و متعلق به دو حيطه شعوري كاملن متفاوت مي باشند، درعين شگفت آور بودن تكان دهنده نيز هست.
آيت الله كاظميني بروجردي مردي كه ساليان سال از عمر خويش را به مطالعات و تحقيقات اسلامي پرداخته و در زمينه خود خبره محسوب مي شود در طي نامه يي به پيشگاه شاهنشاه ايران اعلاحضرت رضاشاه دوم از خدمت ايشان كمك طلبيد و به حضورشان التجا برد تا شايد شميمي از نسيم مهر همايوني احوال وي را دگرگون سازد.
آقاي بروجردي كه در سنين مياني عمرش به واسطه شكنجه هاي وارده بيش از حد رنجور و بيمار به نظر مي رسد در يكي از دشوارترين سال هاي زندگي اش در محبس مدعيان دين و به عنوان چهره شاخص مذهبي و اسلامي، به حضور پادشاه ايران تقاضاي ياري عرضه نموده است.
اگر بخواهيم نه فقط به نامه بروجردي كه به كليت مطلب نگاهي جامع تر داشته باشيم يكي از عوامل مهمي كه موجبات اين وضعيت اسف بار را فراهم كرد، تمايلات مقلدانه مذهبي و به طور كلي خرافه پرستي توام با واپسگرايي موجود در بطن جامعه ايران بود. اين جهل نه محصول يك بينش اصيل كه حقنه افكار اعرابي بود كه در طي تاريخ بر ما مسلط شدند و با روي كار آمدن سلسله منحوس صفويه و ترويج بي منطق شيعه گري، سبب تجمع آيت الله ها و در طي زمان مشكلات ديگري شدند كه امروز كار را بدينجا كشانيده است. بي تعارف بروجردي و بروجردي ها نيز بخشي از همين گردونه هستند. بي آنكه بخواهيم احساسي و لحظه يي به ماجرا نگاه كنيم و بدون آنكه سياست و مصلحت را لحاظ كنيم امثال وي نيز ساليان سال اضمحلال فكري را در خود تقويت نمودند تا به جايي برسند كه خود را "صاحب نظر" خطاب كنند و بر اساس خودخوانده صاحب نظر شدن شان ديگري و ديگران را به تقليد و تبعيت از خود وادار سازند.
اگر نگاهي اجمالي و كوتاه بر اين نامه بياندازيم تنها مسئلت داشتن درخواستي را براي كمك رساني و رفع نياز خواهيم ديد اما هنگامي كه بر مطلب نگر عميق تري اندازيم، دنيايي ماجرا در بطن آن خفته است.
يك آيت الله كه به هر رو متعلق به قشري است كه شنيع ترين جفا و پست فطرتي را در حق پدر فقيد و آريامهر اعلاحضرت رضا پهلوي(محمدرضاشاه) مرتكب گرديدند، حالا نمونه يي از همين قشر دست به دامان فرزند برومند همان پادشاه گرديده است. يك عمامه دار كه به ظاهر از قماش همان دشمنان كينه ورز و لجوج شاهنشاه فقيد پهلوي مي باشد اكنون در نامه يي سراسر مويه و ضجه، قلم و انديشه خويش را به زير پاي پادشاه كنوني ايران فرش مي كند و از محضر معظم له استدعا مي نمايد كه به قول خودش اين منادي استقلال و آزادي را ياري فرمايند. آقاي بروجردي با صراحت خود را به محضر رضاشاه دوم يك منادي استقلال و آزادي معرفي مي كند. همين نكته خود گوياي همه چيز است. "آزادي" واژه يي است كه به جد با روح و بن مايه تقليد و تعصب در تضاد است و يك آيت الله كه خود را مرجع تقليد مي داند در شرايطي قرار گرفته كه خودش را منادي يا ندا دهنده "آزادي" مي نامد. بحث بر سر لزومن واقعي بودن يا نبودن اين عنوان نيست كه مطلب مهم، كشنده و مهلك بودن مافوق تصور حكومت آيت الله ها مي باشد كه فرياد وااسفاي خودشان را نيز برآورده و كار را به جايي رسانده كه بنا بر مثل معروف، غسال نيز به حال اين جنازه گريه مي كند...
شدت تكان دهنده بودن اين ماجرا براي آنهايي كه كمترين تعلقي به نظام فاسد ولايت فقيه داشته باشند شايد به راحتي قابل توصيف نباشد. امروز يك آيت الله، يك عمامه دار، يك مرجع تقليد به نام و يك روحاني از بي رنگ شدن حناي مذهبي صحبت مي كند و از تماميت قساوت حكام ديكتاتور و شكنجه هاي هولناكي كه بر جسم او وارد آمده است فرياد بر مي كشد. امروز يك آيت الله مقابل ايدئولوژي حكومت آيت الله ها ايستاده و در نامه يي به محضر شاهنشاه ايران رضاشاه دوم پهلوي حكومت ديني را خيانت به خدا و قطع ريشه ديانت توصيف مي كند.
اين شخص متعلق به همين سلك است. از نهاد و درون همان حوضه هاي علميه بيرون كشيده شده و شدت قباحت رژيم مذهبي آن اندازه بوده كه نتوانسته است كسي از تبار خود را نگاه دارد و لااقل تحمل نمايد و شدت فشارهاي روحي و رواني را به حدي رسانده كه فرد مورد اشاره در پيشگاه وارث كيان پادشاهي - بنا به عنواني كه بروجردي به ايشان داده است "يادگار دوران خوش ايران زمين"- منتهاي نارضايتي اش را از حكومت مدعيان دين ابراز نموده و به معناي بهتر شالوده و تار و پود اين حكومت را از هم مي گُسلد. كاظميني بروجردي در كنار حسين خميني، حسنعلي منتظري، اميرفرشاد ابراهيمي، فاطمه صادقي، محسن سازگارا، اكبر گنجي و... نمادهايي از قهر، خشم و انزجار دروني اين رژيم مي باشند. اين اشخاص كه بالجمله چهره هايي شاخص و معروف نيز هستند سمبل هايي از عصيان دروني و نهادي اين سيستم مي باشند. تصاويري عينيت و جسميت يافته از به انتها رسيدن و شكست خوردن آرماني كه روح الله خميني آنها را تبيين و ستايش مي نمود. اينان مظاهر زنده و حاضر بسته شدن دفتر نظام هاي مذهبي مي باشند. افرادي كه از داخل اين حاكميت برآمده اند و زماني بخشي از اين پيكره را تشكيل مي دادند.
قصه حكومت خدا بر زمين و افسانه ولايت فقيه امروز واپسين صفحه هاي خود را طي مي كند. اين كتاب شوم رو به پايان است و فانوس آن در حال زوال يافتن مي باشد. وقتي شخصي كه خود را آيت خدا مي نامد، از فرط تعب دست به دامان وارث اريكه شاهنشاهي و نماد اصيل ايران گردد و از حضور ايشان تقاضاي ياري نمايد خود به معناي يك تير خلاص به جسم نيمه جان حكومت الله است. حكومتي كه از همان ابتدا به زور سرنيزه خود را پايدار نگاه داشته بود امروز حتا در نزد يك آيت الله اعتبار و ارزشي ندارد. اين داستان سي ساله خاتمه يافته چرا كه مرگ آن در درون رخ داده است:
چون نيك نظر كرد پر خويش در آن ديد
گفتا ز كه ناليم از ماست كه برماست.
در پايان متن كامل نامه سيد حسين كاظميني بروجردي به پيشگاه نماد فره ايزدي اعلاحضرت رضا شاه دوم پهلوي قرار داده شده است تا بهتر قضاوت شود:
خدمت شاهزاده گرامی، رضا پهلوی
یادگار دوران خوش ایران زمین
درود بر شما كه هرگز به خدا خیانت نكردید و با تیشه حكومت، ریشه دیانت را قطع ننمودید.
سلام بر پدر فقیدتان كه یك اسلام خواه بی ادعا بود و یكی از بركات نظامش، اعتبارات گسترده دینی و علائق بی وقفه و عمیق مردمی به معنویات و الهیات بود.
اینجانب كه به خاطر اعتراض به لوث مذهب درآمیخته به سیاست، مورد حملات وسیع مدعیان روحانیت و جمهوریت قرار گرفتهام و در این راستا چندین سال است كه طعم تلخ شكنجههای اسلامی را چشیدهام و با آثار وخیم آن به استقبال مرگ میروم، شاهد رنجوری خاك مقدس وطن از وفور فقر و كثرت خشونت و تمامیت قساوت حكام دیكتاتور میباشم.
به راستی ملتی كه مالكان واقعی و حقیقی بزرگترین مخازن طبیعی جهان و صاحبان بالاترین ثروت زیرزمینی دنیا هستند و به طور روزانه ناظر بر اكتشافات جدید و عظیمی از منابع خداداده می باشند، چگونه از نداری ها و بیعدالتیها و نیازهای همه جانبه خود، همچون مارگزیده بر خویش میپیچند و مینالند؟ رعیتی كه در روزگاری نه چندان دور، الگوی خداپرستان و اسلام خواهان عالم بودند، اكنون حنای فكر و فرهنگ مذهبی، دیگر برایشان رنگی ندارد و به استحاله تمام عیار اعتقادی دچار شده اند و رژیم ولایت مطلقه فقیه با پوشش های كاذب خبری و سانسورهای جامع رسانهای، سعی در اخفای این دو مسأله اساسی ملی و مذهبی یعنی فاجعه مادی و فلاكت معنوی دارد و مزورانه با ترتیب دادن اجلاسها و كنفرانسهای مضحك و دستچین شده و هدفدار در داخل و خارج و نیز با حراج منافع كشور و خرج های كمرشكن از بیت المال برای جذب اهرم های خودفروش و پول پرست، اراده به قبض آبرو كرده است و آهنگ سلطهجویی برممالك منطقه را دارد و هزینه گزاف چنین اهداف اهریمنانه ای را آحاد مظلوم و محروم و تحت ستم استبداد نعلین میدهند و این آفریدگار مهربان و با گذشت می باشد كه به خاطر انتساب ناجوانمردانه اعمال استعمارگران مذهبی به او، در جایگاه اتهام و اعتراض قرار گرفته است.
لهذا از شما میخواهم تا از تمامی استعداد و استغنای خود بهره جوئید و این منادی آزادی و استقلال را یاری نموده و طنین فریادهای این زندانی تبعیدی شوید كه تاریخ معاصر ایران زمین در تب تبعیض ها و ستم ها می سوزد و منجیان زخم خورده و دردآشنایش را صدا میزند و هرگونه بیتوجهی به آرمان عدالت و صلح، سبب ازدیاد عمر وطنفروشان ضد بشر میشود و خنثی سازی بوق های گوش خراش استثمار جویان مذهبی ایجاب می كند تا به اعتلای شعائر و ادبیات حقیر، پژواك بین المللی دهید و نهادهای حقوقی و انسانی و قانونی جهان را به حمایت اینجانب دعوت نمایید كه هدف و راه من، تضعیف و توقف سریع حكام مستبد ایران است.
با سپاس و احترام ، سید حسین كاظمینی بروجردی
دوازدهم فروردين دو هزار و پانصد و شصت و هشت شاهنشاهي

واقعيتي كه همه بدان واقف مي باشند – حتا آنها كه چون نگارنده چنين واقعيتي را لكه ننگ ايران و نه يك افتخار قلمداد مي نمايند- سهم قاطع و شاخص گروهك توده و همچنين گروه فاسد مجاهدين خلق در به سرانجام رساندن غوغاي منحوس پنجاه و هفت بود. جريان خان و مان سوزي كه چند ماه بعد انقلاب نام گرفت و سپس به انقلاب اسلامي شهره گشت، به واقع محصول تلاش هاي مغرضانه و ضد ايراني حزب توده و ماركسيست ها بود تا با چيره شدن بر حاكميت ايران، اهداف و اميال پليد خود را پياده سازند اما چيزي به تحقق آرزوهاي دراز آنها نمانده بود كه خميني و دار و دسته هرزه صفتش ميدان را به سود خود تصاحب كرده و بانيان استالينيست شورش 57 را ناكام ساختند.
خطر تسلط ملايان بر ايران، نگراني پر اهميتي بود كه همواره و به خصوص در طي صدسال گذشته ذهن ها را به خود مشغول مي داشت. در زمان قاجارها دست ملايان كاملن باز بود تا ضمن فريفتن و چاپيدن مردمان عامي آن روزگار، منتقدين دين و حتا افرادي كه به هرشكلي خواستار دستيابي به آزادي هاي اجتماعي بودند را به هر طريق نابود كنند. سيستم مذهبي و دگماتيزم مطلقي كه بر شيوه حكومتي قاجارها سيطره داشت عرصه را براي جولان دادن محض روحانيت باز گذارده و آنان را بر نواميس و هستي مردم مسلط ساخته بود.
از ديرباز باورداشت عمامه داران زعامت و تكفل(عباراتي كه عينن از خودشان شنيده مي شود)بر تمام داشته هاي مردم بوده و اين گروه با صراحت خود را نماينده و جانشين خدا معرفي مي كردند. همين طرز تلقي كج مدارانه و دور از عقل اينان هنگامي كه با ناخويش باوري و حماقت توده هاي غالب مردم رو به رو مي شد زمينه را براي پياده ساختن تمام اهداف اين ملايان روبه صفت فراهم مي ساخت تا جايي كه لفظ غير واقعي و كاملن بي اساس "روحاني" به معناي پاك و بي گناه را به اين قشر جلاد و نامردم نسبت مي دادند.
بی خبری و دور بودن مردم از واژه هاي پرارجي چون "آزادي" و "حقوق طبيعي انساني" ريشه يي ژرف در باور بي خردانه آنان به وجود افرادي به نام "پرهيزگاران" داشت. حال آنكه چنين اصطلاحي در سرشت خود دچار پروداكس است و اگر بتوان كسي را معصوم يا نماينده و جانشين خدا بر زمين معرفي نمود تك تك انسان هاي كره زمين بي هيچ تبعيضي مي توانند چنين باشند پس در نتيجه صورت مساله منتفي مي باشد. وجود دست غيبي و حمايتگر وجودي به نام خداوند بر سر فرد يا افرادي خاص، مطلبي است كه هرگز اثبات پذير و تعريف شدني نيست. نه بخشي از تجربيات آشكار بشري است و نه پايه يي علمي و نظري دارد و نه قابل توصيف و يا قابل آزمايش است در نتيجه تنها تلقين مكرر خرافه ها بود كه بسياري را فريب داد و آرام آرام ريشه ملاپرستي و پيروي گوسپندوار از ايشان را در بسياري تهي مغزان نهادينه كرد. همراه با ساليان نخست سلطنت رضاشاه كبير و به يمن حضور آن ابرمرد فرزانه، قدرت و نفوذ جدي ملايان بسيار كمرنگ شد و در سايه پادشاهي ايشان به كمينه خود رسيد.
با پيشرفت تكنولوژيكي و افزايش آگاهي هاي اجتماعي، رفته رفته مردم از پيله تعصبات كهنه و بي حاصل و افكار ماليخوليايي حقنه شده توسط سلسله عالمان بي عمل و لمپن هاي عمامه به سر بيرون آمده و قدری با دنياي روز آشناتر شدند. همين مهم باعث شد تا به آهستگي باورهاي كهنه به دور ريخته شده و شناخت و بهره گيري از شيوه درست زيستن جاي كهنه پرستي و حماقت را بگيرد. كم كم و با آغاز دوره مهمي از تحول در دهه چهل خورشيدي عملن ريشه هاي انگل وار ملايان مي توانست بخشكد و نابود شود اما طبع پلشت و منفور اين قشر بي مايه و بدكنشت سبب شد تا صداي اعتراض شان را كمي بلندتر كنند. عربده وا اسلاماي خميني از همان دهه برخاست و آرام آرام ناهنجارتر شد. شوربختانه قطع كامل درخت كرم خورده آخونديزم كاري نبود تا به تنهايي و از جانب آريامهر بزرگ انجام گيرد چرا كه هنوز ردپاي جهل و خرافه در بخش هايي از جامعه و به خصوص شهرستان هاي كوچك و در ميان مردمان سنتي و فاقد آگاهي به چشم مي آمد و محو اين جاي پاي آلوده نيازمند زمان بود كه متاسفانه شرارت بيگانگان٬ اين مجال را به ميهن ما نداد.
دهه پنجاه اوج ناآرامي ها و آشوب طلبي توده يي ها و گروه هاي چپي بود. بر خلاف دهه چهل كه سير پيشرفت و مدرنيزه شدن جامعه موجبات كوته دستي و در عمل فرياد هاي گلوپاره كننده ملايان را به همراه آورده بود دهه پنجاه فصل چهار اسبه تازيدن چپي ها و كمونيست هايي بود كه بسياري از آنان تحت القائات مضحك و پوچ رهبران خارجي شان به برابري مطلق و بي چون و چراي اجتماعي تاكيد داشته و درين پيرامون هيچ نوع مذاكره و مباحثه يي را نمي پذيرفتند. سردمداران اين طرز فكر نيز بي آنكه گوشه چشمي به شعارهاي دهان پُركن و تحميق گرانه خود داشته باشند سرسختانه آرمان هاي قدرت طلبانه خود را جستجو مي كردند و فضاي آزادي كه بر جامعه حاكم بود به اين گروه هاي ناراضي مجال مي داد تا دايره فعاليت هاي مخرب خود را گسترده تر سازند.
پرسش اينجاست كه چرا و چه گونه در بحبوحه به ثمر نشستن شورش غير مردمي اوباش در سال پنجاه و هفت، ناگهان روزگار بر وفق مراد ملايان شد و اين قوم تن برهنه و بد هيبت از كدام خلاء بهره جستند تا زمام امور را به دست گيرند و با تمام قوا بر منابع ايران استيلا يابند؟
البته عوامل گوناگوني دست به دست يكديگر دادند كه در ساده ترين شكل مي توان به دو عاملِ خارجي و داخلي تقسيم نمود. پيرامون عامل خارجي آن بايد در مجالي بهتر گفته شود چرا كه رموز پيچيده قدرت و منفعت طلبي ابرقدرت هاي جهان مبحثي نيست كه به آساني يا با بيان چند جمله از كنار اين مهم عبور نماييم و سزاوار است كه به موعدي مناسب تر واگذار شود.
در باب عامل يا بهتر بگوييم عوامل داخلي چيرگي عمامه داران جا دارد به شاخص ترين اهرم اشاره شود و آن نيز استفاده حربه يي قشر موسوم به روحانيان از افكار خرافه پرستانه يي بود كه همچنان در ميان عده يي از مردم رواج داشت. پيروان اين طرز فكر عمومن اقشار دست پايين و فاقد سواد جامعه بودند ضمن اينكه شكل و ساختار تربيتي آنان آميخته با رذالت و شرارت بود و همين بهترين سكو براي بالا جستن و بر صندلي قدرت جهيدن ملايان بود. افرادي كه سال هاي سال تشنه گي و ولع شان براي قدرت گرفتن و بهره برداري از مكنت و ثروت، روح و روان آنان را مي آزرد امروز بوي عفونت وجودشان تمام ايران را در بر گرفته بود و با تمام وجود مي كوشيدند تا هرچه سريع تر در گوشه گوشه ايران كلوني ها و اجتماعاتي تشكيل دهند تا با حمايت از رهبر مفسدين ايران(روح الله خميني) اين واخوردگان زباله نشين نيز به نان و نوايي برسند. سازمان مخوف و تروريستي سپاه پاسداران دقيقن از بطن همين بي سر و پايان بنا نهاده شد. همان متعفنيني كه ميان مردم آن زمان عمومن به فالانژ، حزب اللهي، خط امام و غيره شهرت داشتند.
رفراندوم خودساخته دوازدهم فروردين سرآغاز سقوط ايران بود. روز ننگيني كه شغال هاي موذي بر حكومت شوم خود مزورانه مهرتاييد زدند و مردم بيچاره و فريب خورده تنها بازيگران بي ارزش اين صحنه ساختگي بودند و امروز با افسوس و حسرت از چنين مشاركت ابلهانه و بي حاصلي ياد مي كنند.
از نهضتي كه ريشه هايش پوسيده و سرشت و نهادش ناپاك بود بي شك انتظار شاخ و برگي بهتر از اين نمي شد داشت. پس از سفر خاندان پاك نهاد و جليل القدر سلطنت پهلوي ناگهان سيل مصيبت و فتنه بر سر ملت باريدن گرفت و رفراندوم دروغين و ساختگي دوازدهم فروردين، رژيم نامشروعي به نام جمهوري اسلامي را بر سر ميهن ما آوار كرد كه امروز و پس از عبور سي سال سياه هنگامي كه به برآيند و كارنامه سراسر پليدي اين نظام مي انديشيم جز مرگ و تباهي و ويراني چيزي نمايان نيست.
خاكستر غم افزايي كه امروز پيش روي ماست دسترنج آتش مهلكي است كه سي سال پيش به تار و پود خانه ي ما افتاد. اكنون زمان گريستن بر ويرانه هاي خانه اجدادي نيست بل هنگامه حركتي فوري و جدي براي نابود ساختن آتش افروزان مُلك ديرين ماست.
به اميد روزي كه ميهن آريايي ما از لوث وجود اين نفرين شدگان تاريخي و دين پرستان ديوسيرت پاك و پالوده گردد و ايران را به خاك پاي يگانه صاحب راستينش ذات مبارک اعلاحضرت پيشكش كنيم.
پايداري پادشاهي پيروزي
بيست و ششم بهمن دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهي

شنيدن خبر رها ساختن ماهواره اميد از سوي رژيم اسلامي شايد براي بسياري به مانند ساير اخبار جنجالي حاكميت تهي مايه وقت، مضحك و بي خاصيت باشد. شنيدن چنين داستاني گرچه چندان سبب تعجب نگارنده نشد اما نمي توان تاسف ناشي از برباد رفتن بي حاصل سرمايه هاي ملي را پنهان نگاه داشت.
رژيم ديكتاتوري به نام جمهوري اسلامي، حدود سه دهه پيشتر چون كابوسي بر كشور عزيزما آوار شد و ابعاد مصيبت اش را هر روز فراتر از روز پيش نشان داد و اگرچه عدم مشروعيت و لياقت اين رژيم از روز نخست بر ما عيان بود ولي عمق فاجعه زماني حتا براي مدافعان پيشين اش نمايان گشت كه حكومت الله سر در جاده پروژه هاي عجيب و بي سر و ته گذاشت و اين رويه احمقانه و شوم را تا بدانجا جلو برد كه در ظرف چند سال پس از پايان جنگ هشت ساله با عراق، اقتصاد ايران واژگون شد و اگر ته مانده يي از رفاه و تامين معيشتي مردم از زمان سلطنت آريامهري برجاي مانده بود تنها دو – سه سال كافي بود تا استارت و اجراي برنامه هاي بي حاصل رژيم ولايت فقيه، پايه هاي اقتصاد را از بن ويران سازد و شرايطي دردناك با خود به همراه آوَرَد.
ناگفته پيداست كه دست گذاردن حكومت اسلامي بر اين قبيل برنامه ها، هيچ معنايي جز بلند پروازي اسلام گرايان و تمايل مفرط شان بر ترويج افكار باطل و خارج از رده آنان نداشته و تعبيري جز تلاش حاكميت مذهبي براي پخش و تبليغ ايدئولوژيكي، سزاوار اين گونه پروژه هاي بي حاصل و احمقانه ي جمهوري اسلامي نمي باشد.
شوربختانه يك تلقين و ارايه خبري نادرست، تبليغاتي و عوام فريب، ذهن پاره يي از هم ميهنان را دچار اين توهم ساخته است كه ايران با گام نهادن در چنين وادي هايي خواهد توانست در آينده هم رديف كشورهاي طراز اول و پيشرفته جهان بايستد! در اين نوشتار جا دارد كه فهرست وار، دلايل خلاف بودن و خيال پردازانه بودن چنين ذهنيتي ارايه شود:
1-اگر حكومت اسلامي خواهان نزديك شدن به معيار هاي جهاني پيشرفت در عرصه هاي فناوري باشد ابتدا آزادي هاي اجتماعي ارايه مي دهد. ساختن و پرتاب يك ماهواره در وانفساي فيلترينگ اينترنتي، پارازيت هاي ماهواره يي، سركوب روزنامه ها و صداهاي آزاديخواه و محدوديت هاي شديد زنان و مردان در امور شخصي شان، به راستي چه معنايي جز اهانت مستقيم به شعور ملت در بر دارد؟
2-جمهوري خامنه يي هرگز نمي تواند مدعي قدم گذاردن در جهان تكنولوژيك به هدف رفاه و تامين نياز شهروندان جامعه ايران باشد چرا كه ماهيت و تز پايه يي اين رژيم، دست يازيدن به اهدافي موهوم و با تعريف هاي آن جهاني است و همواره مشروعيت نداشته خود را از قدرت هاي ماورايي و دسترسي ناپذير كسب نموده و باورمند به برخورداري از حمايت دست هاي غيبي و آسماني مي باشد به همين دليل هرگز و هيچگاه مصاديق رفاه دنيوي و واژگاني چون "آرامش" و "آشتي" برايش تعريف واضح و ملموسي نيافته و براي اين مهم تلاش و كوششي نمي كند.
3-جمهوري اسلامي از نخستين روز آغازش با فريب و نيرنگ و در سايه ي يك ازدحام خشن و بي قانوني مطلق بر سر كار آمده و همان ابتدا نيز از عدم مقبوليت خود آگاه بود ضمن اينكه با نگر بر موقعيت بي نهايت متزلزل خودش در منطقه مي دانست كه تنها راه بقاي قدرت اش، دست يافتن به يكسري امكانات و تجهيزات ويژه است كه در شرايط حاد و اضطراري بتواند به سود تضمين حاكميت اش مورد بهره برداري قرار دهد. شايد براي بسياري، اين پرسش بسيار درگير كننده باشد كه چرا رژيم اسلامي جاي به اجرا در آوردن پروژه هايي كه به دور از دنياي جاسوسي و نظامي گري و تبليغاتي و جنجال سازي جهاني در خدمت تامين نيازهاي ايرانيان داخل مرز باشد، فقط بر پي گرفتن پروژه هاي بيش از حد كلان و البته غير ضروري يي تاكيد دارد كه در راستاي حفظ حاكميت اش در برابر تهديدهاي احتمالي جوابگو باشند؟
گفتني ها بسيارند كه شايد در حوصله ي چنين مطلبي جاي نگيرند. حكايت جمهوري ولايت فقيه، همان حكايت صدبار تكرار شده غريقي است كه به هر تخته پاره يي چنگ مي اندازد و داستان تلخ حاكميت رو به پاياني است كه در روند اضمحلال آهسته خود٬ يك ملت را به همراه منابع ملي و در كنار حيثيت بين المللي ميهن شان به گرداب فرو مي برد. اگر از بيرون به نمايش هاي مردم فريب و خنده آور رژيم وقت نگاه كنيم هرآنچه كه مي كوشند تا با تمام قوا حماسه و شور جلوه دهند از نگر آنكه از دور شاهد ماجراست تنها به مانند طنز تلخي ست كه در كنار پوچي و بي محتوايي اش بسيار نيز احمقانه و چندش آور مي نمايد.
بازخورد پرتاب ماهواره رژيم ملايان در سطح جهاني به مانند موج گذراي يك خبر دست چندم و كم اهميت بود كه به طور سرسري و بي اهميت از آن عبور كردند و درست برعكس، بازتاب داخلي اين خبر طوري بود كه در روز تست اين ماهواره كذايي، بسياري از هم ميهنان داخل مرز پيام هايي اسپَم شده پيرامون تبريك پرتاب آن را روي گوشي هاي تلفن خود دريافت نموده بودند و اين نشان از اوج عوام فريبي و بازنمودن حساب تبليغاتي بر انديشه هاي خام و ذهن هاي ناپخته و كوته بين دارد و ناگفته پيداست كه رسم ديرين سلطه گري و ابقاي رژيم هاي غيرقانوني و فاقد محبوبيت، سرمايه گذاري فكري و ايدئولوژيكي بر افراد سطحي و فاقد فرهنگ مي باشد كه نابخردي شان همواره بهترين پل براي عبور قدرت پرستان پتياره از مسيرهاي خطرآفرين مي باشد.
اين روزها و در حاليكه از سويي حاكميت اسلامي در مسير زوال خود واپسين تيرهاي نوميدانه اش را به سمت و سوي هدفي نامعلوم پرتاب مي كند و از سوي ديگر دچار انزواي مطلق و بي سابقه يي گشته كه سياست هاي نابخردانه رژيم و سران آن موجبات اش را فراهم ساخته است، فوريتي كه بيش از هرچيز مهم و شاخص به نظر مي رسد تشكيل و پشتيباني همه جانبه و معنوي گروه هايي فعال براي اجراي نافرماني مدني و مبارزات به دور از خشونت در داخل ايران مي باشد. همچنين با استفاده از فرصتي كه شكاف ها و رخنه هاي لاينحل موجود در رژيم اسلامي به ما بخشيده است مي توان هرچه شتاب ناك تر چيدمان و نظم گروه ها را قوي تر ساخت تا تمامي اين مبارزين – فارغ از مسلك و ديدگاه سياسي – در جهت حركت به سوي رهايي ايران و نجات بخشيدن هم ميهنان دربند گسترده تر اقدام نمايند. تنها همتي بايد...
" فرتور بالا، از تارنماي ايران ب ب ب برداشت شده است"
بيستم بهمن دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهي

پيرامون سالروز فاجعه ملي بيست و دوم بهمن پنجاه و هفت تا به حال بسيار گفته شده است و شايد تقارن با اين سالروز شوم بهانه مناسبي براي نوشتن اين مطلب گرديد.
ناگهان در عبور چيزي كمتر از سه ماه، استيلاي انقلابي جاروكشان و قشر اوباش جامعه دفتر نيك بختي و آزادي ايران را براي مدت نامعلومي بست و بالاخره سلطه ي نحس عمامه داران وضعيتي براي هم ميهنان فراهم كرد كه بسياري از آنان آرزو مي كنند كاش در چنين شرايط دردناكي هرگز پا به عرصه وجود نمي گذاشتند.
سي سال در نفرت و مصيبت و مشقت سپري گشته و سي سال حيثيت بين المللي ايران به بازي گرفته شد. بيست و دوم بهمن ماه تاريخ منفوري است كه حتا با گذشت قرن ها هرگز درصدي از حجم انزجار ميهن پرستان نسبت به اين تاريخ كاسته نخواهد شد. بد نيست نگاهي كلي به ماحصل اين سي سال تاريك بياندازيم. خساراتي كه از جنبه هاي گوناگون به ريشه و بنيان ايران وارد آمده اند به راستي قابل محاسبه نيستند. اما يك مرور خلاصه وار و كلي مي تواند گوشه هايي از ابعاد فاجعه را روشن سازد:
1-جنگ ويرانگر و بي حاصلي كه ظهور ناگهاني رژيم اسلامي موجباتش را فراهم آورد و لجاجت خان و مان سوز خميني آن را به يكي از طولاني ترين و فرسايشي ترين جنگ هاي سراسر دنيا در چند دهه اخير بدل ساخت.
2-كشتار وسيع و بيرحمانه مخالفين و دگرانديشان كه در تابستان سال 68 بنا به دستور مستقيم خميني توسط دو تن از جلادترين شاگردانش لاجوردي و كچويي انجام گرفت. لازم به يادآوري نيست كه درصدي از اعدام شدگان را نوجوانان تشكيل مي دادند.
3-تقويت، ايجاد و استقرار انواع گروه هاي تروريستي در سطح خاورميانه و حتا در نقاط ديگر دنيا به منظور برهم زدن آرامش و صلح جهاني.
4-نا به ساماني اقتصادي و تورم مهارنشدني به طوري كه بيشتر هم ميهنان توان زندگي را به واسطه عدم قدرت خريد از دست داده اند.
5- بالا رفتن سرسام آور آمار جرم و بزه و ابتلاي جوانان به انواع رفتارهاي مخرب اخلاقي و اجتماعي.
...
آنچه كه بر ميهن عزيز و محبوب ما ايران گذشت دستاورد سنگين حماقتي بزرگ بود. كابوس سي سال سلطه ي غيرقانوني ملايان بر مملكت ما محصول نابخردي و كوته بيني ما بود. در اينكه تك تك ما به نسبت هاي گوناگون و از نماهاي مختلف در شكل گيري اين مصيبت نقش داشته ايم چندان جاي بحثي نيست.
كساني كه سخت ترين مشكلات و آسيب ها را متحمل شده و آماج تلخ ترين حوادث قرار گرفتند ولو آنكه نه تنها واژه "گناه" يا "تقصير" در كنار نام شان بسي بي معنا و بيجاست بلكه "حق" به مفهوم تام كلمه همواره قسمت مهمي از هويت ايشان را تشكيل داده است همانا صاحبان ايران يعني خاندان سلطنت پهلوي هستند. آنهايي كه جز مهر و عطوفت در حق ما هيچ نكرده اما سنگين ترين حجم سختي بر دوش هاي نازنين آنها آوار شد و اكنون پس از سه دهه تاسف بار كه از نابودي ايران مي گذرد همچنان "حق" با آن بزرگ منشان و "تقصير" بر گُرده ماست. باري در پرونده سراسر سياهي اين انقلاب، طوق ننگين حماقت و انفعال همواره بر گردن ما باقي مانده و همچنين خوي جنايت و دنائت، قسمتي از شناسنامه اسلام گرايان مي باشد و اين در حالي ست كه "حقيقت مطلق ايران" هنوز در تبعيد حضور دارد.
با در نظر گرفتن اينكه همه ما به هر روي در پيشامد اين فاجعه ملي گنهكار هستيم آنچه كه در اين نوشتار،مطلوب نگارنده است به چالش كشيدن آنهايي مي باشد كه ديروز شعار ننگين " درود بر خميني" حنجره هاي شان را پاره مي كرد و امروز در روياي بي پايان ِتماميت خواهي شان مدعي ناجي گري براي ملت بيچاره و ستم ديده ايران هستند. به راستي آنها كه سي سال پيش خيره سرانه و در اوج بي شرمي رو در روي پدر ايران شاهنشاه آريامهر و خاندان بزرگ سلطنتي ايستادند تا ايشان را از مُلك شان برانند و مسير ورود خميني قاتل را گُل باران كردند امروز چه گونه مي توانند داعيه آزاديخواهي داشته باشند؟ آنان كه كشور ما را ديروز به سود جاه طلبي و وقاحت شان گروگان گرفتند و به دست پليد ملايان حواله دادند تا آن را زير و زبر كنند امروز چه حرفي براي گفتن دارند؟
نخست بايد دو نكته مهم را مورد توجه قرار دهيم يكي اينكه آيا الزامن هر نيت و خواسته صحيح و بهينه يي ثمر و نتايج مثبتي با خود خواهد داشت ياخير؟ پرسش همينجاست كه اگر يك نفر، فعلي را با حُسن نيت(نه خبث طينت)و توام با آگاهي(نه تحت تاثير احساسات فاقد حاكميت عقل) به انجام رساند آيا ممكن است عمل عقلاني، منطقي و خيرخواهانه وي به بيراهه ناكامي و حيراني كشيده شود؟ بي شك اگر هر دو عامل يعني فرمانروايي عقل و ذهنيت انساني در پشت عملي پنهان باشد آن عمل و آن رفتار بازخورد مثبت و خوشايندي خواهد داشت و اگر چنين نشود بايد در اصل مطلب ترديد نمود. يعني يا پلشتي و بدطينتي با اين كردار آميخته بوده و يا چندان عقل و خِرَد بر آن نظارت نمي كرده است. انقلاب ننگين سال 57 را در گام نخست، مدعيان روشنفكري مانند(بازرگان، فروهر، سنجابي و ...)مديريت و رهبري كردند و قشر كم سواد و كوته فكر و طبقه واخورده و عوام، به جنبه وحشي گري آن دامن زدند تا سرانجام مهره هاي شطرنج به سود روح الله خميني چيده شد و... آن شد كه ديديم و اكنون نيز شاهدش هستيم.
با نگر بر مقدمه يي كه گفته شد آيا بايد بپذيريم و باور كنيم خميرمايه و سرشت چنين شورش و قيامي پاك و نيالوده بوده است؟ حتا اگر هم بخواهيم بر چنين فرضيه مضحك و احمقانه يي مهرتاييد بنشانيم بازهم اين پرسش مهم سربلند مي كند كه چه گونه مي شود ماهيت و جرقه ابتدايي اين نهضت، معقولانه بوده باشد اما با تحویل گرفتن قدرت و آغاز حكومت جديد با اين سرعت باورنكردني و برق آسا به بيراهه و منجلاب كشيده شود؟ آيا روشنفكري زياده از حد و ترمز بريده اين مدعيان خوش آب و رنگ ملي - مذهبي و خلق گرا آنقدر از حد و اندازه برون شد كه عُرضه و توانايي نداشتند آنچه را كه آفريده اند به درستي مديريت كنند و اين نهضت معلوم الحال دقيقن آن زمان كه استارت قدرت را زده و جنبه عملي و كاربردي اش عيان مي گردد به اين شكل مفتضحانه بايد به دره جُرم و جنايت و حيوان مَنشي سقوط كند؟
فرزند و مولود يك انديشه منحرف و كج تابيده بديهي است كه به تعفن محض جمهوري اسلامي بدل خواهد گشت. تنها ذهن خراب و ويرانگر اين ملي - مذهبيان و ماركسيست هاي خودباخته بود كه توانست يك كشور مترقي و متمدن را از هويت خود تهي سازد تا دين فروشان در مدت زماني كوتاه از يك ايران سرافراز، ايراني محنت زده و سرافكنده بسازند.
آنچه كه بيش از هرچيز تاسف آور مي نمايد نه تحميق شدن اين حضرات روشن فكر!! در گريز آن ماه ها و ساليان نخست چيرگي ملايان بود كه شايد بتوان اين حماقت و خوش باوري كژ انديشانه را به حساب مرعوب شدن ناشي از جو غالب و چشم اميد دوختن نابه جا نسبت به بهبود يابي يك رژيم مزدور و نارهبري پست فطرت گذارد اما امروز و پس از اينهمه سال تجربه سياهي كه بر ايران رفت و تحمل سخت ترين و سهمگين ترين ضرباتي كه از سوي جمهوري انيراني اسلامي بر حيثيت ايران و آبروي ايرانيان وارد آمد اين حضرات جمهوري خواه بازهم تن نمي دهند كه به گناه و خطاي خود اعتراف كنند و حتا لب به سكوت نيز فرو نبسته و همچنان خود را مبارز و دوستدار ايران مي دانند. شگفت آور است كه عده يي تا اين حد ملت ايران را كودن و فاقد حافظه تاريخي مي دانند.
ما نمي توانيم فراموش كنيم در روزهاي تلخي كه ارتشيان دلاور شاهنشاهي تنها به جرم وفاداري شان به هويت ملي خود فوج فوج به جوخه هاي اعدام سپرده مي شدند همين آقايان زياده از حد روشن انديش، مذبوحانه و خاكسار به دست بوسي آن خون آشام دجال صفت روح الله خميني رفته و خود را پشتيبان و حامي نهضت او مي دانستند. ابوالحسن بني صدر كه سرانجام با پيراهن زنانه از ايران گريخت و امروز بي شرمانه به خود اجازه مي دهد تا شكوه ايزدي ايران را زير سوال ببرد همان كسي بود كه در ساليان سلطنت ايران پدر، جزو افراد خرابكار و اغتشاش گر بوده و خميني خانه زاد منزل پدري او بود. بني صدري كه رياست شوراي انقلاب را برعهده داشته و در سال 59 به دستور مستقيم خميني دانشگاه را به خاك و خون كشيد. زنده ياد داريوش فروهر يكي از افرادي بود كه همصدا و هم داستان با خميني، مردم را تحريك مي كرد تا به خيابان ها ريخته و با شكستن حكومت نظامي به آشوبي كه سپستر ريشه ايرانزمين را نابود ساخت دامن زنند. بگذريم از اينكه سرانجام عمال رژيم اسلامي مزد داريوش فروهر و همسرش را با ضربات چاقو پرداخت كردند. كريم سنجابي به عنوان يكي از طلايه داران ستيز با سلطنت پهلوي و يكي از سمبل هاي امروز جمهوري طلبان به اصطلاح اپوزيسيون، مضمحلانه با خميني بيعت كرد و امروز مدار روزگار بر چه روالي است كه اين افراد به خود اجازه مي دهند تاريخ معاصر را -كه همه ما به چشم ديده ايم- وارونه جلوه دهند و از آنجايي كه سرشان در حكومت ولايت فقيه بي كلاه مانده است بانگ و افغان برآورند كه ما خواهان دموكراسي و آزادي هستيم.
علامت سوال عينن اينجاست كه چرا و چه گونه شما شيفتگان دموكراسي با خميني بيعت كرديد؟ چه پتانسيلي در وجود يك ملاي نادان و مجنون ديديد كه در ذهن تان از اين جلاد پير، تصوير يك "شخصيت دموكرات" و يك "ناجي" نقش بست؟ چه عاملي سبب شد تا گمان كنيد جانوري كه در توضيح المسايل اش آن اراجيف قبيح و شنيع را به عنوان حكم و روش زندگي نوشته شايسته و لايق رهبري ايران است؟ آيا كينه و غرض ورزي شما نسبت به حكومت سرافراز شاهنشاهي آنقدر شديد و بي حساب بود كه به ولايت منفورترين نوع بشر(خميني) تن در داديد كه فقط شاه ايران سلطنت را ترك گويد؟
اين بدترين و سنگين ترين مجازاتي بود كه توانست گريبان روشنفكر نمايان واخورده دهه 57 را بگيرد. همان كوتاه قامتاني كه به علت عدم توانايي در تحليل و فهم بسياري از مسايل، وارد جرياناتي شدند كه نتيجه يي بس گران و مهلك براي ميهن ما داشت.
وظيفه ما چيست؟
با در نظر گرفتن اينكه جمهوري ولايت فقيه، بخش مهمي از آرمان ها و ارزش هاي پوچ خود را باخته و در مسير يك زوال و پوسيدگي دروني در حركت مي باشد. تهديد ها و تحريم هاي مداومي كه از سوي جهانيان بر پيكره ديكتاتورهاي مفلوك جمهوري اسلامي وارد مي آيد چيزي نمانده كه جمهوري اسلامي را به آستانه تحمل خود نزديك نمايد و پرواضح است كه شمارش معكوس براي اين حكومت از مدتي پيش آغاز شده است. وظيفه ما به عنوان كساني كه به واقع خود را عاشق ايران دانسته و در مسير مبارزه با جمهوري آخوندها قرار داريم در دو بخش مهم خلاصه مي شود:
الف: تشخيص اولويت ها و تمركز بر آنها.
ب: كوشش براي يافتن و ايجاد هسته هايي فعال در داخل ايران و پشتيباني همه جانبه آنان براي تقويت و پيوستن به قيامي بزرگ.
فردا چه حرفي براي گفتن خواهيم داشت؟
داستان به دو صورت مي تواند ادامه يابد. يا به فرو پاشي زودهنگام جمهوري اسلامي خاتمه خواهد يافت كه در آن صورت، ما تازه به نقطه آغازين بازگشته و بايد ساختار تخريب شده ايران را بازسازي نماييم. در صورت رخدادن چنين واقعه شيريني(كه بي نهايت اميدواريم در زودترين زمان ممكن رخ بدهد) ما شرمسار و سرافكنده خاندان سلطنت و پادشاه بزرگ ايران ذات ملوکانه رضاشاه دوم پهلوی خواهيم بود. شرمنده و خجل از اينكه خواسته و ناخواسته باعث شديم كه آن ذات والاتبار سه دهه را دور از ديار آبايي بگذرانند و بيش از آن شرمگين جفايي كه در پيشگاه پدر همايوني شان محمد رضا شاه مرتكب شديم. صورت دوم داستان و به قولي آن روي سكه متاسفانه خوشايند نيست اگر جمهوري ولايت فقيه در طي مدت يك تا دو سال ديگر به نقطه پايان خود نرسد به احتمال زياد از ايران چيزي باقي نخواهد ماند و ما در چنين شرايطي نه تنها شرمنده شاهنشاه ايران خواهيم بود كه خانه ايشان را به تاراج داده ايم(هرچند امروز نيز تقريبن همين شرايط است)بل شرمسار نسل آينده و تاريخ كهن ميهن مان هستيم و اين شرم و پشيماني همان اندازه كه سوزنده و دردناك است چيزي ماوراي يك فاجعه مي باشد.
پس بياييم و بيانديشيم كدام يك براي ما ايرانيان سزاوارتر است: ايران را از بيگانگان باز پس بگيريم و يا اينكه اجازه دهيم آن را با هيچ يكسان كنند؟
دوازدهم بهمن دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهي

دوازدهم بهمن سي سال پيش، روز شومي كه خميني به ايران آمد. اگر فجايع گرانبار و دردناك اين سه دهه را با چشمان باز نگاه كنيم مجبور خواهيم بود تا بپذيريم تمام بدبختي ها از همين دوازدهم بهمن بود كه آغاز شد.
دوازده بهمن سال 57 روزي بود كه نامردي به نام روح الله خميني درحاليكه غضب و كينه نسبت به تمام ايران تار و پود وي را فرا گرفته بود قدم نحس خود را به خاك پاك ايران گذاشت. كسي كه سالياني پيش به خاطر روح ستيزه گر و دنائت ذاتي اش، حكم اعدام وي مورد بحث بود و البته از سر شفقت ملوكانه آريامهر فقيد محمد رضاشاه حكم قاطع اعدام خميني هندي زاده لغو و با تبعيد جابه جا شده بود. اكنون اين گرگ كينه توز مي خواست وارد ايران شود و نخستين پيشكش او به نابخردان تهي مغزي كه احمقانه در انتظار وي بودند يك "هيچ" بزرگ بود تا نشان بدهد محتوا و درون مايه افكار او نيز با همان "هيچ" معروف چندان فاصله يي ندارد.
روح الله خميني هندي زاده حاصل اختلاط يك سرباز مزدور هندي و به خدمت گرفته شده در ارتش انگلستان با زني به نام "اينديرا" بود. مردي كه از اوان حيات كثيف خود مي خواست "همه چيز" باشد در حاليكه "هيچكس" نبود.
بيشتر ابرقدرت هاي سفله جهان مصمم بودند تا حكومت كهن ديار آريايي ما به دستان خميني گجستگ بيافتد. او نيز فاتحانه بر مسند قدرت نشست و از همان روز نخست حكومت نامشروعش دست هاي خميني به خون بيشماري از هم ميهنان آلوده شد.
اعدام ارتشيان دلاور ارتش جاويد شاهنشاهي، در دستور كار نخستين رژيم خميني قرار گرفت و در كنار آن نيز اعدام هاي فله يي و بي حساب و كتاب مخالفين فكري و عقيدتي جمهوري اسلامي در فضاي خفقان شديد و با بي رحمي و گستاخي هرچه تمام تر آغاز شد و ادامه يافت.
در همان نخستين سال استقرار جمهوري اسلامي، بخش عمده يي از سينه چاكان انقلاب شوم 57 از اشتباه خود به سختي نادم و پشيمان شدند و به خصوص با افروخته شدن شعله هاي آتش و ادامه يافتن جنگ فرسايشي ميان ايران و عراق، جو نفرت و بيزاري آحاد مردم نسبت به سياست هاي ضدانساني و انيراني رژيم اسلامي هر روز و هر سال بيشتر و بيشتر گشت.
آنچه كه درين نوشتار مد نظر نگارنده است، پرداختن به عاملي مي باشد كه موجب شد تا شماري از ايرانيان در گذر سال هاي 56 تا 57 فريب خميني را خورده و اجازه دهند تا او زمام امور مملكت ما را به دست گيرد. بي ترديد يكي از پارامترهايي كه باعث اقبال روح الله خميني در نزد عوام گشت، ظاهر جاهل مابانه و خوي حيله گر وي در بيان دروغ هاي خوش آب و رنگ بود.
به راستي چه عاملي مي تواند يك موجود فاسد و نالايق را كه كوچكترين سررشته يي از سياست ندارد در بالاترين مسند قدرت بنشاند؟ چه برداري آنقدر قدرتمند است كه بتواند يك مزبله نشين را به ولايت مطلقه فقيه بدل سازد؟ چه نيرويي مي تواند موجب شود تا فرزند حرامي يك خانواده گاو پرست هندي، از قعر نكبت برخيزد و بر جايگاهي تكيه زند كه هيچيك از ايل و تبارش هرگز در روياي خود حتا وراثت چنين منصبي را نمي ديدند؟ خميني بر اذهان خام سرمايه گذاري كرد.
در زمانه يي كه برخي از اقشار متوسط از حيث مالي و بسيار پايين به لحاظ فرهنگي، از منش و جلالت و وقار خاندان بزرگ پهلوي متحير و متعجب مي گشتند و حتا ممكن بود كه اين فاصله ناگزير و دست نايافتني بودن جايگاه و مقام مردي چون پادشاه ايران، كژپنداران را دچار بهت و حسد توامان بسازد البته آشنايي با يك ملاي واريخته ي يك لاقبا، داراي لهجه يي مضحك و بي بهره از نزاكت براي اين اجتماع راه گم كرده و بي خِرَد جالب و مهيج مي نمود. همين ذهنيت اشتباه و برخاسته از عدم درك و تحليل صحيح سبب شد تا روزي كه خميني به ايران بازگشت و در گورستان بهشت زهرا آن اراجيف را به زبان آورد بسياري از آن مسخ شدگان چشم و گوش بسته حس كردند بالا قرار گرفتن موجودي مانند خميني(كه سواد و فرهنگي نه همسان با اكثريت جامعه بلكه به مراتب پايين تر از آنها داشت) مي تواند يك موهبت باشد و در خيال خام اينان برجسته شدن ديوانه رذلي به نام خميني برابر با تشكيل يك حكومت مردمي بود!!
اين كوته بينان هرگز نمي توانستند معناي واقعي واژه "مردمي" را درك كنند. مردمي بودن نه به معناي روي زمين نشستن، گوسپند مابانه صحبت كردن و به جهت عوام فريبي پيراهن چيت متري پانصد تومان پوشيدن مي باشد بلكه يك سياست مدار مردمي(پادشاه يا رييس جمهور) شخصي است كه مدام از احوال و روزگار مردمي كه متصدي امور و اوضاع شان است آگاه و مطلع باشد. يك مقام سياسي مردم گرا ممكن است فقط در مناسبت هايي خاص، سالي دو - سه مرتبه و در يك لموزين ضدگلوله ميان توده هاي مردم حاضر گردد اما مهم اين است كه قلب وي همواره با ملت باشد و خواست ها و نياز هاي دنيوي و بديهي ايشان را بفهمد و مهم تر از همه اينكه آن اندازه از امور سياست سر رشته داشته باشد كه بتواند با ارزيابي اولويت ها و در زودترين زمان ممكن، تدبيري براي فراهم شدن نيازهاي مهم و ضروري آحاد جامعه بيانديشد و در عوض پروژه ها و تصميمات غير ضروري را به تعويق اندازد. تعريف يك سياست مدار مردمي به راستي چنين است نه حرف زدن مطابق فرهنگ كلامي جاهلان و نشستن روي صندلي مستعمل براي صدور فرمان هاي جنايتكارانه، آنهم درحاليكه شخص مزبور كلامي از سياست نمي داند و فقط نخوت قدرت مداري سلول هايش را در برگرفته و باده ي يك ابهت پوشالي او را مست ساخته است.
شوربختانه بيشتر ما ايرانيان دچار مشكلي بزرگ هستيم و آنهم قضاوت هاي سطحي و بي تامل مان در مسايل گوناگون زندگي مي باشد. متاسفانه عادت داريم ما به سرعت نور تحت تاثير جلوه هاي ظاهري و سطحي هرچيزي قرار گرفته و پس از طي دوره هاي زمين شناسي و هنگامي كه تا جاي ممكن از اشتباه خود ضربه هاي جانانه دريافت كرديم تازه مي آييم و به لايه هاي عمقي مساله مي نگريم و تازه آن زمان است كه شروع به متهم ساختن يكديگر مي كنيم جاي اينكه نقش خود را به شخصه در پيشامد چنين واقعه ناگواري ببينيم و به فكر چاره كار باشيم.
باور كردن و پذيرفتن خميني، گناه آن عده يي بود كه تا به قدرت نشستن او كمابيش عكس آن هيولا را در ماه مي ديدند و البته تجويز و تعيين وي به عنوان آلترناتيو حكومتي، نسخه كثيفي بود كه بيگانه گان براي ما پيچيده بودند. بهتر است مسببين اين مصيبت، سهم خود را در ماجرا قبول كنند تا بتوانيم به نقطه يي برسيم كه تصميمي قاطع براي ميهن مان بگيريم. بهتر است آنهايي كه در روز ورود روح الله خميني هندي زاده خون آشام منفور تاريخ ايران، شادمانه به پابوسي وي شتافته و در وصف او شعر و غزل و قصيده سرودند، امروز اگر هم مسير خود را تغيير داده و صادقانه به جمهوري استبدادي اسلامي پشت كرده اند دست كم سوابق نه چندان روشن خود را فراموش نكنند و در پيشگاه وطن پرستان راستين سر خميده باشند و نه مدعي.
دوازدهم بهمن روزي بود كه ايران به خاك سياه نشست. روزي كه تبعيد و غربت نشيني صاحبان راستين ايران را در پي داشت. دوازده بهمن، روز سقوط ايران به دره بي حيثيتي و خودباختگي بود. روزي كه ميهن ما همه ارزش هاي خود را مفت و مُسلم باخت تا فرهنگ وارداتي عرب تازي در مملكت كوروش كبير، نهادينه گردد...
پايان بخش اين نوشتار، بخشي از سروده زيباي "بن بست" به قلم افشين يداللهي مي باشد كه بهترين توصيف سرنوشت سياه اين ملت به بيراهه رفته است:
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی٬ همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری خود مست می رود
گاهی، غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست، می رود
هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هر آنچه لایق مان هست، می رود.
بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند
اما مسیر جاده، به بن بست می رود.
چهارم بهمن دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهي

نيك بختي، آزادی و امنيت از برترين مواهبي هستند كه هر جامعه يي خواهان زيستن در سايه شان مي باشد در نتيجه براي دست يازيدن به آنها از هيچ كوششي فرو گذار نمي كند. اينكه يك مملكت زير تهديد مداوم قرار نداشته باشد و حد نسبي رفاه، آن مقداري باشد كه افراد براي مخارج معمولي و اوليه در مضيقه يي جدي واقع نگردند و احساس غرور و آزادي را در محيط پيرامون خود باور كنند به راستي آرزويي بزرگ است كه البته بسياري از اوقات "رسيدن" به آن خوشبختي هرگز مانند "نگاه داشتن" اش دشوار نيست.
ماه تاريك و غم انگيز بهمن، همواره يادآور ملتي است كه خوشبختي را پاس نداشت و در سايه حماقتي غير قابل وصف، وقيحانه رو به روي سمبل آسايش و عزت ميهن ايستاد تا در عوض نكبت و اضمحلال را همدم روزگارخود سازد و چنين شد كه ايران سقوط كرد و به ته دره ذلت فرو افتاد.
آنچنانكه همگان باور دارند عاملي كه بيش از هر چيز موجب دگرگوني حكومت ها مي شود، عدم چيرگي رژيم وقت در برابر موج آشوب و خودسري توده هاست. آنچه كه در طي سال هاي پنجاه و شش تا پنجاه و هفت رخ داد نيز عينن همين بود.
از سويي ديگر مطلبي كه بايسته است مورد توجه قرار گيرد ابهام و عدم شفافيت انگيزه شورش هاي خياباني براي عوام و اقشار كم دانش يا بي فرهنگ جامعه بود كه نمي توانستند آينده سياهي را كه در زماني بسيار نزديك انتظارشان را مي كشد در اذهان كوتاه خود ترسيم نمايند.
در رخ دادن انقلاب منحوس پنجاه و هفت، دو بردار بسيار پررنگ و قوي و تعيين كننده مي نمودند و به واقع دو گروه و از دو ديدگاه كاملن متفاوت اما هم راستا با يكديگر، بر احساسات مهار گسيخته افراد عادي سرمايه گذاري كردند:
1- ارتجاع سياه (خرافه پرستان و اسلام گرايان)
2- ارتجاع سرخ(مروجان بينش كمونيستي)
اين دو گروه با بهره از اهرُم هایی–كه بر اساس پيش بيني هاي اوليه آنان بسيار سريع نيز پاسخ دادند- اقشار عامه جامعه را تحريك و تشويق به مشاركت در پيشبرد نهضتي كردند كه از همان ابتدا نكبتي بس بزرگ بود و همان فريب خورده ها نيز هنگامي فهميدند مرتكب چه اشتباه بزرگي شده اند كه بسيار دير بوده و راهي براي برون رفت از اين منجلاب به چشم نمي خورد.
شاخصه یی كه از سوي مذهب گرايان –يا همان ارتجاع سياه- مورد بهره برداري واقع شد٬ انگشت گذاشتن بر احساسات کور مذهبي آن دسته از مردم بود كه هنوز و به رغم حركت شتابان كشور ما به سوي مدرنيته همچنان در گرداب سنت هاي پوسيده دست و پا مي زدند و البته عامل ديگري كه از سوي كمونيست ها مورد استفاده قرار گرفت تلقين افكار احمقانه يي چون "برابري مطلق انسان ها" و "لغو مالكيت" بود كه موجب شد تا در خاطر قشر عظيمي از جامعه -كه شوربختانه بخش اندكي از به قولي روشنفكران را نيز در برمي گرفت- تمايل به براندازي سلطنت بزرگ پهلوي ايجاد شود و بالاخره اين ساده انديشان نادان، تحريك به شركت در آشوبي شدند كه سرانجام منجر به وقوع انقلاب ضد ايراني سال 57 گشت.
امروز جاي آنكه بيانديشيم با ما چه كردند بهتر است كمي تامل كنيم كه خودمان با خويش چه كرديم و جاي گناهكار شمردن يكديگر، كمي نيز به جانب خود نظر اندازيم و نقش خود را در پيشامد چنين گرفتاري سنگيني بيابيم تا شايد بتوانيم با وقوف بر خطاهاي خود راهي براي جبران آن پیدا کنیم. سوگمندانه همه ما در وضعيت ناگوار امروز دخالت داشته ايم. چه آنهايي كه دنباله ي ارتجاع سياه شيطان بزرگ خميني را گرفتند چه پيروان مكتب تهي و سست بنيان كمونيستي و چه ما وطن پرستاني كه سكوت كرديم و با اين سكوت ناخواسته موجب شديم تا افسار آن مردمان جاهل و ناسپاس و گستاخ، به دست ويرانگر و كينه ورز ملايان افتد و چه آن عده كه حتا لحظه يي به سرنوشت كشور خويش فكر نمي كنند و خود را جدا از پيكره وطن مي بينند. همه ما مقصريم.
حيثيت و آدميت ما به باد رفت و لاشخور ها مرگ ايران را به بزم نشستند درحاليكه صاحبان والاتبار وطن سالياني طولاني است كه دور از ديار شان اسير غربت هستند و ما همچنان و هنوز با خيال بي حاصل اينكه "چرا چنين شد" دست و پنجه نرم مي كنيم و مهر سكوتي مرگبار بر لب نشانده ايم. غافل از اينكه امروز ديگر هنگامه ي ورق زدن كتاب گذشته ها نيست و به فرموده پادشاه بزرگ ایرانزمین، بايسته است گذشته را فقط براي عبرت آينده رو در روي مان قرار دهيم. تلخ بنگریم ديروز را كه باختيم و امروز اگر به بطالت بگذرد فردا را نيز خواهيم باخت و همچنين فرداها را...
به نسل آينده بيانديشيم آنان چه گناهي كرده اند كه بايد ميراثدار اين بدبختي بزرگ باشند؟ جرم آنها چيست كه حاصل كژ انديشي پدران و مادران شان،حدوث اين "حكومت ننگين" بوده است و چرا بايد اين بار ننگين را بر شانه هاي شان تحمل كنند؟ افسوس كه ما فارغ از غيرت و دور از هويت و شرف ايراني مان، هنوز در خواب هستيم.
شايان توجه بازديدكننده گان عزيز٬ فرتور بالا برداشت شده از تارنمای وزين ایران ب ب ب مي باشد.
بيست و چهارم دي دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهي

روزي كه حتا درختان تكيده و بي برگ و بار گريه مي كردند. آن روز را مشكل مي توانيم فراموش كنيم. روز تلخ و تاريكي كه سايه سياه مرگ آرام آرام به ما رخ مي نمود و روزي كه بشارت دردناكي از شبان ديرگذر فرداها داشت. روزي كه سرماي سوزنده دي ماه، گوشت و پوست را مي شكافت و دشنه آخته اش را در استخوان فرو مي برد، همان روز بود كه ابرمرد فريدون تبارِ ايران سفر كرد. مانده بوديم كه كجا؟ چه گونه؟ هم آواي بغض گرانباري كه به وسعت قلب شكسته ميهن كهن سال مان اشك مي طلبيد و با نگاهي پدرانه و حزن آلود، آني كه شبنم اشك بر آن مژگان مبارك نشسته و اندوه به خاك نشستن ايران قلب نازنين آن بزرگ مرد را مي فشُرد به سفري بس دراز هجرت نمودند. دريغ آن بهار شكوفا- كه رونق باغ ما حضور فره ايزدي اش بود - وداع كرد و پس از آن باغ پژمرد و غرق در خزان شد. اين روز را چه گونه مي شود از ياد برد؟
بي شك آن لحظه را هيچ يك از ايرانيان نمي توانند به دست فراموشي بسپارند. لحظاتي را كه آن مرد اهورايي چون هميشه متين و آرام توام با حزني غريب از پلكان هواپيما بالا رفته و در جايگاه خلبان نشستند و پس از درنگي شاهانه عزم ديار غربتي كردند كه بازگشتش نانوشته بود.
هجرت شاهنشاه و شهبانو، قرين با فاجعه يي بزرگ بود. كمتر از يك ماه بعد شبح شوم دژخيمي سنگدل بر تار و پود ميهن ما آوار شد كه روز٬ سايه شب گرفت و شب بوي مرگ.
بيست و ششم دي ماه روزي ست كه سفر غريبانه و غمبار شاهنشاه ايران- رادمرد پرابهتي كه يكايك ياخته هاي وجودمان وامدار مهرملوكانه حضرتش است- آن را با اشك خون آلوده هاشور مي زند. افسوس كه در آن روز شوم٬ دست و پاي ما گرفتار زنجير جهل و ناداني مان بود٬ افسوس كه خِرَدباخته بوديم، افسوس كه نكبت و حماقت تيشه به ريشه هويت مان زده بود.
امروز سي سال از آن روز تاريك و يخ بسته مي گذرد و ما مانده ايم و تباهي، ما مانده ايم و مرگ، ما مانده ايم و محنت و مصيبت و غربت. ما مانده ايم و حسرت، حسرتي سخت و دردي جانسوز كه چون خنجري در قلب مان فروخفته و مونس روز و شب مان تنها هيهاتي بزرگ است. دريغي بي پايان و در كنار آن شهد شيرين انتظاري كه همچنان با كالبد و پيكرمان درآميخته...
بياييم و دست كم در سالروز چنين رخدادهايي به عامل و ريشه اصلي اشتباهات مان بازگرديم و سپس نگري منصفانه بياندازيم. مايي كه ساليان سال فرياد زديم و از حرمت آزادي گمشده و از درد ويراني ميهن مان زير سلطه حكومتي ننگين و آلوده دامان سخن گفتيم، آيا فراتر از كلام توانستيم ايده و آرمان مان را جامه عمل بپوشانيم يا تنها به تكرار واژه هاي شيرين بسنده كرديم؟
امروز سي سال از هجرت پدر ايران، بزرگ ارتشداران، شاهنشاه آريامهر محمدرضا پهلوي و علياحضرت شهبانو فرح پهلوي مي گذرد و همچنان ايران عزيز ما اسير در دست مشئوم بيگانه هاست و ديگر زير بار اين ننگ و حقارت با انهدام چندگامي بيش فاصله ندارد.
چه بايد كرد؟
اين پرسشي ست كه در ذهن همگان خطور مي كند و علامت سوال بزرگي است كه هنوز پاسخ روشني پيش رويش نگاشته نشده است. آيا همچنان بايد دست روي دست بگذاريم؟ آيا زمان به سود ما حركت مي كند يا به زيان ما؟ آيا اكنون زمان آن نرسيده كه دريابيم مهمترين و اصلي ترين و جدي ترين و شايد بتوان گفت تنها هدف امروز ما حذف و نابود سازي اين غده سرطاني و اين اهريمن ايران سوز همين جمهوري خون و جنون اسلامي است؟ آيا ما براي فهم چنين مساله يي نيازمند تامل و تفكر هستيم؟ آيا ابعاد چنين هدفي آنقدر براي ما روشن نگشته كه امروز هم منتظريم تا مگر در آستانه سي امين سال حكومت غيرقانوني ولايت فقيه اينبار حادثه يي مهيب و مهلك ويرانه هاي ميهن مان را نيز به تاراج ببرد تا خيال مان آسوده شود ديگر نه از ايران و نه از ايرانيان نشاني بر زمين باقي نمانده است؟
شايد كه در سراسر زندگي هر انساني چيزي دردناك تر از بيداري ديرهنگام نباشد و به خود آمدن در زماني كه ديگر تمام درها بسته شده و تمام روزنه هاي اميد مسدود گشته اند. شاهنشاه غربت نشين و فرزانه والاتبار ايران چندي است وارد سي و يكمين سال تبعيد مي گردند و اين حقيقت تلخ، براي آنهايي كه تارمويي از غيرت و ميهن پرستي در نهادشان جامانده باشد از زهر كشنده تر است. به راستي درك چنين مطلبي براي ما كه ديروز و امروز و فردا و سرشت و سيرت و روح و جان مان را مديون رحمت بيكرانه خاندان بزرگ پهلوي هستيم بي نهايت دشوار است. ما هرگز نمي توانيم باور كنيم كاهلي و سستي ما به اندازه يي بود كه بزرگ و محبوب و سپهسالارمان سنگيني اين تبعيد ناگزير را همچنان بر وسعت سينه تحمل مي فرمايند اما ما هنوز در خواب زمستاني مان غوطه وريم.
خوب است به هوش بياييم. از اين كوماي تاريخي برخيزيم و ميهن مان را كه ميراث ارزشمند و چندهزار ساله نياكان ماست از زير سم ويرانگران نجات بخشيم. شوربختانه عبور زمان به زيان ما و به سود دشمنان ايران است. ذات اقدس شهرياري رضاشاه دوم پهلوي آن شاهنشاه دلاراي غربت نشين چندي پيش در حلقه تني از شيفتگان شان جمله يي بس تكان دهنده بيان فرمودند كه بي شك لختي تامل بر آن موي برتن آدمي راست مي كند. آن حضرت گفتند:" من امروز دوازدهم جولای 2008 اعلام می کنم که اگر همه ایرانیان به پا نخیزند، سرنوشتی سیاه در انتظار ملت و کشورمان خواهد بود". آري اگر ما سكوت كنيم و زير پرچم اتحاد،برنامه يي اجرايي، فوري و زودهنگام براي محو رژيم نامشروع ولايت فقيه و رهايي كشورمان طرح نكنيم، روزي به خود می آییم كه پنجه پليد دين فروشان وطن مان را با خاك يكسان كرده است و همان سرنوشت سياهي را كه معظم له بدان اشاره فرمودند لابه لاي اشك و واحسرتاي بي حاصل مان نظاره خواهیم کرد.
به اميد روزي كه وطن از لوث وجود اين خفاشان شب پرست پاك گردد و در ميهن مان ايران، ديده را فرش قدم هاي شاهنشاه ايران گردانیم و ذات مبارك اعلاحضرت رضاشاه دوم را بر تارك خداوندي ايرانزمين بنشانيم. بر اريكه يي كه تنها زيبنده حسن وجود لایزال چون اويي است. همچنين آرزومنديم آن حد لياقت داشته باشيم كه بتوانيم خطاهاي مان را در پيشگاه حقيقت مطلق ايران آن پادشاه فقيد آريامهر جبران نماييم. اين فقط به ما بستگي دارد. شيشه عمر اين حاكمان خون آشام شكستني است تنها قدمي بايد...
سوم مهر دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

سوژه روز قدس و حواشی آن ،شاید دست مایه کهنه یی برای به بحث گذاردن باشد.تکرار ابلهانه یی که مطابق سال های پیش و بر اساس روزی که از سوی جانی خبیث معاصر،خمینی گجستک-کسی که برای تقدیس بیگانه و تخریب وطن زاییده شده بود-بنیان گذاشته شده است عده یی را گوسپند وار به خیابان ها سرازیر می کنند تا در میدان کاخ(میدانی که نامش را به فلسطین برگردانده اند)شعار بدهند و گلو پاره کنند.اینکه جماعت یاد شده به چه علت در این خیمه شب بازی شرکت جسته و سینه می درانند چیزی است که ظاهرن خودشان هم بی خبرند اما اربابان شان-که خط دهنده اصلی هستند -به خوبی از جنبه های مختلف این به قولی گردهمایی آگاه هستند و البته اهداف این اهریمنان امروز،چندان پیچیدگی و ابهامی در خود نداشته و ناگفته پیداست که عناصر حکومتی در چه سودای پلیدی به سر می برند.
در حالیکه رژیم اسلامی در چند خیابان کشورمان و با جمع آوری یک گروه خریداری شده، مشغول عروسک گردانی است مشکلات مردم فلسطین به علت دخالت مضحک و بی منطق این حکام جاهل مجنون صفت، روزبه روز وخیم تر می گردد و البته گروهک های غیرمردمی و تروریست فلسطین(از قبیل حماس و جهاد اسلامی)با تطمیع از سوی حکومت الله،هر روز جنایتی تازه در حق ملت اسراییل مرتکب می گردند و آنچه تلخ و در عین تلخی خنده آور است نفرت بی حد و حساب همین فلسطینیان نسبت به رژیم وقت ایران و حتا نسبت به مردم ایران است.آنان معتقدند انگشت دخالت حکام نادان اسلامی است که مانع از آشتی دولت اسراییل با اهالی فلسطین می گردد و باور بنده و شاید سایر دوستان این باشد که ذات پست فطرت و خبیث این حکومت است که دوست دارد این دو ملت بیگناه در خون و آتش و مصیبت شناور باشند تا بهره های کثیف سیاسی اش را بهتر برده و از این آب لجن آلوده ماهی بگیرد.
واژه بی معنای قدس به عنوان قبله نخستین مسلمانان تنها یک دست مایه است،دست مایه یی آسان برای رسیدن این نو دولتان پوسیده قامت به اوج اهداف شوم شان و اینکه سرانجام بتوانند رویای محو اسراییل را جامه عمل پوشانده و سپستر زیر لوای جهان اسلام،سیاستی به نام "استیلای شیعی" را-به تعبیر ملوکانه- پیاده کرده و کشورهای مسلمان نشین را مستعمره یی متعلق به سلطه نامشروع ولایت فقیه گردانند.
اینان امروز و در هنگامه عجیبی از تاریخ که میهن مان ایران به خاطر بی کفایتی و بی هویتی همین حاکمان دون مایه،روبه قهقرا رفته و درخطر سقوطی دردناک واقع شده است همچنان پتیاره کثیفی به نام "قدس" را بالای سر این وطن خسته ی رو به احتضار به رقص در می آورند و برابر چشمان بی فروغ ملتی که بسیارشان نان هم برای قوت روزانه در سفره ندارند و در پیش چهره مظلومانی که در اسراییل یا حتا خود فلسطین، به واسطه سیاست خونریز جلادان حاکم بر ایران هر روز و هر ساعت قربانی فجایع تروریستی شده و اشک و خون را توامان مزه مزه می کنند،این بدچهره آلوده دامان را به دلربایی بی حاصل و چندش انگیزی وادار می کنند."روز قدس" و " آرمان قدس" به راستی عبارتی است که جز اشمئزاز و تنفر، چیزی در آدمی انگیخته نمی سازد.
کوتوله های سیاسی ایران،امروز و با ملعبه کردن نام قدس و تکرار مشتی شعار پوشالی و با دست یازیدن به اهرم تبلیغاتی برای مظلوم جلوه دادن گروه های تروریست خاورمیانه مانندحماس و حزب الله و غیره،دارند آهسته و پیوسته به مسیری نقب می زنند که حتا اگرشده به قیمت ریخته شدن خون میلیون ها نفر،سایه پلید و سیاه خود را بر خاورمیانه مستولی کنند و اگرچه از پیش پیداست که این آرزوهای دراز جمهوری ولایت فقیه تحقق ناپذیربوده و تنها آب درهاون کوبیدن است اما بهای سنگینی که این دژخیمان برای رسیدن به امیال و خواسته های ویرانگرشان هزینه کرده اند، شوربختانه حیات و هستی ملت ایران و تمام اندوخته های ملی ما را در برمی گیرد.
پس فردا در تهران کارناوالی تکراری چون هرساله راه خواهد افتاد و به مدت چندساعت و یا در نهایت چند روز، نُقل رسانه های حکومتی و مزدور خواهدبود تا نمایش دلقک وار خود را پوشش دهند و در پنهان سیاست خزنده و خطرناک جمهوری انیرانی اسلامی درحال پیشروی به سمت جامه عمل پوشاندن بر تن "رویا"هایی است که زمانی در هذیان های روح الله خمینی متبلور بوده و امروز دستور کار جانشینان نابکار وی می باشند.
شاید همان اندازه که گربه رقصانی حقیرانه و لاابالی منش امت شریرپرور اسلامی در این سالگرد، مضحک و بی حاصل می نمایاند،بحران دلهره آوری که حکومت آشوب طلب اسلامی در گوشه به گوشه خاورمیانه بر پا کرده است نه تنها تاسف آور بل بیش از آن موجب نگرانی بوده و هشداری اکید به جهان است که اگر ریشه این طاعون هرچه زودتر قطع نگردد،دست آتش افروز رژیم اسلامی شعله های سرکش و موحش خود را گسترش خواهد داد و این بی هیچ تردیدی پیش آگهی مطلوبی برای دنیای آزاد و مهم تر از آن برای ملت عزیز ایران نیست.زیرا در هر فاجعه یی که جمهوری ولایت فقیه بیافریند، نخستین و ضربه پذیرترین قربانیان اش مردم داخل ایران می باشند.
همه باورداریم عبور از این نظام بایستی نخستین اقدام باشد اما چگونگی اجرای آن جهت پرداخت کمترین هزینه جانی و مالی برای هم میهنان عزیز، به همان اندازه شایان اهمیت است که فوریت براندازی این رژیم مهم می باشد.
سی و یکم امرداد دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

چند روز اخیر رسانه های حکومتی اعلام کردند که ایران اسلامی!! سرانجام مفتخر!!!شده تا نخستین پرتاب موشک ماهواره بر "سفیرامید"را با موفقیت!!به انجام رساند.این را شاید بسیاری شنیده باشند اما پشت پرده نحس ماجرا را هرگز... بی تردید نما و چهره زیبایی ندارد که یک مشت ریش و عمامه٬ موشک به هوا بفرستند که ثمرموشک های مضحک این دلقکان صدچهره ،بیش از چند انفجار در حول و حوش کشور لبنان و کمی ایجاد مسرت برای شیخ بدقواره و منحوس لبنانی تبار"حسن نصرالله جانی بالفطره"نمی باشد.تنهاخاصیت برداشتن این به اصطلاح قدم ها از سوی رژیم اسلامی خالی تر شدن جیب ملت ،بالاتر رفتن آمار فقر و خودکشی و مصیبت و دامن زدن هرچه بیشتر به آشوب منطقه است.آری دستاورد این موشک ها و ماهواره برها و غیره چیزی بیش از بدبختی برای ایران و عایدی جز پرشتاب شدن شمارش معکوس حمله به میهن عزیزمان و متعاقب آن خون و مرگ و آوارگی برای ملت ایران ندارد.اما دو پرسش مهم و به واقع دو چالش ابهام آمیزطرح می گردند:
یک: آیا نقش این ماهواره بر که هنوز قادر به پرتاب یک ماهواره سبک و تحقیقاتی هم نبوده و تنها درحکم تکمه یی است که قرار است درسال های آتی پیراهنی برایش تدارک دیده شود چه سود،حاصل و فایده یی دارد که تا این حد رژیم برایش جنجال به پاکرده و یقه می دراند؟ به راستی فلسفه وجودی ماهواره بر نامبرده چیست؟ گویا این سفیر با اذن مهدی و همچنین اجازه از امام در گور آرامیده شان(خمینی) و شهدای ناکام-که حکومت از هدر شدن خون شان چه بسیار بهره های کثیف سیاسی برده است-به فضا پرتاب شده است تا امیدیک مشت علف هرزه دنیای سیاست باشد.ماهواره برسفیرامید که با بودجه یی چندین میلیارد دلاری به بهره برداری رسیده است می خواهد سفیر پیام رژیم تروریست اسلامی و در واقعیت٬ کام دهنده امیدناکام خمینی به گور واصل شده باشد که در وصیت خود بر محو اسراییل و بر مرگ نوع بشر و به پاکردن خون و خشونت و کثافت(زیرقبای نجس شهادت)تاکیدکرده بود.ماهواره بری که اگربه اذن خمینی جلاد و شهدایش پرتاب نمی شد احتمال داشت بازگردد و دوباره بر مغز تهی محمود احمدی نژاد ،ریاست دلقک جمهوری خارج از رده اسلامی فرو بیاید.حالاپرسش اینجاست که عایدچنین ماهواره بری در کجاست؟این ماهواره بر-که هنوز و قطعن تاسالیان بعدنمی تواندماهواره یی را درمدار زمین قراربدهد-باچه هدف و چه امیدی(آنچنان که نامش را سفیرامید گذاشته اند) ارایه شده است؟آیابه زعم خود جاهل شان دریچه موفقیت است و یا در پندار عاقلان هشداری برای سرتاسر دنیا که اگر جلوی لگدپرانی ها و بلندپروازی های خلفای این ام القرای اسلامی را نگیرند،در آینده یی نزدیک مشکلاتی جدی برای تمام جهان و البته خود ایران پدیدخواهد آمد؟
دوم: همه می دانیم کشورهایی که دست به چنین اقداماتی می زنندجمله ممالکی هستندکه ازپشتوانه و اعتبارسیاسی برخوردارند. کشورهایی که بی شک مشکلات عدیده اقتصادی خود راسال هاپیش حل کرده اند و مردمان شان از مرز یک رفاه نسبی بالاترقراردارند.پر واضح است که کشوری چون ایران بااین اقتصاد ویران شده و با وجودداشتن بیش ازچندمیلیون تحصیل کرده بیکار،صدهاهزارمعتاد،آثار ویرانی باقی مانده ازجنگ در بسیاری ازشهرهای مرزی ،آمارمهلک خودکشی و فساد به علت فقرهولناک اکثریت جامعه و گرانی سرسام آور وبی مهار نباید دست روی اینگونه پروژه های پرهزینه و سنگین بگذارد.حکومتی که هنوزپیش پاافتاده ترین معضلات اقتصادی را نتوانسته است حل بکند(که حاشاهرگزنخواهد توانست)چرابااین وقاحت از ضروری ترین نیازهای این ملت بیگناه می زند تاماهواره بربه هوا بفرستد؟این حیوانات بی خرد،چگونه به خود اجازه می دهند سرمایه ملی را بیهوده حیف و میل کنند و پروژه یی راکه کوچک ترین ارتباطی با نیازهای مبرم این مردم ندارد احمقانه به مرحله اجرا درآورده و درمحفل شان به درد و محنت این مردم بیچاره و تیپاخورده بخندند؟
مساله اینجاست که حاکمان متعفن این نظام، کوچک ترین ارزش و اهمیتی برای مردم ایران و برای آبروی ایران قایل نبوده و نیستندکه اگرمی توانست غیر از این باشدنام میهن ما را با نام تروریسم قرین نمی کردند و با سیاست های قرون وسطایی خود ایران را بیشتر و بیشتربه منجلاب نمی کشانده و طوری قدم برنمی داشتند تا هر روز کشور ما شاهدتحریم های اقتصادی و قطع نامه های تازه باشد.بی ارزش بودن ایران و ایرانی از نگاه سردمداران رژیم وقت ٬واقعیتی است که بارها و بارها پادشاه سرافراز ایران اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی در بیانیه ها و سخنان ملوکانه شان تاکید فرموده و اشاره کرده اند.
بایستی بپذیریم که این رژیم کثیف دشمن اعتبار ایران و تشنه به خون یکایک این ملت است.بایدباورکنیم که حکومت اسلامی، معنایی جز فریب و دغل پیشگی ندارد.باید قبول کنیم شاخص ترین پیام چنین رژیم غاصب و نفرین شده یی خون،خشونت و خیانت است.ریختن خون مظلومان،خشونت برای ایجاد وحشت وخیانت به شرف و هویت کیان سربلند ایران.آری درون مایه حکومت الله جز این نیست.
وای بر آنها که هنوزخاموش مانده اند. افسوس بر آن دسته یی که هنوز منتهای اسارت وطن درچنگال دژخیمان را باورندارند و هیهات از آن دوست نمایانی که سال ها در کسوت مخالف ،فقط آب به آسیاب این جمهوری دیکتاتور ریختند.
آزادی ،حق ملت دربند ایران است.حقیرباز بر کلام بلندمرتبه و شیوای شهریار غربت نشین ذات مبارک رضاشاه دوم تکیه می کنم که در پیام اخیرشان به مناسبت قیام مشروطه فرمودند:"آزادی و حق گرفتنی است"پس بیاییم و تا خیلی دیرنشده با قیامی همه جانبه زمام امور را ازدست بیگانه صفتان حاکم بازپس بگیریم تا پس از سه دهه طعم تلخ سلطه ی خون آشامان ،سرانجام روی این ظلمت مطلق پاگذاشته و بر بلندای آسمان میهن مان ،سپیده روشن "آزادی"را متجلی سازیم.
بیاییم و در میعاد بازگشت فریدون والاتبار، به مرگ ضحاکان ماردوش لبخند بزنیم.
بیست و هفتم امرداد دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

فردا بیست و هشتم امرداد ماه است.سالروز قیام شکوهمندی که پنجاه و پنج سال پیش رقم خورد و امروز ٬هنوز و تاهمیشه به عنوان سندی روشن و مبرهن از روح آزادگی و میهن پرستی ملت ما جاوید و در یاد ماندنی است.
جای آنکه به جزییات ماجرایی که درخلال بیست و پنجم تا بیست و هشتم این ماه رخ دادند بپردازیم –که در مطلبی به همین مناسبت و پارسال دراین وب شرح داده شده-مایلم در باب پیامی که این رخداد پرشکوه و این قیام سترگ برای ایرانیان امروز داشته و به واقع روح ناب و اصیل این جنبش مردمی،گریزی رهگذارانه داشته باشم.
بیست و هشتم امرداد، والاترین پیامی که برای نسل امروز دارد،"غیرت و شجاعت" است که شوربختانه در میان بسیاری از جوانان امروز چنین روحیه یی کمرنگ شده و جایش را فرهنگ لاابالی گری(و یا همان هرچه پیش آیدخوش آید)گرفته است. جوان امروز اگر اندیشه کند که میهنش اکنون در دست چه نالایقانی گرفتار آمده است دست به حرکتی جدی خواهد زد. اگر بداند و عمق فاجعه را درک کند در وی جوشش به وجود می آید. نسل های پیشین ما که حماسه بیست و هشتم امرداد را آفریدند مهم ترین علتش ترس از رو به سقوط رفتن ایران بود. ملت مان آن روز درک می کرد اگر سایه پر ابهت آریامهرنباشد ایران در همان لحظه و در بدو امر کشوری مرده و فنا شده محسوب می گردد. ایرانی درآن روز بیدار بود که آن قیام شورانگیز را رقم زد، زیرامی دانست نبود و فقدان سایه پادشاه یعنی پایان همه شادی ها و خرمی ها.
هم میهنان مان در آن نسل، باور داشتند نبود حضور شاهنشاه چیزی به مراتب تلخ تر و مهلک تر از نبودن سایه پدر بر سر فرزندان نوجوان اوست. مگر نه اینکه یک فرزند هرچه بزرگ تر و پخته تر و عاقل تر می شود و هر چه برمیزان شعور و آگاهی اش افزون می شود به ارزش وجود پدر بیشتر پی می برد؟کدام انسان بالغ و باکمالی رامی شناسید که از حضور و حیات پدر ناراحت باشد؟ کدام موجودی دراین زمین پهناورسراغ دارید که خود را از پدر و سایه او بی نیاز بداند ولو اینکه در اوج علم و آگاهی و کمال قرار گرفته باشد؟
شاید مضحک ترین تفکر امروز-که در عده یی از بی خبران و مرعوب شدگان رایج است-تفکر احمقانه گریز از "پادشاهی" است و محکم ترین دلیل آنها این است که :ملت نیازی به قیم ندارد...!!!متاسفانه ریشه تقریبن تمام مصیبت ها و مشکلات امروز همین طرزتلقی جاهلانه است چرا که پادشاه به منزله یک قیم حضور نمی یابد تا بر جان و مال و اندیشه افراد مستولی شود(اتفاقی که ایران امروز و در سایه یک جمهوری کثیف دارد به عینه تجربه می شود) بل شاهنشاه مظهر وفاق و اتحاد و سدی محکم برای جلوگیری از نفوذ دشمن و نابودی وطن می باشد. پادشاه یا همان سایه ایزد توانا، نمادی از تمام ایران است. مظهری تمام و کمال از تابندگی وطن...و این حقیقت محض را نسلی به خوبی دریافتند که خالق قیام ارزشمند و تاریخ ساز بیست و هشت امرداد بودند. به راستی اگر از روح شجاعت و دانایی خفته در این جنبش بزرگ درس بگیریم میهن مان به مرز پیروزی نزدیک و نزدیک تر خواهد شد.
پیام والای دیگری که دربطن این سالروزعظیم خفته است،"عشق به ایران" است.اگر در میان نسل تازه نگاهی موشکافانه بیاندازیم جوانان ازحیث سمبل گرایی به دو دسته شاخص تقسیم می گردند:
الف)آنهایی که تعداد بسیاری هستند و ذهن شان معطوف به سمبل های غربی از نظیرخوانندگان و هنرپیشه ها و مانند اینهاست.این عده دنیای کوچکی دارند و افق های ذهن شان محدود و کوتاه است.
ب)آنها که گرچه نسبت به دسته یکم عده کمتری دارند اما شمارشان بسیار است و به یمن خداوند ایران دارند بیشتر و بیشتر می شوند. جوانانی که به نمادهای میهن پرستانه گرایش دارند.آنهایی که روز و شب را با کوروش کبیر و پارسه و پاسارگاد می گذرانند. همان هایی که روح نجیب ایران پرستی در تار و پوشان خانه دارد. این جوانان در دورنمای ذهن شان چیزی جز ایران قرار ندارد. وطن پرستی گوهر گرانبها و پرارزشی است که در نهاد همه ما هست و اگر آن را بیابیم و زینتش دهیم می توانیم مانند همان نسل بیدار و قهرمانی که بیست و هشت امرداد سال سی و دو رابه ثمررساندند ما نیز در روزشکوهمند دیگری ایران مان را ازچنگ بدکاران نجات دهیم و به قدوم ابرمردی پیشکش بداریم که سی سال پیش باحماقت مان موجب تبعید ایشان و پدر آریامهرشان شدیم.
در پایان این مطلب به روح مرحوم شعبان جعفری به عنوان یکی از افراد شاخص این قیام بزرگ درود می فرستیم و صمیمانه آرزو داریم با کنار رفتن پرده های جهل و نادانی، هوشیارانه ننگ این جمهوری دیکتاتوری و پلشت را از دامان پاک میهن عزیزمان بزداییم و دیده های مان را به قدم های مبارک ذات ملوکانه اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی فرش کنیم.
باید این را باور کنیم ملتی که بیش از نیم قرن پیش٬ بیست و هشتم امرداد را آفرید امروز می تواند با تکیه بر آگاهی و در سایه رهبری شهریار در تبعید رضاشاه دوم٬ قیامی بزرگ تر و پرآوازه تر را رقم بزند.
یادمان باشد که برترین افتخار ایران٬ پادشاهی است و نگذاریم این ننگ بیش از این بر چهره ما پایدار بماند که برترین افتخارمان هنوز درغربت به سر ببرند و ما کرم وار در این منجلاب بغلتیم و ایران رو به احتضار را رها کنیم تا به دست پلید این جلادان خرقه پوش و دون صفت، رو به سوی مرگی سیاه رهسپار گردد.
پایداری پادشاهی پیروزی.
سیزدهم خرداد دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

فردا چهاردهم خردادماه برابر با به دیار عدم پیوستن دیو خونخواری است که چون صاعقه یی ویرانگر بر آسمان شفاف و لبریز از نور ایران ظاهرشد و با تصرف به تاریخ پرشکوه ایران و بهره از نیرنگ و رذالت ذاتی خود،ده سال سیاه بر ملک کیانی ایران ،نابخردانه حکمرانی کرد و بالاخره پس از آنکه دیگر با سیاست ها و خیانت ها و جنایت هایش ایران را به ورطه نابودی مطلق کشانده بود،دست اجل گریبان او را گرفت تا ملت مظلوم ایران با میراث شوم وی و جانشینان پست تر از او تنها بمانند.
نوزده سال پیش چهاردهم خرداد، روح الله خمینی مزدور و ریزه خواربیگانه و رهبر مجعول ایران بر اثر بیماری نامشخصی- که بعضن آن را سرطان می نامند- کارنامه سیاه نود و یک ساله عمرش پایان گرفت و دست از زندگی کشید تا ایران غرق شده در غبار اندوه و خاکسترشده از جنگ بی ارزش هشت ساله- که شعله هایش به دستان پلید خمینی افروخته شده بودند-با مرگ این دژخیم ،سایه سیاه و تباه کننده شخص و اشخاص دیگری را تحمل کند.در مورد پیشینه روح الله خمینی هندی زاده ،بهمن ماه سال گذشته و در همین وبلاگ مختصری گفته شده و در این مقاله ،مقصود پرداختن به تاریخچه زندگی وی و تبارنامه اش نیست بلکه به بهانه سالمرگ روح الله خمینی، مروری بر دستاوردهای شوم او برای کهن میهن عزیزمان خواهیم داشت.
صرف نظر از تصمیم قدرت های جهان برای عبور از سیستم شاهنشاهی ایران( که ادامه آن موجب بدل شدن کشور ما به یکی ازقطب های سیاست جهان می شد و برگرداندن حکومت ایران به نظام جمهوری با شیوه مذبوحانه سو استفاده از حماقت توده های عامی و ناراحت جامعه جهت سوار شدن برسرمایه طبیعی ایران و نیروهای انسانی اش که همین موضوع خود بسیارمفصل بوده و نیازمند ارایه مدارک و اسنادی است که پیشتر اشاره شده و پس از این نیز -عمری باقی باشد- به طور کامل در همین وب نگاشته خواهدشد) مایلم به عامل مهم دیگری که یک پیرمرد فاقد درایت سیاسی، جاهل، روان رنجور و عاری ازشرافت و شعور را بر سر مملکت مان آوار کرد بپردازم. همه می دانیم که شوربختانه رفاه و سیر تندروی گشودن دروازه های تمدن جهانی در زمان آریامهرفقید ایران پدر،موجب افسارگسیختگی عده بسیاری ازملت و دلزدگی آنان از شرایط آرام، باثبات و مطبوع حاکم شده و نوعی مخالفت بیمارگونه را در بعضی پدید آورده بود. شتاب عمودی پیشرفت در زمینه های اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی، علمی، بهداشتی و...بی شک عده یی از ناآگاهان اجتماع را دچار این تصور کرده بود که در سیر تکاملی چنین پیشرفت هایی نقش چندانی نصیب آنها نیست و همین تصور اشتباه، آنان را به ثمرات خوشایندی که در سایه این ارتقاء عایدشان-و عاید تمام ملت –می شد بی اعتنا کرده بود.
متاسفانه سرآغاز مشکل همینجا بود. لازم است ذکر شود که پادشاه بزرگ و هماره برقرار ایران جانشین آریامهر، رضاشاه دوم پهلوی نیز در مجموعه مدون "گدشته و آینده" که حاصل گفتگوی آن حضرت، با احمد احرار است به همین مساله اشاره فرموده اند. از سوی دیگر، بودند افرادی که سال ها تعفن خرافه ها بر مغزشان رسوب کرده و هر قدم مثبتی را که حکومت سرافراز شاهنشاهی پهلوی در راستای آرامش و آسایش ملت برمی داشت مغایر با رسوم و سنن پوچ و باطل خود دیده و سر به مخالفت و آشوب برمی داشتند.
باید بپذیریم که ما ایرانیان در کنار فضایل و خصایل نیک مان مشکل بزرگی داریم که گهگاه از بی نظمی و کراهت لذت می بریم و حس تنوع طلبی مفرط( که در برخی وجود دارد)باعث می شود،اندیشه نکنندکه "چه" را برجای "که" می نشانند.همین مشکل و باور بیمارگونه بعضی افراد،موجب یک آشوب خیابانی و جابه جایی حکومتی مترقی ،مرفه و عزتمند(سلطنت پهلوی)با یک سیستم دیکتاتوری(جمهوری مستبداسلامی) به سرکردگی خمینی شد.بسیاری از شرکت کنندگان در انقلاب پنجاه و هفت ،خیلی زود متوجه خطای بزرگ خود شده و با آغازجنگ –که سر انگشت فتنه گرخمینی لعین ،نخستین جرقه آن را زد-تعداد بیشتری از کرده خود پشیمان شدند. چندماهی ازحمله عراق به تمامیت ارضی میهن مان می گذشت که پدر نازنین ایران اعلاحضرت فقید محمدرضاشاه ما را ترک گفتند و ارتش ایران- که با اعدام بزرگ ترین و میهن پرست ترین امرایش توسط خمینی، ناقص و ناکارآمد شده بود- به سختی و با چنگ و دندان ایران را روی پانگاه داشت و البته با به خاک و خون کشیده شدن جوانان بیشمار ایرانی سرانجام جنگ هشت ساله بی هیچ منفعتی برای دو طرف و با پایانی مساوی ختم شد. خمینی در ابتدای جنگ می گفت اگر بیست سال دیگر هم طول بکشد ما ایستاده ایم اما تنها هشت سال کافی بود تا دریابدسیاست و امورنظامی، قبایی است که برتن نحیف و نادان او بس گشاد و مضحک می نماید و درنتیجه جام زهر را- البته خیلی دیر-نوشید و پای قطع نامه را امضا کرد تا پرونده جنگی -که فراتر از یک میلیون تن از عزیزان این ملت را به زیر خاک فرستاده بود- بدینسان بسته شود.
در ظرف چهار ماه بیماری عجیب و بدون درمانی بر جسم این کفتار پیر مستولی شد و بر اساس آنچه خود منابع حکومتی اعلام کردند درساعات اولیه سحرگاه چهاردهم خرداد سال شصت و هشت و دقیقن یک روز پیش ازسالروز پانزدهم خرداد که یادآور حدود بیست و شش سال پیش و رسوایی به راه انداختن خمینی درمدرسه فیضیه بود،نفس آخر را کشید اما تقریبن همه می دانستیم این پایان بازی نیست و تا زمانی که جمهوری ضدملی اسلامی بردوش ما مسلط است تغییرچندانی در وضعیت نابه سامان کشورمان پدید نخواهد آمد. روند تابوسازی و بت تراشی رژیم حاکم، هنگام مرگ این پیرمرد مکار و حیوان صفت، بیش از هر زمانی خود را نشان داد و با اهرم ناشیانه تبلیغاتی و مرثیه وغزل گفتن درمدح!! او کوشیدند موجودی را که خاک از پذیرفتنش شرمنده است درچشم بی خردان، کنار انبیا و پیامبران جایش دهند و هم تراز امامان کنند!!
باوری که بعضی بدان معتقدند محاسبه ماده تاریخ فوت اشخاص است. بدین معنا که تاریخ مرگ شخصی را (البته قمری)برطبق حروف ابجدمحاسبه کنند وجمله یی رابیابندکه گواه برحالت او درجهان باقی باشد.قصداین نیست که بر سرحقانیت یا عدم حقانیت چنین اعتقادی بحث شود اما از آنجا که شوربختانه طرفداران روح الله خمینی مشتی نادان و بی سواد بیشتر نبودند،سران حکومت الله تصمیم گرفتند به دروغ جمله یی را ازبطن تاریخ به گور واصل شدن این به اصطلاح امام!!بیرون آورند که دال بر آرامیدن یک آدمکش حرفه یی، در سایه درختان بهشتی باشد وضمن تحمیق هرچه تمام تر امت ناکام شان، برگ برنده یی پوشالی برای ده سال دیکتاتوری بنیانگذار رژیم حاکم دست و پاکنند وجالب اینجاست که یکی از اندیشمندان معاصرآقای مهدی شمشیری باصرف زمانی کوتاه ماده تاریخ واقعی مرگ خمینی رابه مدد اعداد و ارقام پیدانمود(ضمن اینکه به شخصه حروف و اعداد رادوباره چک کردم ودریافتم ایشان درست حساب کرده است). ماده تاریخ واقعی مرگ روح الله خمینی چنین است:"هوالخمینی به درک واصل شد". از شیادی رسانه های وابسته حکومتی که بگذریم مرگ خمینی بازتابی کاملن متفاوت دررسانه های مستقل جهانی داشت.درحالی که تلویزیون سیمای اسلامی در منتهای ممکن داشت شیون و ناله سر می داد،خبرمرگ این شخص-که حدود ده سال پیش تیتر جنجالی رسانه هابود-به شکلی رسمی، کوتاه، گذرا و سرسری پخش شد و البته ایرانیان آزاده و در تبعید نیز جشنی به همین مناسبت در شهر لس آنجلس برگزار کردند: جشن پایان گرفتن مردی که از دم تیغ ستمکارش پیر و جوان و کودک در امان نمانده بودند. این جشن به خاطر بسته شدن دفتر عمر کسی بود که با تاریخ مملکتی کهن و با سرنوشت ملتی بزرگ، بازی تلخی کرده بود. فردی که باسو استفاده از نام دین ،میهنی را به نابودی کشانده بود. در این مراسم ذات مبارک شهریار غربت نشین ایران اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی و همسر ایشان ملکه والاحضرت یاسمین اعتمادامینی پهلوی نیز اجلاس جلوس کردند. ذات مبارک پادشاه روی صحنه و در میان خیل مشتاقی که دمی از ابراز احساسات فارق نبود،لب به سخن گشوده و فرمودند که ما امروز شاد نیستیم زیرا خمینی به تمام آرزوهایش رسیده است. به راستی زمان کوتاهی لازم بود تا به ایرانیان کم تجربه ،حقانیت فرمایش ملوکانه اثبات شود.
علی خامنه یی، با وجود داشتن شقاوتی همچون سَلفش خمینی و توانایی منحصری که در تخریب هرچه تمام تر ایران داشت بر عرصه قدرت ظاهر شد و گروهک سپاه-که حالا دست قدرتمند رژیم برای جولان دادن و ایجاد خفقان بود- پشت سرخامنه یی قرار گرفت و دیگر بر همگان روشن شد این قلب حکومت الله است که باید از تپش باز ایستد و این روح جهل، ترس و خرافه پرستی است که باید گردن زده شود تا به مدد غیرت و ایران پرستی بتوانیم این حکومت فاسد را ریشه کن کنیم.حالا امروز دیگر، آن باقی ماندگان جنون پنجاه و هفت و آن فریب خورد گان سرخورده دریافته اند: یگانه راه نجات میهن ما بازسازی همان ساختاری است که تنها در آن چهارچوب خواهیم توانست ایران سربلندی داشته باشیم و آن ساختار، بازگردانی آیین فرازمند پادشاهی درسایه فره ایزدی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی است. آن دلدار دلیری که در تمام این سال های ماتم زده و سیاه، نام و کلام و ابهت وجود ایشان همواره حس غرور و آرامش به ما داده است و حس امیدی تازه که روزی نه چندان دور،دفتر نظام نامشروعی که روح الله خمینی پایه و بنایش را ریخت بسته خواهدشد و چنانچه خودش به قعر دوزخ سقوط کرد، جمهوری دین آلوده یی را که کابوس ملت مان کرد هم روزی به زباله دانی تاریخ رهسپار خواهد شد.
یادگارهای شومی که خمینی برای مردم بخت برگشته ایران به جا گذاشته گرچه قابل شمارش نیستند اما گوشه هایی در زیرخلاصه وار ذکرشده اند:
1-جنگ خان و مان سوزهشت ساله ایران باعراق وازدست رفتن نیروهای انسانی،منابع طبیعی وخسارات مادی غیرقابل ارزیابی.
2-خدشه دار شدن حیثیت بین المللی ایران عزیزبا عناوینی مانند تروریست وخرابکار.
3-تورم سرسام آور ومتعاقب آن بالارفتن آمارخودکشی،فساد،دزدی و...
4-پایین آمدن وخیم سطح علمی مدارس و دانشگاه های ایران درقیاس با پیش ازانقلاب پنجاه و هفت.
5-بی ارزش شدن پول کشورمان به شکلی که حتا بهای پول رایج مفلوک ترین کشورها بیش ازایران است.
6-افزایش فزاینده تعداد بی خان ومانی همراه با رشد غیرعادی و نامعقول جمعیت.
7-بیزاری فزاینده ملت نسبت به دین و مذهب و دیدگاه منفی و غیرقابل جبران آحاد مردم در مورد اسلام و پیرامونش.
...
با آرزوی روز بزرگی که در پای شهریارمان اعلاحضرت رضا سجده زنیم و طلب بخشش کنیم و دانسته بگوییم شرمساریم از اینکه دیوانه ی رذل و تردامنی را بر اریکه قدرت نشاندیم و شرمنده ایم که موجبات غربت چندین ساله را برای خاندان بزرگی پدید آوردیم که ذره ذره وجودمان از آنها و متعلق به آنهاست.
سی و یکم اردیبهشت دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی
تقریبن همه در جریان رخدادی که در تاریخ یکشنبه بیست و پنجم فروردین امسال، حدود ساعت یازده شب در خانه فرهنگ رهپویان وصال رخ داد هستیم و نیازی به شرح و توصیف جزییات این حادثه نیست. اما اگر دوستان به یاد داشته باشند رسانه های مزدور حکومتی، درحالی که شواهد دال بر مشکوک بودن این واقعه داشت به شیوه مضحک و نابخردانه یی-چون همیشه –سعی می کردند با تمام قوا، انفجار بمب در یک مجتمع فرهنگی را- که منجر به مرگ دست کم بیست تن شده بود -غیرعمدی و اتفاقی جلوه دهند و شگفتا که در ظرف کم تر از سی و پنج روز سناریو تغییرکرد و باز مصلحت بر آن شد تا به زعم خودشان دست توطئه گر امریکا از آستین تروریزم(این عفریت زاده شده در دامن انقلاب خمینی)بیرون آمده و مطابق وصیت آن پیرمرد یاوه گو(روح الله خمینی هندی زاده)لازم شد که توده های تحمیق شده مردم، انفجار کانون" رهپویان وصال" را نقشه امریکا و انگلیس!!دانسته و هرچه فریاد در ته حلقوم شان مانده بر سر امریکا و استکبار جهانی!!!بزنند.
امروز برکسی نهان نیست و اگر تا پیش از فاجعه بیست و دو بهمن سال پنجاه و هفت کسانی بودند که باورنمی کردند پایه های ایدئولوژی اسلامی بر اساس" کشتن برای وحشت" قوام و دوام می گیرد، دیگر با روی کار آمدن ملا بر اریکه قدرت، امروزه کودکان پیش دبستانی هم فهمیده اند تا رژیم ولایت فقیه و مزدورانش زیر نام سپاه و غیره بر زمین خدا نفس می کشند نه ایران و نه تمام جهان٬ حاجتی به تروریست و جانی بالفطره ندارند.
بله این یک داستان تلخ و تکراری است که جمهوری دیکتاتوری اسلامی با گردن زدن مردم بیگناه آن هم به شکل تصادفی، جرم و جنایت خود را به نام اپوزوسیون بنویسد تا تنها مشتی مغزهای معیوب و ذوب شده در اراجیف این حضرات، باورکنند که مخالفین نظام اسلامی ،از خون مردم عادی بهره برداری می کنند آنچه که همواره و به مدد تجربه نقطه مقابل آن را نظاره گر بوده ایم.گرچه نارسایی خبری(به شکل عامدانه)در رسانه های حکومتی وابسته به رژیم وقت امری طبیعی و عادی ست اما در همین رخداد به خصوص٬ به شکل بارز تر و زننده تری شاهد تناقضات وحشتناک این به اصطلاح رسانه ها در نحوه اطلاع رسانی از آمار کشته گان، مجروحین، زمان انفجار و نوع حادثه بودیم به گونه یی که هم زمان باپخش اخبارسراسری و درحالی که عامل مزدور رژیم اسلامی در بررسی سانحه(علیرضا کاربار)داشت عدد کشته ها را بیش از دوازده نفر و زخمیان را نیز فراتر از دویست اعلام می کرد، رسانه دلقک فارس نیوز زیر نظرمحمدعلی حسینی سخنگوی وزارت امورخارجه حکومت-که شرح کذب گویی ها و دروغ های شاخدارش موجب تمسخر حتاجیره خواران شان شده است-کشته ها را دو نفر و آسیب دیدگان را حدود پنجاه نفر ارزیابی کرد!!در موردساعت انفجار نیز، رسانه های وابسته به ولایت فقیه از ناراستی و دروغ نویسی خود مضایقه نکرده و لحظه وقوع انفجار رابعضی نه شب، برخی یازده و بعضی ده و خرده یی نام بردند!
نکته مهم تری را که همه ما شنیده ایم این که نقشه ناکام حکومت آسیدعلی گدا و وزارت مخوف اطلاعاتش این بود تا اینبار حادثه شیراز را به پای "سلطنت طلبان" بگذارد و همانطور که شنیده ایم آخوندمصطفا پورمحمدی طی افاضاتی، در بازدید ازنمایشگاه کتاب تهران اظهار داشت که بمب گذاران این حادثه، وابسته به سلطنت طلبان بوده اند! درد این رذالت پیشگان دین پناه- که برعرصه سیاست ایرانزمین تحمیل شده و جز سیاست هرزه منشانه، فن و روشی نیاموخته اند-ریشه دار تر از آن است که بخواهیم مخاطب قرارشان دهیم چرا که ماهیت شان ،ماهیت بشرنیست و گفتار و کردارشان براساس ذهنیات پوچ و نامردم شان شکل یافته است.امابدنیست بالحنی متعجب و متحیر،ازکسانی که مدعی ایرانی بودن هستند اماسرمویی ازدروغ های شاخدار رژیم منحوس وقت راباور می کنندبپرسم:آیا ما قشرمیهن پرست و شیفته ایران را (که شما سلطنت طلب می نامید)درتمام سال هایی که چون برق و باد گذشتند و در کشاکش وقایعی که داشتند و همچنان دارند ایران را تا مرز نابودی مطلق می برند،ما جزحمایت از ایران و از حقوق ایرانیان چه کرده ایم؟ آیا وقتی سایه ابرانسانی که شهریار شهریاران و سرور جهانیان است، وقتی سایه ذات مبارک رضاشاه دوم بر سر ما قرار داشته و آن حضرت را رهبر، فرمانده و پادشاه مان می دانیم (حتا اگر سرسوزنی از وسعت بیکرانه ی آن قلب دریایی و آن روح اهورایی را در وجود حقیرمان داشته باشیم )حاضر به مرگ مردم عادی که جای خود، حتا حاضر به کشتن یک سگ سپاهی نیستیم.
اگرچه نیک واقفیم که خداوند را با تمام خداوندیش نمی توان با یک تارمو از وجود نماد فره ایزدی، رضاشاه دوم پهلوی قیاس نمود اما به ناچار قیاسی مع الفارق نیاز است تا یک موضوع ساده را طوری بگشاییم که ساده لوحان اجتماع –که همواره بهترین پل برای پیاده شدن افکار بی ارزش و تهی مایه حکومت الله بوده اند-دریابند که جای یک نظام، با چه دیو صد چهره یی روبه رو هستند. آیا شما قادر هستید پیروان و سرسپردگان آن پادشاه فرزانه را با مریدان این ملاعلی تازه به دوران رسیده و دیوانه (سردسته خون آشامان عصرحاضر)، یکسان بگیرید؟ آیا می توانید بندگان آن شاهنشاه غربت نشین و مهربان را (که به رغم هر آن جفایی که ازشما ناسپاسان نادان دیده اند باز با صراحت می فرمایند که اگر تلاش می کنند تنها به این خاطر است که مخالفین ایشان بتوانند به راحتی حرف شان را بزنند)با افرادی در یک مرز قرار دهید که در عین حمایت از تروریزم بین الملل، به جانوران بی رحم و درنده یی که مرتکب عملیات تروریستی انتحاری می شوند، لقب مضحک "شهادت طلب"می دهند تا ننگ شان را بشویند و در ذهن های کوتاه چون شمایی، پاک شان جلوه دهند؟
ما اگر به اصل حذف فیزیکی افراد (ولو شرورها و خرابکاران)اعتقاد و باور داشتیم سی سال پیش هرگز و هرگز سروران و صاحبان مان(خاندان جلیل سلطنت پهلوی)برای نریختن خون مشتی موجود بی ارزش، خانه خویش ایران را ترک نمی کردند تا امروز ما در حسرت بازگشت پادشاه مان تنها سخن بگوییم و قلم بزنیم و خون جگر نوش کنیم. ما اگر جز اندیشه مان حربه دیگری داشتیم و اگر مرگ یک مشت انسان عادی و یا انسان نمای گرگ زاده(مانند سپاه و بسیج و...)برای ما سود و ثمری داشت امروزحکایت،حکایت دیگری بود. سلطنت طلب یعنی ایران پرست و یعنی خواهان هویت، اصالت و آزادی ایران و پیروان چنین تفکری، شمشیرشان اندیشه و باور آنهاست که گویی آنچنان در قلب سیاه این بی هویتان زخم نشانده که در خیال خام خود می خواهند با خدشه دار کردن حیثیت ما، بر این جراحت های بی درمان شان مرهمی بگذارند. از باقی مانده مخیله پوک تان کمک بگیرید و ببینید مایی که به پیروی از اعلاحضرت مان دست اتحاد را به سوی گروه های چپ نیز دراز کردیم –و البته این دست همدلی برحسب نابخردی برخی دوست نمایان عودت داده شد- چه منفعتی از مرگ چندجوان که کوچکترین نقشی در امور و مصالح حکومت انیرانی اسلامی نداشتند می بردیم که بخواهیم بیاییم و با انفجار یک بمب، چند چشم را گریان و چندخانواده را داغدار کنیم. ما میهن پرستان و عاشقان ذات مبارک رضاشاه دوم پهلوی، سرسپردگان آزادی وطن و خواهان بازگشت حقوق پامال شده تمام آحاد ملت هستیم و افسوس که سکوت و بردباری بیش از اندازه ما مشروطه خواهان و پهلوی طلبان، کار وقاحت مزدوران ولایت فقیه را به جایی رسانده که جنایات احمقانه خود را نیزبه نام "ما"یی تمام می کنند که جز سربلندی ایران عزیز درسایه صاحب میهن مان،تعلقی درسر نداریم. اگرچه صدای نابه هنجار رسانه های مزدور رژیم اسلامی بُرد و بازتاب چندانی ندارد و اگرچه جز چند غرقه در منجلاب، هیچ جنبنده یی تره برای نمایش ها و گربه رقصانی های سربازان گمنام امام زمان –به نوعی همان صحنه سازان بانام و بی نام بیت ولایت علی خامنه یی-خرد نمی کنند اماجای پرسش اینجاست که جمهوری ولایت فقیه از این همه تحمیق افکار عمومی چه حاصلی می برد که هرسال و با پیش آمد یک بحران جدی و جدید، برای نجات از شرایط موجود اقدام به اجرای یک حادثه داخلی نموده و سرنخ ماجرا را به اپوزوسیون و فعالان برون مرزی مرتبط می سازد تا ذهن مردم را ازتعمق بر واقعیات منحرف ساخته و باخدشه دار کردن وجهه تشکل ها و افراد آبرومند، آبروی نداشته خود و سیستم از رده خارج اسلامی را وصله بزند.
پارسال با اجرای طرح هولناک گروگانگیری از عده یی هم وطن عادی که می خواستند از یکی از جاده های مرزی عبورکنند، داستان سازی کرده و یک ماجرای داخلی را-که به رغم تمام مدعیات شان ریشه در بی خردی خود وزارت اطلاعات داشت- توطئه انگلیس جا زدند تا باز عده یی از ناآگاهان یادشان برود، اگر انگلیس وجود نداشت "روح الله خمینی هندی زاده" هرگز از یک بچه پابرهنه توسری خورده فراتر نرفته و روی سکوی "زمامداری قدرت" در کهن میهن ما نمی نشست.
نتیجه گیری: این مدل معلق بازی های رژیم اسلامی، دیگر به شگردی نخ نما بدل شده و از فرط تکرار جز پوزخندی برلب هر ایرانی –با فهم متوسط و یا بالا-حاصلی عایدشان نخواهد شد. دیگر امروزه و در عصر انفجار اطلاعات (که جهان را شبیه به دهکده یی کوچک نموده است)جز انگشت شمارانی که به دلایلی خاص از جمله وابستگی مالی و یا آنهایی که منافع اجتماعی، اقتصادی و رفاهی شان تابعی از متغیر ج .ا می باشد با موهومات رژیم اسلامی هم آوا می شوند تا مبادا رسوایی حاکمان بدکرداری که هر روز و با یک بازی جدید، ناشیانه به فریب اذهان عمومی برمی خیزند، منتج به اضمحلال موقعیت آنان شده و از نشستن بر سرخوان کرمی که ولایت فقیه و یارانش بر خون بیگناهان ستم دیده گسترده اند، محروم و بی بهره شوند.
ما همچنان و همواره ، تا نفس در سینه باقی ست خواهیم ایستاد و خواهیم جنگید تا میهن مان ایران را از چنگ اهریمنان رها کرده و گوشه گوشه اش را برای بازگشت وارث کیان پادشاهی، ذات ملوکانه اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی آذین کنیم. بی تردید بازگشت و جلوس ایشان بر اورنگ شاهنشاهی، برابر با نوید فصل آزادی و سربلندی و پایان تمام محنت ها و مصایبی است که اکنون ملت با آنها دست به گریبان است.
پایداری پادشاهی پیروزی
دهم فروردین دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

دوازدهم فروردین سال پنجاه و هشت را بسیاری یک نقطه پایان برای ایران و آینده ایران می دانند و از نگاه بعضی دیگر-که اقلیت کاسه لیس حکومتی و مخالف با ایران و ایرانی را تشکیل می دهند-رویدادی که ثابت کرد رژیم ستم کار اسلامی بالاترین آرا مردمی!!را کسب کرده است(شایان توجه اینکه دوازده فروردین نزد رژیم وقت به روزجمهوری اسلامی شهره است).به نظرمی رسد این روز شوم یک نقطه شروع ٬برای نابودی تمام ارزش های والای اخلاقی و بشری بوده باشد.
چنانچه درمقالات پیشتر نوشته شده و البته اکثریت نیز بر این واقعیت واقف هستند سناریوی بر سر کار آمدن ملایان مدت ها پیش به دست پلید بیگانه نگارش شده و اجرای رفراندوم تعیین حکومت-در شرایطی که خاندان بزرگ پادشاهی از ایران رانده شده ٬بزرگان ارتش در زندان بوده و اوضاعی ملوک الطوایفی بر میهن ماحکم ران بود-بسیار شبیه یک نمایش مضحک و فریب افکارعمومی بود.
بر صدر امور نشستن" روح الله خمینی هندی زاده "و رخت بستن آیین پادشاهی از ایران، بی خطرترین راه برای وابسته کردن کشورمان به دنیای غرب بوده و"لابی ابرقدرت های جهان" را از این هراس آسوده می کرد تا مبادا تفکر خودکفایی و پویایی شاهنشاه آریامهر٬امیدهای این قدرتمندان جاه طلب را برای سلطه بر ایران از میان ببرد.اگرچه خمینی و یارانش ،مزد شایسته یی را به دنیای غرب و خصوصن امریکا نپرداخته و آنچنان در همان اوان به قدرت نشستن شان لگدپرانی کردند٬تا ایران را در تحریم اقتصادی مهلکی-که تا امروز هم ادامه دارد-فرو ببرند اما هرآنچه امروز بر سر ایران و ایرانی می آید و هر تهدیدی که ازجانب این حکومت جبار و نامشروع متوجه دنیای آزاد است تنها وابسته و وامدار سناریوی شومی است که درفروردین سال پنجاه و هشت آخرین سکانس آن به اجرا درآمد.
آراگیری دوازده فروردین را بسیاری به یک یورش رمه وار٬برای تثبیت نابه کارترین شیوه حکومت در تمام تاریخ ایران و جهان(حکومت واپس گرایی) تشبیه می کنند.امروزه دو مهم در این پیرامون به همگان اثبات شده است:
نخست :این رفراندوم نظیر رفراندوم های پوچی که امروزه رژیم اسلامی برگزارمی کند نه تنها مردمی و ملی نبوده بلکه یک بازی برای "ملی جلوه دادن"یک سیستم "غیرمردمی "بوده است.سیستمی بر پایه استقلال(یعنی دوری از تمام مواهب و ارزش هایی مانند حقوق بشر که در دنیای غرب رایج است)،آزادی(به معنای آزاد بودن شخص اول فقیه در تمام امور که تاجای ممکن ملت را از دم تیغ خود عبور دهد)و سرانجام جمهوری اسلامی (که به تعبیر واقعی همان جمهوری ولایت فقیه است)در ایران کهن ما استوار شد.امروزه تعدادحقیقی رای دهنده گان را به نظام اسلامی،میان سی تا چهل درصد ارزیابی می کنند. حال آنکه ادعای ملایان دربدو امرحدود نود و هشت درصد بود!
دوم:آن رقم ناچیزی که در آن زمان به علت جهل ٬باور موهومات و یا فریب خوردن از جنجال های دروغین ،متمایل به چنین نظامی بوده و به ج ا رای"آری"دادند(گذشته از آن تعداد قابل توجهی که همان ابتدا و با دیدن کشتارهای بیرحمانه رژیم وقت٬سرکوب های اجتماعی و اوضاع نابه سامان اقتصادی از کرده خود شرمگین شدند)بخش دیگر شان دست کم امروز پشیمان هستند و بعضن به طور علنی ابراز ندامت کرده و آرزو دارند یکبار دیگر فرصتی یابند تا "نه"بزرگی به تک تک سران این رژیم بگویند.
واپسین نکته شایان توجه-که شاید ارتباط چندانی با دو مساله یاد شده نداشته باشد،بحث رقابت رقم زنندگان کودتای شوم بهمن پنجاه و هفت بر سر"مسندگیری"بوده است.سران حزب توده،مجاهدین و اسلامیون(همان اهریمنان پیرو ارتجاع سرخ و سیاه)بر سر به قدرت نشستن سخت درگیر و مشغول به نزاع بوده اند و دو راس دیگر مثلث هرگز باور نداشتند،مهره های شطرنج طوری چیده شوند که سکوی نخستین به نام خمینی شده و جای آن سردمداران تروریست توده یی و مجاهد،یک پیرمرد تروریست و همچنین جاهل و بیمار روانی زمام امور را به دست گیرد.آنچه در کاسه این افراد باقی مانده بود حسرت و اندوه بود و آنچه برای ایران و ایرانی ماند،ترس و دلهره از جلاد پیر و افسار گسیخته یی به نام" روح الله خمینی" و دنباله دارانش.
ملت امروز منتظر است تا هرچه زودتر این سال های سیاه به پایان برسند و فره ایزدی دوباره بر پهنه این میهن خسته از بیداد،متجلی شود و پادشاه خوبان ،میراث دار کوروش٬یادگار آریامهر ٬ذات مبارک اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی بر اریکه فرمانروایی جلوس کنند.
بیستم بهمن دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی
پیشاپیش فرا رسیدن بیست و دوم بهمن٬ سالروزشوم ویرانی ایران و روزعزای ملی را به تک تک میهن پرستان آگاه تسلیت عرض می کنیم.

بیست و دوم بهمن ماه،روز عزای ملی فرا رسیده است.بی آنکه بخواهم در این پست به تبعات شوم و غم انگیزاین فاجعه بپردازم که پیشترها گفته شده و زین پس نیز گفته خواهد شد.مایلم در باب ریشه های این مصیبت سخن بگویم و اینکه چه شد از فراسوی عزت ٬به منتهای ذلت و ناکامی افتادیم.
از سال هزار و سیصد و چهار خورشیدی و پس از فروپاشی سلسله قاجارها و طی کردن پیچ و خم های فراوان٬مجلس شورای ملی،رای براین داد که درجه دار لایق ارتش٬ رضاسواد کوهی(سپستربا نام خانوادگی پهلوی)بر اریکه کهن و پر رونق پادشاهی جلوس کند.بدینسان این ابرمرد که نام رضاشاه کبیر برازنده حسن وجودش بود٬ با جدیت فراوان و در طول تنها سیزده سال پادشاهی٬ اوضاع آشفته ایران را سامانی دوباره داد. اقدامات شایسته ایشان را فرزند بزرگوارشان محمدرضاشاه پهلوی آریامهر و خدایگان ادامه داده و تکمیل کردند.مساله یی که دغدغه این دو پادشاه فقید بود و در راستای اصلاحات زیربنایی ایران برای آن بزرگواران ایجاد زحمت می نمود٬مزاحمت ملایان جاهل و توسری خورده یی بود که همیشه بغض و کینه خود را نسبت به پیشرفت و مدرنیزه شدن ایران نشان می دادند...
تا اینجا را بسیاری می دانیم .اما سرمنشا عداوت ملا،با حکومتی ملی و استوار بر پایه تاریخ و حقانیت ٬یعنی همان دودمان جلیل سلطنت پهلوی چه بود؟ آیا تنها به احکام پوشالی آخوندها منحصرمی شد و موهوماتی که اینان بدان ها باور داشته و به قولی خود را پیامبرانی جا زده و نگران نزول عذاب الاهی بر سر امت گمراه !!شان بودند؟ البته ظاهرماجرا چنانچه امروز در منجلاب رسانه های وابسته به رژیم فریاد زده می شود همین بود اما پشت پرده این سنگ اندازی ها و لگدپرانی های ملایان از جمله مدرس و در نهایت خمینی،لزومن به اسلام مرتبط نبود. این عداوت هاریشه عمیقی در روح بیمار و سرخورده این دلالان دین داشته است. به قول حافظ:
نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد
ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
روح الله خمینی از ابتدا قایل به دین اسلام نبوده و در خانواده یی هندو،تهیدست ،بی بند و بار و عیاش رشد یافته بود. تحمل محرومیت در کودکی و نوجوانی ٬برای وی تبدیل به عقده شده بود تا از نظام پادشاهی بیزار باشد و ریشه تمام محنت ها و ناکامی هایش را داخل دربار جستجو کند و از آنجا که بی نهایت از "فقر فرهنگی" نیزرنج می برد قادر به تحلیل مصایب خود نبود و درک نمی کرد دودمان پهلوی متفاوت از خاندان قاجار یا برخی ازسلسله های شاهنشاهی٬ تمام فکر و سرمایه و تدابیر خود را معطوف به آسایش مردم ایران کرده اند. خمینی هندی زاده٬ از آن زمان که در ایران پای خود را محکم کرد و با پذیریش ناخواسته دین رایج ایران(اسلام) برای یادگیری فقه، پا به حوزه علمیه قم گذاشت ، نقشه هایی بلند پروازانه را در ذهن حقیر خود ترسیم می کرد.این موجود نادان و روان رنجور٬ از شکیبایی بهره مند نبود و می خواست پله های شهرت و قدرت راسریع بپیماید. اما موقعیت زندگی و اجتماع به او اجازه نمی داد تا به تک تک آرزوهای دور و درازش برسد.خمینی مانند بیشتر افرادی که از سیندروم رویاهای سرکوفته رنج می برند و کابوس نا به سامانی های کودکی رهای شان نمی کند٬ برای ضربه وارد کردن به بنیانی- که سفیهانه آن را سبب نامرادی های خود می دانست- مدت مدیدی فکر کرد تا به راهکاری سریع و کم خطر دست یابد.روح الله خمینی اگرچه در کارنامه عمر پلیدخود بی رحمی اش را به همه اثبات کرد اما نسبت به خود بسیار ترسو یا به قول عوام" جان دوست" بود و نمی خواست بی گدار به آب بزند. خمینی موفق به کسب اجتهاد از قم نشد از آنجا که زبان عربی جزو لاینفک یادگیری دروس فقهی است و خمینی از درک این زبان عاجز بود.قواعد پیچیده این زبان در صرف و نحو و غیره از همان بدو امر خمینی را دچار سردرگمی ساخت تا قید آموختنش را بزند.پس او در این تلاش خود نیز ناکام ماند اما دلیلی نمی دید تا دیگران نیز بدانند بنابرین همه جا خود را"مجتهد"معرفی می کرد. شیطنت ها و لجبازی های خمینی ،مقارن با پانزدهم مهرماه سال چهل و یک و همزمان با تصویب لایحه انجمن های ایالتی و ولایتی در سایه شاهنشاه آریامهر و نخست وزیری اسدالله علم آغاز شد.خمینی با زننده ترین لحن ممکن – که صد البته به عدم سواد و تربیت او باز می گشت –پدرفقید ایران محمد رضا شاه را مخاطب قرارداده و به اعطای حق رای به زنان و همچنین افراد غیرمسلمان اعتراض کرد و بانگ برآورد که: امسال روحانیت عید ندارد!!! دومین اقدام جسورانه خمینی٬ اجرای نمایش فرمایشی تحصن طلبه ها در مدرسه فیضیه به تاریخ دوم فروردین سال چهل و دو بود که به بهانه شهادت امام صادق ٬بلوای سیاسی به پاکرده و به حدی شعارهای هتاکانه سرداده و اغتشاش کردند تا ماموران امنیتی ناچار شدند حضور یابند و با آرامش متفرق شان کنند اما روح الله خمینی -که این نقشه را نیز برباد رفته می دید-دوباره از مغزخود یاری گرفت تا از یک واقعه پیش پا افتاده٬ فاجعه یی دلخراش بسازد و به دروغ اعلام کرد که مدرسه فیضیه به خون کشیده شد!! !و در پیامی به مراجعه تقلید٬فغان برآورد که با ما چنین کردند و چنان کردند و سرهای طلاب شکسته شد و عمامه ها را به آتش کشیدند و...او صریحن به حکومت وقت اعلان جنگ داد.
سومین عمل آشوبگرانه این موجود ناراحت٬در دوازدهم خرداد سال همان سال بود که دیگر گذشت بر وی سزاوار نبود و نیازمند تکانی بود تا وی به خود آید و دست از این حماقت بی پایان بردارد. خمینی بار دیگر در مدرسه فیضیه-جایی که هنوز آرزوهای ناکامش را در آن محل می جست-یک به اصطلاح سخنرانی سر داد که مملو از الفاظ ناشایست و سرشار از اتهام نسبت به حکومت شاهنشاه بود.او سه روز پس از این سخنرانی درخانه خود دستگیرشد و پس از طی مدت کوتاهی بازداشت ٬به محضر مبارک آریامهرفقیدشرفیاب شد و در حالی که جذبه این مردبزرگ ٬عرق از هفت چاک خمینی سرازیر کرده بود٬در نهایت شرمساری پوزش خواست و شاهنشاه نیز٬همسو با قلب رئوف و مهربان شان دستور آزادی وی را صادر کردند.در اینجا اگر این مرد خفیف٬از ذره یی شعور و آگاهی بهره مندبود به عناد و سرکشی خود پایان می داد و به حقوق شهروندی خود اکتفا کرده می کوشید زندگی آرام و معقولی مانند دیگران داشته باشد.اما افسون رویاهای دور و درازش مجالی برای "اندیشه کردن" به وی نمی داد. خمینی سرسختانه می خواست دنیا را فتح کند تا همگان بدانند:"بی ارزش ترین و نادان ترین افراد نیز می توانند سکان قدرت را به دست بگیرند حتا اگر همچنان نادان مانده باشند".چهارمین اقدام خمینی که اگرچه در نگاه آدمی بسیار نابخردانه می نمود اما بی آنکه خود او بداند منجر به تبعیدخمینی شد که درآن تبعید٬ وی تبدیل به برگ برنده اروپا شده و عاقبت خمینی فرومایه را در سینی نقره به ملت ایران تقدیم کردند. بله سخنان مغرضانه و مملو از اتهامی که درچهارم آبان سال چهل و سه (سالروز ولادت شاهنشاه فقید آریامهر) به وسیله خمینی گفته شد و او بحث دروغین کاپیتولاسیون را عنوان کرد تا به خیال خام خود ضربه وارد سازد.خمینی اینبار عباراتی به مراتب زننده تر از گفته های پیشین خود داشت .پر واضح بود که چنین فردی ٬یک عنصر مخرب محسوب می شد.موجودی که با بند بند قوانین ملی یک کشور٬خصوصن مواردی که در جهت آسایش و رفاه مردم و عدالت بود مخالفت می ورزید،تنفسش در این کره خاکی اسباب دردسربود و ساده ترین واکنش یک پادشاه یا هر مقام مسوولی به وقاحت و جسارت یک مرد عامی و کوته فکرمثل خمینی ،جز صدور اشد مجازات برای او نبود.درخواستی که بسیاری ازمسوولین وقت٬ از محضرمحمدرضاشاه پهلوی داشتند اما ایشان در اوج رحم و عطوفتی که در نهادشان به ودیعه گذاشته شده بود فرمان به دستگیری و تبعیدخمینی دادند.دستگیری و تبعید او که تنها واکنشی کوتاه و مقطعی را از سوی عده یی از اقشار ناآگاه جامعه دربرداشت خیلی زودمی توانست این موجود مفلوک را از عرصه آشوبگران محو کرده و زودتر از موعد به زباله دان پرت کند.این آتش٬ به قاعده خاموش شده و خاکسترش هم داشت به باد می رفت .اما دست بیگانه بود که سرانجام از آستین پیراهن ژنده مخالفین پادشاهی بیرون آمد.سال پنجاه و هفت ،جیمی کارتر رییس جمهور وقت امریکا٬ طرحی به نام "کمربند سبز" را موردمطالعه قرار داد.این طرح معنای غامضی نداشت. کمربندسبز تنها به بیمناکی امریکا از گسترش "قدرت کمونیسم" درجهان برمی گشت و اینکه تشکیل حکومتی بر مبنای دین در ایران که همسایه شوروی محسوب می شد قادر به ایجاد دژی برای انزوا و ایزوله شدن بینش کمونیستی بوده و چنین رژیمی کمک می کرد تا کمونیسم-به عنوان یک ایدئولوژی الحادی-به کشورهای همجوار رسوخ نکند. پرزیدنت کارتر، نقشه خود را به صورتی محکم تدوین کرده و بازخوردش را بسیار سریع گرفت.خمینی که در فرانسه بوده و هجویات خود را ضبط می کرد تا توسط رسانه های فرانسوی پخش و منتشر شوند،با توجه به پشتگرمی هایی که ابرقدرت ها به وی داده بودند،ناگهان چون ماری سربلند کرد که:"شاه باید برود" و به طرزعجیبی با هرنوع مباحثه و نقد و نظری مخالفت ورزید.به خمینی دیکته شده بود.او مامور بود و معذور.
دوازدهم بهمن پنجاه و هفت ،خمینی در حالی که از پله های هواپیمای اختصاصی فرانسوی پایین می آمد در ذهنش خود را پیروز می یافت و می دانست ادامه ماجرا نیز به سود او پیش خواهد رفت. بنابر همین اصل،روح الله خمینی هندی زاده سرمست بود و خونسرد. حرف هایی که دربهشت زهرا به زبان آورد یا بر مستی یا دیوانگی او دلالت دارد هرچند به نظرمی رسد آمیخته این دو بوده است. او مدعی شد که باید پرچم ایران تغییرکند و اینکه چنین و چنان خواهم کرد و...بسیار مطمئن از اینکه مهره های بازی به سود او چیده شده اند اعلام کرد:من دولت تعیین می کنم من تو دهن این دولت می زنم" ادامه این بازی تلخ ، به ثمر نشستن کودتای سیاه سال پنجاه و هفت بود و در روز بیست و دوم بهمن ،سلطنت پر افتخار پهلوی کنار رفت تا ملایان پلشت ،سلسله دار میهن شده و گردابی بسازند تا تمام ارزش ها و اخلاقیات را با خود به اعماق بکشاند.
زنجیره توطئه بیگانه،خط سیاهی بود که از نوفل لوشاتو تا تهران کشیده شد و سایه مرگباری را برسرمان آوار کرد.
به امید اینکه سرانجام ،این کابوس به پایان رسیده و به بازگشت شهریارمان ،پادشاه نازنین و در تبعید٬ذات ملوکانه اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی آن یادگار به جامانده از آریامهر و اعلاحضرت رضاشاه کبیر، همان میراث دار کیان پر ابهت شاهنشاهی ،بتوانیم این سال های تاریک و پر اندوه را جبران کنیم.

در آستانه دهه شوم بهمن قرار داریم. پایکوبی شیاطین انسان نما٬ در بزم مرگ میهن مان ایران. جشن و هلهله جائران وطن فروش٬ در آغاز دهه یی که سالگرد ویرانی کهن میهن مان بود. انقلابی که بیشتر نام انهدام به او می برازد و با خود تنها نکبت و مصیبت را به ارمغان آورد. کودتایی شوم که با فکر بیگانه گان و با دست بیگانه یی دیگر(خمینی هندی زاده گجستگ)برای ایران رقم خورد و خیلی آسان٬ کیان شکوهمند پادشاهی را از ما ستاند و سلطه رژیمی ضدملی را به ما بخشید. بهمن ماه٬ ماهی که خواهران مان سنگسار شدند٬ برادران مان را به رگبار بستند و خانه را زیر قدم خود٬به ویرانه یی غمگین بدل ساختند.
به امید روز بزرگی که کیان ٬ابهت و افتخار ایران ٬همان ذات اهورایی و بلندمرتبه ٬وجود مبارک اعلاحضرت همایونی رضاشاه دوم پهلوی به وطن شان ایران بازگردند و این سالروز شوم از سالنامه ها خط بخورد و به یمن آن حضورخجسته پس از قریب به سی سال زمستان استخوان سوز٬ بهاری دوباره میهمان میهن پریشان مان شود.
پیشاپیش فرا رسیدن روز شوم دوازده بهمن ٬مصادف با ورود دیو نامیمون٬روح الله خمینی آن تاریک دل شب آلوده و رند ریاکار که با حضورخود و موج سواری برخیل مسخ شده ناراضیان و متجاسرین توانست حکومتی مستبد و ضدمیهن را به ما تحمیل کند و سایه پلید وی٬ حتا لبخند را بر لبان ملت خشکانده تسلیت می گوییم. هیهات نفس را یارای بیرون فرستادن نیست ...سروده یی را که در زیر می بینید٬ متفاوت از سروده های پیشین و اینبار در باب چنگیز قرن مان خمینی سروده شده است و در پنج بیت ٬مطابق با نام خانوادگی وی٬ گریزی دارد به ظهور یک جنایت کار در عرصه میهن عزیز ما ایران(اگر حروف نخستین ابیات را به هم متصل کنید نام این جنایت کار یعنی خمینی را خواهید یافت):
خبیث بود و قدم را به آشیانه گذاشت
چه داغ مهلک و تلخی به قلب خانه گذاشت
مزورانه سخن از طلوع ایمان گفت
و رفت ٬ ردپلیدی فقط شبانه گذاشت
یکی ازین همه مفتون راه گم کرده نگفت
چرا به قامت مان ٬زخم تازیانه گذاشت
نشست ٬برشب مان خنده کرد و دیر رفت
و نام ننگ خودش را برین زمانه گذاشت
یگانه نایب چنگیز عصر ما درین بیداد
چه مهرسردسکوتی٬ به درب خانه گذاشت.

آن یار کزو خانه ما جای پری بود
سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود
از چنگ منش اختر بدمهر به در برد
آری چه کنم ٬ دولت دور قمری بود
عذری بنه ای دل که تو درویشی و او را
در مملکت حُسن سر تاجوری بود
خوش بود لبِ آب و گل و سبزه و نسرین
افسوس که آن گنج روان رهگذری بود
بیست و ششم دی ماه٬ تا چند روز دیگر خواهد رسید. این روز٬ تاریخی آشنا و سخت حسرت انگیز برای تمام ایرانیانی است که امروز٬طعم شلاق بی رحم و سنگین جمهوری ننگین اسلامی را با پوست و گوشت خود حس کرده اند. برای تمام آنهایی که شاهد و ناظر وداع جانسوز پدر و خدایگان ملت٬ با موطن آبایی خویش بوده اند. برای تمام ملت ستم دیده یی که دیروز مسخ پوچیات دین مداران دین فروش شده٬ پدر و صاحب خانه را از خانه راندند و امروز با دریغ و افسوس زیرلب می گویند: پدر٬جای تو خالی است...
در روز بیست و ششم دی سال پنجاه و هفت ٬آن هنگام که سوز زمستانی خبر از آمدن یخبندانی سخت و دراز مدت می داد٬ پادشاه فقید ایران اعلاحضرت محمدرضاشاه پهلوی آریامهر به همراه علیاحضرت شهبانوفرح دیباپهلوی ایران را به مقصد مصر ترک فرمودند. درحالی که اشک بر دیدگان مبارک آن حضرت نشسته بود٬ شادروان شاهپوربختیار را به زمامداری موقت امور گماردند و سفر را آغازیدند. سفری که هیهات ٬سفر ابدیت آن ابرمرد جاودانه بود. شاهنشاه فقید آن لحظه که هواپیما را از مرز ایران خارج ساختند از کمک خلبان پرسیدند که آیا از ایران خارج شدیم ؟ کمک خلبان٬ سخن شاهانه را تایید کرد و آن حضرت به گونه یی منقلب شدند که پست خلبانی را رها فرموده از کمک خلبان خواستند٬ مسیر را ادامه دهد.
امروز شاهنشاه فقید٬ ما را ترک گفته اند. ملت نیز تاوان جفا و نامردمی اش را با بزرگ و سرور خود کشید و چشید...اما کاش امروز در صدد جبران برمی آمدیم. کاش درمی یافتیم٬ هرچه در این بیست و نه سال سیاه برسرمان آمده ٬چوب کفران نعمت بود. چوب قدر ندانستن و پشت پا زدن به برترین آیین ایران زمین: حکومت و کیان پادشاهی.
کاش امروز به خودمان می آمدیم٬ دست کم می فهمیدیم پادشاه ایران٬ جانشین خلف آریامهر٬ وارث ابهت و اقتدار کوروش کبیر و داریوش کبیر٬اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی ٬ تا چه زمان باید در تبعید سر کنند؟ تا کی باید دست روی دست بگذاریم و مشغول نبش قبرهای تاریخی ٬تسویه حساب های شخصی و پرخاش به یکدیگر باشیم؟ بیاییم سرانجام یکدل و یکصدا شویم و به تعبیر ملوکانه ذات اقدس همایونی٬ صفوف خود را برای نجات میهن فشرده تر کنیم. چرا جای ماندن در منجلاب"من"و دست و پا زدن به خاطر منافع شخصی خود٬ برای بازگشت معبودمان قدمی برنمی داریم؟ معبود غربت نشینی که روح بی کرانه اش وسعتی فراتر از دریاها دارد.
آیا وقت آن نرسیده ٬ ما نیز از خوابی که بیست و نه زمستان آزگار٬ما را در برگرفته بیدار شویم؟ آیا موعدش نرسیده تا سرانجام به خودمان آییم؟ هویت راستین ما چیست؟آیا حکومت یک مشت دستاربند سیاه پیشه برسر ملت شریف ایران٬ سزاوار مردمی است که پیشینه یی افزون برهفت هزارسال مملو از افتخارات دارند؟ یا اینکه لیاقت ملت ٬ همین است و بیش از خاکساری مشتی دلقک دلق پوش نیست؟ قدری ٬فقط قدری بیاندیشیم.
نهم آذر دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

نام هفته بسیج شما را به یاد چه می اندازد؟
یاد جوانان نوپایی که به دستور خون آشام قرن خمینی، ارتشی بیست میلیونی را به عنوان بسیجی تشکیل داده و با تفکر معیوبی که در آنان ایجاد کرده بودند، گروهی تلف شده و خیل بیشماری علیل و خانه نشین شدند.
یا اینکه شما را یاد قشر اوباش جامعه می اندازد که به نام عامران به معروف و ناهیان منکر، مدام درحال ارتکاب خشونت و ترویج افکار پوسیده و ارتجاعی خامنه یی و خمینی هستند.
این روزها اگر از سر بیکاری یا برای خنده سری به سیمای اسلامی بزنید، شاهد جوانان راه گم کرده و انگشت شماری هستید که البته لنز دوربین "خبرنگاران رژیم اسلامی انیران"، آنها را شاخص و فراگیر به شما جلوه می دهند و حنجره های شان را فریاد "جانم فدای رهبر" و "یاحسین"دریده است و با جمله رهبرشان میکس می شوند:"تفکر بسیجی رمزبقای جامعه است". به راستی از این جمله چه برداشتی می توان نمود: رمز بقای جامعه یا رمز بقای رژیم؟
چنین برداشت می شود که منظور این حضرات، در حقیقت همان بقای رژیم باشد؛ البته در سایه مغزشویی جوانان و تحمیق نسل فردا.
شاید یکی از پارامترهای بقای بیست و هشت ساله واپسگرایان، همین تلقین و ترویج تفکر بسیجی باشد. یا به عبارتی دیگر شریان حیاتی حکومت اسلامی٬ حضور بسیجیان درعرصه سیاست روز باشد.
بسیجی یعنی چه؟ بسیج به معنای آمادگی نظامی و همچنین اراده و تصمیم برای انجام کاری است. معنای عامه و تلقی این حضرات از بسیج، همان آمادگی جوانان ایرانی برای نبرد با تمام ارزش های انسانی است. بسیجی در زمان لازم اجازه تیردارد، آنهم کشیدن اسلحه بر روی هم وطن خودش. بسیجی در هر زمان باید جان برکفانه از منافع انقلاب حفاظت کند و بزرگ ترین دستمزد تقدیم جانش ، نام گذاری یک کوچه یانهایتن خیابانی کوچک به نام اوست. دقت کنید یک جوان بسیجی که مغزش را موهومات سران این حکومت انباشته کرده در مواقعی حکم یک مرده متحرک را داشته و در پاره یی زمان ها نقش یک جلاد بی رحم و درتمام لحظه های زندگی اش یک انسان بی هویت است.
بسیج با توجه به پشتیبانی های مادی جمهوری ضد ایرانی اسلامی و همچنین با نظر به اعمال خشونت اینان برتمام اقشار و آحاد جامعه و آنارشیسم ذاتی این گروه٬ هرگز یک نیروی مردمی نبوده و نیست و تمام شواهد دال بر دست نشانده بودن این گروهک همیشه درصحنه می باشند.
شاید بهترین راه برای از میان بردن این نیروی شوم و همیشه درصحنه!!!،حذف "تفکربسیجی"از عرصه جامعه باشد نه حذف بسیجیان.
اگر به ریشه ها و گذشته بیشتر پیروان بسیج جمهوری ضدایرانی اسلامی برگردیم٬ غالبن از عقده های فروخفته رنج می برند و تقریبن تمام آنها خالی از هویت رشد کرده و یا سنین بالاترشان دچار پارادوکس های کشنده ناشی از جابه جایی حکومت نام داران تاجور(سلطنت پرشکوه پهلوی)، با خلافت دستاربندان است.
شاید پالایش ذهنی جوانان مبتلا به تفکرات بسیجی، نیازمند یک نوع "جایگزینی ارزشی" باشد. به معنای ساده تر، اگرهمین جوانان با تاریخ کهن و مقتدر ایران و ریشه های تمدن باستانی آشنا شوند، آرام آرام از پوچیات بی سرانجامی که با ظهور حکومت اسلام گرایان، در مغز آنها وارد کرده اند، دست کشیده و انسانی و عاقلانه به فرا روی خود نگاه کنند.

شرح ماجرای غم انگیز مرگ دکتر زهرا بنی یعقوب - که به ظاهر خودکشی اعلام شد- نمونه یی آشکار از "حکومت پوپولیستی" است. آنچنان که جامعه شناسان از نظام پوپولیستی تعریف می دهند: "حکومت عوام ٬برنخبگان جامعه". آیا غیر از این است که چندخواهر!!! و برادر!!! منکراتی که بعید می دانم بعضن حتا قادر باشند٬ پای یک ورقه امضا بزنند و شاید نیاز به جوهر و استامپ پیدا کنند- از فرط سواد و دانش!-مجوز دارند تا یک پزشک را توقیف کرده و در شرایطی معلق و با رفتاری اهانت آمیز٬ یکی از متخصصین جامعه را به بند کشیده و در بازداشت نگاه دارند. رسانه های خبری به قدر کافی مرگ مشکوک و تاسف آور این پزشک فقید را- که بیستم مهرماه امسال رخ داد-پوشش دادند و نیاز به شرح مفصل تری نیست٬ اما قصد دارم چند نتیجه گیری از این واقعه داشته باشم:
۱- بازداشت کردن و به بند کشیدن انسان ها در تمام کشورهای جهان -و در ایران ما پیش از انقلاب نحس۵۷- در شرایط ضروری و هنگامی صورت می گیرد که واقعن حضور آن فرد در اجتماع موجب خطر یا زیان برای سایر شهروندان باشد. اما در رژیم منفور اسلامی بی حساب و کتاب و با توجه به خط قرمزهای آخوندیزم- یعنی بی منطق و با دلایل ماورایی- شهروندان بی گناه یا برخی موارد کم تقصیر٬ پای شان به بازداشت و زندان باز می شود.
۲- اگر بخواهیم کمی کودکانه و بی تامل به این حادثه نگاه کنیم و علارغم شواهد بسیار دال بر روحیه بالا و اعتقادات قلبی "مرحومه دکتر زهرا"٬ حرف خواهران منکراتی را بپذیریم که ایشان اقدام به خودکشی کرده است٬ بازهم بازداشتگاه مربوطه مقصر و زیرسوال است که چرا نسبت به متهمین٬ دقت و بررسی کافی ندارد. یا امکانات احتمالی انتحار را از جلوی دست شان دور نمی کند. یا چنان شرایط روانی را بر متهم تنگ و طاقت فرسا می سازند که فرد موردنظر را از زندگی بیزار کنند. آیا این نیز به بحث بی اعتنایی این حضرات نسبت به "جان ملت" برنمی گردد؟؟؟
۳- به عنوان واپسین نکته ذکر این مساله مهم است: آیا یکبار وقوع چنین ماجرای شومی-که بیش از ده ها بار موارد مشابه آن را شنیده ایم-کافی نیست تا به نوابغ و مغزهای مملکت مان حق بدهیم٬ برای همیشه دست از آب و خاک خود بشویند و به آن سوی مرزها پناه ببرند. چنانچه اعلاحضرت همایونی رضاشاه دوم پهلوی در کتاب "نسیم دگرگونی"نگارش شده به قلم مبارک٬ خاطرنشان می سازند:"ابعاد فاجعه٬ درفرارمغزها و از دست دادن استعدادهایی که می توانستند درخدمت میهن خود به کار گرفته شوند٬ به راستی قابل محاسبه نیست".
آیا کشوری که نخبه هایش گریزان باشند و نتوانند در داخل مرزها دوام بیاورند٬ با تکیه بر کدام اهرم٬قادر به پیشرفت یا حتا بقای خود و مردمش خواهد بود؟
بی تردید هر ایرانی خردمند٬ تا کنون به این نتیجه رسیده که ادامه حیات این رژیم برابر با نابودی ملت و ملیت ایران است.
سال ۱۳۵۸و حدودن یک سال پس از چیرگی نیروهای خرابکار و به ثمر نشستن رفراندوم فرمایشی دوازده فروردین۵۸ که برابر با استقرار اختاپوس گونه"حکومت اسلامی" در میهن مان بود٬ هنوز تشکل های مختلف سیاسی در حال زورآزمایی و پنجه افکنی٬ برای به دست گرفتن مسند قدرت بودند و موازی با این جریانات٬ بیدادگاه رژیم نیز در حال اجرای بی حساب و کتاب" حکم اعدام "برای بیگناهانی بود که حتا خمینی و یارانش "فرصت دفاع کردن "را از ایشان گرفته بودند.
سفارت خانه امریکا واقع در خیابان روزولت٬ تنها نخ باریک ارتباط ایران و امریکا به شمار می رفت٬ آن هم در وضعیت اسف باری که مملکت از حالت ثبات و آرامشی که یک دهه قبل برخوردار بود خارج گشته و دچار واژگونی و بی ثباتی محض شده بود.
در این گیر و دار٬ اوباش خمینی با نام پیروان خط امام در تاریخ سیزده آبان سال ۵۸ به سفارت خانه امریکا حمله ور شده و با خشونت تمام٬ شصت و شش سفیر امریکا در ایران را -همراه با نقض تمام قوانین بشری-به گروگان گرفتند تا درمقابل سفیران اسیرشده٬ امریکا مجبور شود شاهنشاه آریامهر را-که در آن زمان بیمار و بستری بودند - به ایران بازگرداند تا ایشان نیز در کنار تمام جاوید نامان ارتش پرافتخارشان٬ برابر میز محاکمه قرار گیرند و در واقع پاسخگوی قدارانی باشند که روزگاری دراز خود آن حضرت٬ رحم و مروت درحق آنها روا داشته بودند. این اقدام رژیم اسلامی که به دست نوچه هایش انجام گرفت٬ صرف نظر از انگیزه های پلید و افکار باطل و موهوم شان دارای چندمورد مهم تخلف آشکار است:
۱-سفارت هر کشوری ٬جزو خاک آن کشور محسوب شده و تعرض به سفارت خانه برابر با تجاوز به خاک آن کشور و در واقع اعلان جنگی رسمی و جدی به آن مملکت است.
۲-تلاش برای به اسارت گیری و هرگونه محاکمه یا پیگردهای قانونی٬ در ارتباط بافردی که مراحل پایانی یک بیماری لاعلاج رامی گذراند- حتا اگر آن فردشاهنشاه محبوب ایران نباشد-به طور کلی خارج از تمام معیارها و مهم تر از آن خلاف قانون انسانیت است.
۳-هر نوع اقدام توام با گروگانگیری٬ به هرشکل و صورتی یک عمل تروریستی محسوب می شود.
۴-اعمال خشونت ٬ کتک٬ روش های شکنجه و...برای افرادی که اسیر و دربند هستند-که شیرین بختانه عکس ها و فیلم هایش نیزکشف و دیده شده-اقدامی خلاف قانون و نقض آشکار حقوق بشر می باشد.
اگرچه سرانجام امریکا حاضر به بازگردانی پادشاه فقید به ایران نشد و رژیم اسلامی در تلاش شوم خود مغبون ماند و در پایان ماجرا گروگان های امریکایی - البته پس ازتحمل کتک ها و شکنجه های سفارشی و مخصوص حکومت الله - توانستند سلامت به کشورشان برگردند٬ اما این واقعه شوم برای همیشه در تاریخ خواهد ماند و لکه ننگی ابدی بر دامن رژیم منفور اسلامی است.
تبهکاران اسلامی اکنون به سیزده آبان افتخار می کنند و عنوان" روز دانش آموز" نیز به آن داده اند!!!! هرچند ملل جهان و مردم آگاه ایران٬ همواره از این روز به عنوان یکی از سندهای سیاه پیشگی و تروریزم آشکار ج.ا یاد می کنند.
پاینده ایران پادشاهی.
یازدهم مهرماه دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

شانزدهم مهرماه ،همه ساله یادآور واقعه یی غم انگیز است. ترور ناجوانمردانه زنده یاد محمد انور سادات رییس جمهوری مصر٬ در سال۱۳۶۰خورشیدی٬ توسط عنصری خائن در گارد حفاظتی انورسادات.
انورسادات چهره یی مهربان و دلسوز برای مردمش٬ مسلمانی راستین٬ یاوری قدرشناس که برادری اش در حق شاهنشاه فقیدآریامهر و خاندان پادشاهی - آن هنگام که تبعیدی جان فرسا برای شان آغاز گشته بود- از یاد ملت ایران فراموش نخواهد شد.
اعلاحضرت همایونی رضاشاه دوم پهلوی، درباره این مرد عزیز فرمودند:"سادات یک شخصیت فوق العاده بود". رییس جمهوری فقید مصر٬ در مهرماه سال ۱۳۶۰خورشیدی برابر با اکتبر ۱۹۸۱میلادی قراربود٬ در یک مراسم شرکت جوید. این مراسم٬ دقیقن بر ماه حج قرار گرفته بود و افراد ذی صلاحی که می بایست تفنگ گروهان رژه را از نظر پر و خالی بودن فشنگ چک می کردند٬ در حال انجام اعمال حج در عربستان بودند و در نتیجه یک شکاف نگران کننده در سیستم حفاظت از جان انورسادات ایجاد شده بود که همین راه را بر یک افسرخائن و مزدور به نام "خالد اسلامبولی"باز کرد. نقشه وی از پیش تعیین شده بود و گمان می رود٬ دست نا به کار حکومت الله نیز- که اوج تاخت و تاز و آشوبش داخل ایران بود-در سانحه ترور آن مرد فقید وجود داشته باشد. بنابرگواه تمام سیاست مداران٬ یک کینه عمیق و برنامه یی دقیق و حساب شده پشت سر این واقعه قرار داشته است و موردی نبوده که تنها ریشه در "کمپ دیوید" داشته باشد که در پایین توضیح بیشتری داده خواهد شد.
درحالی که مراسم رژه داشت اجرا می شد، ناگهان و برابر چشمان حیرت زده حاضرین٬ این عضو مزدور گارد حفاظتی رگبار گلوله را به سمت" انورسادات "و همسرش"جهان سادات "گرفت. از دست کسی کاری ساخته نبود٬ جز این که به عنوان یک واکنش آنی و بی فایده، صندلی ها را از بالا به سمت مهاجم پرتاب کنند.
انورسادات در دم جان سپرد و به تقویم بیدار دلان تاریخ پیوست و خانم جهان سادات که به شدت مجروح شده بود٬ به بیمارستان منتقل شد و تحت درمان قرار گرفته و نجات یافت. فرد مهاجم فورن دستگیر شد و مورد بازجویی قرار گرفت. وی دلیل خیانت و جنایت خود را٬ دیدار مرحوم سادات با رییس جمهوری کشور اسراییل در کمپ دیوید عنوان نموده که در طی این دیدار٬ زنده یادمحمدانورسادات نخستین کشور مسلمانی شمرده می شد که موجودیت اسراییل را می پذیرد. خالد اسلامبولی با صراحت خود را حامی گروهک تروریستی "حماس" و جریان منحرف "انتفاضه "اعلام کرد و اعتراف کرد با گروهکی به نام جهاد نیز همکاری دارد. خالداسلامبولی در دادگاه محکوم به اعدام شد و در کنار پنج نفر دیگر از عاملین این دسیسه شوم٬ حکم در موردشان به اجرا درآمد.
مساله یی که باید اشاره شود این است که شادروان انورسادات یک سال قبل ٬ در بحرانی پیچیده و زیر فشار دولت ها حاضر به تحویل دادن شاهنشاه آریامهر به دولت خونخوار اسلامی نشد و همچنین پس از وفات آن حضرت مراسمی با شکوه و درخور٬ برای خاکسپاری ایشان ترتیب دید. چنانچه در تصویر بالا مشاهده می کنید٬ رییس جمهوری فقید مصر در کنار اعلاحضرت رضاشاه دوم در حال مشایعت جنازه شاه فقید ایران می باشند. این موضوع زخم عمیقی بر قلب سردمداران نوپای حکومت الله زد و بعید نیست اگر از همان زمان٬ نقشه ترور انورسادات را طراحی کرده باشند.
شایان گفتن است رژیم تروریست پرور اسلامی، به یاد این دست نشانده ی پلید٬ یکی ازخیابان های مهم تهران (وزرا) را "خالداسلامبولی"نام نهاد. این مساله به تیرگی هرچه بیشتر روابط میان ایران و مصر منجر شد اما باز ج.ا زیر هیچ وضعیتی حاضرنشد، این نام ننگین را از پیشانی خیابانش بزداید. تا آنکه در دهه هفتاد خورشیدی٬ توافقاتی از سوی رژیم اسلامی و دولت مصر(حسنی مبارک)پیرامون تغییر نام این خیابان صورت گرفت اما باز با تحریک نیروهای انقلابی و همچنین عواملی دیگر٬ این نام کثیف باز هم چهره تهران را آلوده می کند.
آقای پیروز از شاعران خوب عصرحاضر٬ به یاد و در رثای انورسادات فقید چکامه یی با نام "پیام زاینده رود" سروده که با کلیک بر این لینک می توانید در سایت آریامهر این شعر زیبا را بخوانید.
در این قسمت نیز فیلم کوتاه و کم حجمی از دیدار پرزیدنت سادات با خاندان جلیل سلطنت در ایران است که با کلیک بر این جا می توانید دانلود کرده و تماشا کنید که از آرش عزیز و وب سایت ارتش شاهنشاهی وی بابت معرفی این لینک سپاسگزارم.
روح انورسادات٬ این مرد برخاسته از دیار نیل شاد و یادش گرامی.

آیا هفدهم شهریور چه ماجرایی در برداشت؟ آیا این روز-که برای سران جمهوری اسلامی تبدیل به وسیله یی برای مظلوم نمایی گردیده- حقیقتن روز مهمی بوده است؟ این پرسش ها خصوصن برای دانش آموزان این سه نسل جدید همیشه وجود داشته زیرا معلمین نیز زیر اجبار سرسختانه و تحریف کتاب های تاریخ مدارس مجبور بودند هفدهم شهریور را برای نوجوانان شبیه یک حماسه جلوه دهند.
اما ماجرا این نیست:
هفدهم شهریور سال57 خورشیدی، در اوج بحبوحه اعتراض و ناآرامی عده یی از مردم، ماجرایی رخ داد که بهانه یی تکراری و دست آویزی جذاب، برای آن افرادی شد که یا به دست رژیم وقت تحمیق شده اند و بی مطالعه و تامل سخن می گویند و یا از "سیاه " و "دلخراش" جلوه دادن هفده شهریور سود می برند که متاسفانه دسته اول بیشتر هستند.
وقتی چند صد نفر از افراد خرابکار و ناراحت جامعه، با تحریک بیگانه توی خیابان ریخته اند و مشغول سر دادن شعار، شکستن شیشه ها، پرتاب نارنجک و بمب دست ساز و... هستند، عقل سلیم چه حکمی می کند؟ آیا می توان با کسانی که دارند مملکت و کیان میهن را نابود می کنند و زبان شان جز خشونت نیست به گفتمان نشست یا مودبانه همراهی شان کرد تا ملایم تر دست به کشتار هم میهنان شان بزنند؟! آیا این قوم دیوانه یی که خمینی و ارتجاع آخوندی آنتریک شان کرده رفتار رمانتیک برمی تابند؟ آیا گارد امنیتی کشور وظیفه ندارد عده یی دست نشانده ی تفکرات ارتجاعی و منحط را جمع و جورکند؟ مگر در این روز-که ابلهان جمعه سیاهش نامیدند-چه فاجعه یی رخ داد؟ آیا این جمعه، سیاهتر از جمعه ها و شنبه ها و یکشنبه ها و N شنبه های امروز ماست، که هر روز و هرساعت در گوشه گوشه شهر، بانوان ایرانی به جرم نوع پوشاک، ضرب و شتم می شوند؟ و یا جوانان به خاطرگوش دادن به آهنگ غیرمجاز(!!)در اتوموبیل، هدف گلوله ماموران رژیم قرار می گیرند؟ و جوانان شریف و آزاده ما زیر وحشیانه ترین شکنجه ها جان می دهند؟
باید لختی به خود آییم، آیا در این" جمعه به اصطلاح خونین" خون کدام بیگناه ریخته شد؟ آمار تمام کشته ها"پنجاه و هشت" نفر بود-این رقمی بود که تمام رسانه ها در آن زمان اعلام کردند و هرگز کسی نتوانست مدعایی بیش از این رقم ناچیز داشته باشد و در میان شان فقط یک زن و یک دختر بودند که ظاهرن نقش زیادی در هجوم وحشیانه و تعرض آمیز این مرتجعین سیاه پیشه نداشتند و اگر هم کسی بخواهد کمی برای مظلومیت شان افسوس بخورد باید بر بانی این مرگ ها یعنی "روح الله خمینی "نفرین و لعنت بفرستد. ننگ بر او باد که تمام عمر خود را در عطش بی انتهای خون سپری کرد.
کدام جمعه سیاه؟
تا کی با پرچم نمودن این سوژه های نخ نما، بر نادانی و جهل برخی از مردم که باعثش همین ها بودند می شود موج سواری کرد؟ و تا کی روشن فکران و مدعیان دموکراسی و مردم گرایی از این ماجرای دروغین حماسه و تراژدی بسازند؟خودشان آیا خسته نشده اند؟به این همه کوته نظری بعضی فقط می شود پوزخند زد.
متاسفم که وقتی عکس آن دخترجوان که صورتش یکپارچه خون است در تمام رسانه ها منتشر می شود، یا آن هنگام که رقص بیگناه هم وطنان مان را با چشم خود برچوبه دار می بینیم، باید در قعر تاریخ جست و جو کنیم و مرگ اتفاقی یا غیراتفاقی مشتی خرابکار را برای همیشه پیراهن عثمان کنیم و حتا نخواهیم یکبار، آن چه واقعن بوده را بشنویم و بعد به قضاوت بنشینیم.
آیا تا به حال کسی پرسیده خمینی چه واکنشی، بر واقعه هفده شهریور داشت ؟
آری این رهبرکبیر(!!!)پس از چهار روزبهره برداری از بازخورد این واقعه سرانجام مهر سکوت از لب برداشت و حتا در جریان دفن جنازه آن هایی- که تنها خودش مسبب تحریک و در نهایت مرگ شان شده بود- پیامی برای خانواده ها نداد.خمینی تنها به پیام تسلیت کوتاهی چهار روز پس ازهفدهم شهریور-یعنی بیست و یکم این ماه بسنده نمود که اتفاقن در نوع خود جای تامل دارد، دقت کنید خمینی سردمدار "اسلام ناب محمدی "چه جمله یی گفته است:"واقعه هفده شهریور مکرر عاشورا،شهدایش مکرر کربلا و دشمنان ما و وابستگان شان مکرر یزیدیان هستند".
بله از نگاه آن پیرمرد بی سواد و آن آیت شیطان، کشته شدن چند تن از طرفداران مزدورش،" مکرر "یعنی" برابر" امام حسین و یارانش بوده است!!! آن هم امام حسینی که به قول خودشان(ما هرچه داریم از عاشورا داریم)پس یک نتیجه جالب دیگر: امام حسین هم قابل تکرار است. آن هم در چند ده نسخه و در میان ارازل و اوباش ترین اقشار جامعه !!!!!!
حالا باید پرسید تکلیف آن همه مردم مظلومی که به فرمان پسر تروریست وی" احمد خمینی "،بیگناه در "سینما رکس آبادان" سوختند، چیست؟ آیا آن ها مکررکربلا نبودند؟ اگر نبودند پس چه بودند؟ این واقعه جنایت بار را که خودشان پس ازبه کرسی نشاندن حکومت شان با افتخار و لذت تمام بیان کردند و کسی تردیدی ندارد.
خمینی که پسر بزرگش" مصطفی" را- که بر اثر افراط در مصرف مشروبات الکلی مرده بود- علم کرد تا کودتای بیست و دو بهمن به راه افتد٬ عجیب نیست اگر اندکی از سرسپردگان معدوم خود را "مکرر کربلا" بداند. وای برآن هایی که دم از روشن اندیشی می زنند و خود را پیشروترین در"دموکراسی "می دانند، اما هنوز هفدهم شهریور را، یک فاجعه تلقی می کنند. آلبرت انیشتاین می گوید:(وسعت دو چیز بی انتهاست یکی کهکشان ها و دیگری حماقت انسان ها در اولی شاید بشودشک کرد اما دومی را یقین دارم).
آن هایی که تکرار کننده و پژواک سخن های پوچ حکومت الله هستند و از هفده شهریور بی خردانه غم نامه می سازند هرگز نخواستند بفهمند : بانی مرگ تک تک ایرانیان تفکر پلید "اسلام ناب محمدی" بوده است.
باید پذیرفت هفدهم شهریور تنها برگی دیگر از "تقویم تحریف شده" ی تاریخ این نظام است.
تاریخ گواهی می دهد و گوشه گوشه میهن نشان از آن دارد که ایران در زمان سلطنت پهلوی به اوج رفاه و آبادی و آزادی رسیده بوده است. اگر شاهنشاه صلاح می دیدند مردم را قتل عام کنند چرا در هنگام خروج از میهن خواهش و التماس سردار ارتش شان را که می گفت بگذارید خرابکاران را سرکوب کنیم نپذیرفتند و فرمودند: سلطنتی را که بر پایه خون ملت بنا شود نمی خواهم.
اگر هر سال فیلم تظاهرات آن دسته از مردم ناسپاس ایران را ببینید این ها بودند که شعار می دادند: کاخ نیاوران را به خاک و خون می کشیم. کسانی که خود سخن از خون و جنایت می گویند٬ حالا تبدیل به مظلومانی ابدی برای ماهی گرفتن این حضرات از آب گل آلوده سیاست شده اند. بس است این مضحکه ها را باید به فراموشی سپرد. کدام هفده شهریور؟ وقتی در یک شب به فرمان خلخالی خون آشام چند صد نفر از سرداران دلیر ارتش شاهنشاهی تیرباران می شوند و...
شاهنشاه فقید آریامهر، از سلطنت خود گذشتند تا خون مردم شان ریخته نشود و این ها از چند نفر کشته خرابکار و رذالت پیشه ی میدان ژاله عبور نمی کنند و همچنان هفدهم شهریور را به سوگ و مویه می نشینند.
چه باید گفت؟
چهارم شهریور دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی
مایل نبوده و نیستم که هنگام سخن گفتن در مورد مسوولین رژیم وقت ٬حتا واژه "خرد" را به کاربگیرم. افسوس که اگر در تمام زندگی یک چیز هرگز سراغ شان را نگرفته باشد همانا خرد است .
در این پست تلاش می کنم ابتدا به ریشه تاریخی هولوکاست بپردازم و سپس به ادعای بی ریشه و عوام فریب محموداحمدی نژاد٬ پیرامون این فاجعه تاریخی.
پیش از هرچیز باید گفت: امور واضح و مسلم در بودن و حقیقت خود نیاز به اثبات ندارند اما زمانی که دهانی به یاوه گشوده و مست از باورهای خشونت آمیز سیاسی٬ به کتمان بدیهیات تاریخ می پردازد هرکسی برخود مسلم می داند با نگاهی آزاد و واقع گرا به تاریخ٬ ذهن مردم را از آن تصورات غلط پاکسازی کرده و واقعیت تاریخ را به نمایش گذارد.
آدولف هیتلر چهره نژاد پرست و بی رحم تاریخ٬ هدفش در جنگ جهانی دوم و با یاری متحدین٬برتر جلوه دادن نژاد آلمان و کشتار و سرکوب سایر نژادها بود. هیتلر در سال های پایانی جنگ و درحالی که ظاهرن همه چیز به سود او پیش می رفت اقدام به کشتار میلیون ها نفر بی گناه کرد که اکثر قربانیان یهودیان اروپا بودند. اصلن واژه هولوکاست واژه یی عبری به معنای قربانی یک حیوان به شیوه یهودی است زیرا نحوه کشتار مظلومان یهود دقیقن به سبک کشتن یک حیوان صورت می گرفت. تمام قربانیان از کودک تا میانسال و پیر باید مورد آزمایش های علمی وحشیانه و غیر انسانی نازی ها قرار می گرفتند و سپس به شنیع ترین شیوه به قتل می رسیدند. از سال ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۵میلادی نزدیک به شش میلیون یهودی در اردوگاه مخوف آشویتز کشته شده و سپس اجسادشان سوزانده و خاکسترشان دفن و یا به باد سپرده شد بخش اعظم کشته گان فاجعه هولوکاست یهودیان معلول و یا کودکان شان بودند که گاهی برای تفریح نازی های سنگدل جلوی گلوله قرار می گرفتند و در برابر چشم مادر یا پدرخود جان می دادند و سپس بی درنگ به کوره های آدم سوزی فرستاده می شدند.
محمود احمدی نژاد٬ در آغاز ریاست جمهوری اش هولوکاست را یک افسانه!!! نامید و مجمع عمومی سازمان ملل٬ قطع نامه یی محکم برای پایان دادن به دخالت های بیجای تاریخی او صادر کرد و سپس صد و نود و دو کشور از دویست کشور جهان٬ به گونه یی متحد بیست و هفتم ژانویه را یادبود قربانیان هولوکاست و روز عزای عمومی اعلام کردند. آیا چه دلیلی برای کتمان حقایق واضح تاریخی توسط او وجود دارد؟ چه چیز باعث می شود احمدی نژاد و احمدی نژادها خود را مضحکه و دلقک عرصه جهانی سیاست جلوه دهند و کاری کنند که خشم و همچنین تمسخر جهان را به سوی خود جلب کنند؟ آیا این یک مازوخیسم سیاسی است؟ آیا ریشه در عدم سواد و آگاهی شان دارد؟ و یا تلاش بیهوده و بی ثمری برای نتیجه گیری های سیاسی روز و نقشه شوم و جنجال انگیز امثال او برای حذف اسراییل است؟ می توان گفت احمدی نژاد دچار هرسه مورد می باشد و سعی دارد با یک تیر سه نشان بزند٬ هم خود را دیوانه و ابله جلوه دهد٬ هم بی سوادی خود را بیشترثابت کند و هم شاید کمکی در این راستا به فلسطین و جهان عرب ارزانی دارد.
جای تعجبی نیست کسی که در آغاز انقلاب٬ آن رفتار اهریمنانه را با گروگان های سفارت امریکا داشت و در کنار تمام مجریان این عمل زشت و تروریستی٬ برگ سیاهی از تاریخ را تا ابد برای ایران و ایرانی رقم زد امروز چنین بگوید و این ادعاهای پوچ و بی مقدار را داشته باشد اصلن عجیب نیست ماهیت او همین است. جای تاسف تنها برای ایران ماست که شوربختانه تبدیل به بازیچه یی در دست عده یی نادان و بی کفایت شده و ما هم نمی خواهیم به راهکاری مناسب حتا فکر کنیم تا بستری برای نجات ایران فراهم شود. امروز شخصی به نام احمدی نژاد با دوره گردی در صحنه های بین المللی سیاسی منکر هولوکاست می شود و فردا رییس جمهوری دیگر٬ داییه پوچ دیگری را علم می کند و باز ایران در چشم جهانیان به سخره گرفته می شود. این نخستین بار نیست مگر جواد لاریجانی علنن نگفت: ایرانیان پیش از اسلام همه وحشی بودند و عرب آن ها را آدم کرد!!! مگرآقای خمینی خودش دروغ های فاحش سیاسی و برآمده از حضیض بی سوادی و بی خردی خود را بسیار واضح بیان نکرد؟ مگرعلی خامنه یی نیست که بارها و بارها حجویات ساخته در ذهن بیمارخود را به نام حقایق اسلام و پشت پرده های سیاسی به خورد ملت می دهد و...مقصر سکوت ماست و این که نمی خواهیم سرانجام بیدار شویم. بنا به فرموده اعلاحضرت رضاشاه دوم: باید تلاش کنیم تا این کشتی توفان زده را به ساحل نجات برسانیم.
امید که اراده و توانش را داشته باشیم وگرنه در گرداب این مضحکه سیاسی سردمداران رژیم٬ هر روز بیشتر فرو خواهیم رفت.
احمدقصابان٬ مجیدتوکلی و احسان منصوری در سیزدهم اردیبهشت امسال از مقابل دانشگاه امیرکبیر٬ توسط ماموران حفاظت و اطلاعات ربوده شدند و تا امروز درسخت ترین شرایط ممکن در سلول های انفرادی بند ۲۰۹ اوین هستند.
سعیدمرتضوی رییس دادستانی کل کشور٬ در پاسخ به خانواده های نگران این سه دانشجو-که باز به انفرادی رفته و زیر شکنجه قرار گرفتند- گفت افشای آن چه در بند ۲۰۹می گذرد این پیامدها را نیز خواهد داشت و هنگامی که صحبت از شکنجه و فشار شد این مردخون آشام با صراحت گفت: کدام شکنجه؟ من باید تشخیص بدهم شکنجه بوده یا نه و می گویم آن ها شکنجه نشدند!!! و حالاسوال کوچکی پیش می آید که اگر نام کابل و شوک الکتریکی و دستگاه های فریز و...شکنجه نیست پس چیست ؟ شاید هم مسوول محترم فرهنگستان می خواهد واژه جدیدی را جایگزین شکنجه قرار دهد و این کلمه با روح لطیف!!! حضرات مسوول سازگاری ندارد. مرتضوی اکیدن تصریح کرد تنها راه آزادی این سه جوان نوشتن ندامت نامه است و تا زمان نوشتن ندامت نامه خانواده ها حق تماس با قوه قضاییه و پیگیری ماجرا را ندارند.
لازم به گفتن است احمدقصابان و دیگر دانشجویان در بند گفته اند:ما زیر شکنجه اعترافات مطلوب آنان را کردیم و این اعترافات واقعی نبوده و سندیت ندارند. قضاوت با اشخاص فهیم است آیا کسی در زیر داغ و درفش حتا اگر بخواهد می تواندحقیقت را بگوید؟فرض کنیم اگرشخصی محترم و خوشنام را در محلی به جرم قتل عمد با چاقو دستگیرکنند و به چهارمیخ بکشند که باید زیر بار این قتل بروی این فرد محترم و مظلوم به ناچار و برای رهایی از شکنجه های توان فرسا آیا به دروغ اعتراف نخواهدکرد؟ البته که این کار را خواهدنمود٬ این واکنشی طبیعی است و جای بسی تاسف دارد که افرادی که نام قاضی و دادستان با خود دارند این موضوع ساده را یا نمی فهمند یا خود را به نفهمی سختی زده اند.
اتهامات وارده بر این سه دانشجوی برومند٬ نشریات موهن بوده است و مطابق معمول از ایشان خواسته شده تا در برابر دوربین های جام جم اعتراف علنی نیز بنمایند.
این قضیه ما را یاد برنامه بی معنا و پوچ اعترافات خانم اسفندیاری و آقای تاجبخش می اندازد که این دو انسان هیچ مساله یی را برای اعتراف نداشتند و بنا به جبر و خشونت مسوولین و بیم جان تنها بیوگرافی خود را جلوی دوربین تعریف کردند و هوش مقامات ایران آن قدر هم کارنکرد که دریابند یک نفر اگر جاسوس باشد برای عیادت از مادر کهن سالش به کانون خطرنمی آید. شرایط دانشجویان ربوده شده دانشگاه امیرکبیر بی نهایت دردناک است و بدتر از آن وضعیت خانواده هاست که به دستور این دژخیمان باید مهرسکوت برلب بزنند و به انتظار سرنوشتی نامعلوم برای عزیزان اسیر بند خویش باشند.
این وضعیت تا کی ادامه خواهد یافت؟
صبح روزسیزدهم مرداد٬زنگ خانه سهیل آصفی روزنامه نگارمستقل و مقیم تهران به صدا درمی آید سهیل که درمنزل تنها بوده در رامی گشاید و با دیدن مامورینی که حکم بازداشت وی را داشتندشگفت زده می شود.سهیل را به بازداشتگاهی درناکجاآبادمی برند و مادر(ناهیدخیزابی) هنگام بازگشت و نبود پسر و وضعیت غیرعادی وحشت می کند روزبعد ازطریق تماسی خشک و کوتاه به ایشان اطلاع می دهند٬در راستای طرح ارتقاامنیت ملی ٬سهیل آصفی برای مدتی نامعلوم باید در بازداشت بماند.
این تمام ماجرا نیست هرگز!!!ماجرا طولانی تر و عجیب تر از این حرف هاست. هر روز که این زنگی مست(جمهوری اسلامی)سر از خواب برمی دارد٬ نقشه جدیدی برای ملت در آستین دارد و هر روز بهانه های رنگ و وارنگی می تراشد٬ یک روز ارتقاء امنیت را بهانه می کند و خانمی شصت و هفت ساله(هاله اسفندیاری)را که به عیادت مادرکهن سال خود آمده توقیف می کند. روز دیگر امنیت ولی فقیه را علم می کند و آیت الله بروجردی به زننده ترین شکلی دستگیر شده و محکوم به اعدام می گردد٬ وقتی بحث کم می آورد هم فوری به سوژه نخ نما و پوسیده حجاب آویزان می شود تا کمی از عقده های در دل مانده را خالی کند و روز دیگری که بیش از حد سرخورده شده به بهانه جمع آوری اوباش و ارازل٬ اشخاص فهیم و بزرگ منش ایران را بازداشت می کند.به آن هایی که تابه حال نمی دانستند بگویم :سهیل آصفی و امثال ایشان اگر افتخار بدهند-که نمی دهند-باید یک ماه کلاس فشرده آداب و نزاکت برای سران جمهوری اسلامی بگذارند و اگر بنا به توقیف ارازل و اوباش به شکل بی حساب و کتاب باشد- که این را هم قبول ندارم- شایسته دستگیری تا حتا چوبه دار همین دیوسیرتانی هستند که به نام دین مرتکب کثیف ترین جنایات می شوند.اگر کسی این را قبول ندارد٬ دلیل بیاورد و ثابت کند سران حکومت الله سردسته بلامنازع اوباش و جانیان نبوده و نیستند. حال آن که بیان حقیقت نیازمند اثبات نیست و رد آن نیاز به دلیل دارد .
ناهیدخیزابی مادر سهیل آصفی خود یک نویسنده است٬ بانویی اندیشمند که بی شک فرزندی چون خودش به جامعه تحویل داده است٬ مامورنمایانی که پسر ایشان را توقیف می کنند و لرزه برجان این مادر عزیز می اندازند٬ باید بدانند شایسته بوسیدن دست این بانو نیستند. ما نباید با سکوت خود این روند شوم را دامن بزنیم. سهیل آصفی و مانند او هم میهن ما هستند و به عنوان قشر روشن فکر٬حق به گردن ملت دارند٬ دست کم تا آن جایی که آزادانه از خود دفاع کنند و با خوردن برچسب ارازل و اوباش زیر مهلک ترین شکنجه ها قرار نگیرند. نمی دانم این روش پلید را کی به رویه های شوم گذشته شان اضافه کرده اند٬ آن ها خوب می دانند٬ شکنجه و اعدام هر آزادی خواه و مبارز٬ بازتاب رسانه یی بدی برای شان دارد پس ناجوانمردانه و زیر نام ارازل٬ شریف ترین جوانان ایران را بازداشت و سرکوب می کنند. تا کی باید سکوت کنیم ؟حاشا که هرسیلی به چهره ی نجیب این جوانان٬ سیلی به شرف و پشت پا به هویت و ملیت ماست.
"شایان توجه این که عکس بالای پست مربوط به گوشه یی از خشونت های بی امان نیروی انتظامی(!!)با جوانان بی گناه ایران است".
نخست بیست و هفتم امردادماه برابر با اولین سالگرد درگذشت آقای شعبان جعفری را گرامی می داریم و به خانواده ایشان تسلیت عرض می کنیم .آقای جعفری٬ همیشه و در تمام مراحل صداقت و وفاداری خود را به دودمان جلیل سلطنت اثبات نمود و نام نیکی از خود به جا گذاشت. نقش مهم وی در رهبری قیام بیست و هشت مرداد٬هرگز از یاد ها نمی رود.
بیست و هشتم امردادماه با رویدادی تاریخی و مهم گره خورده است ٬رویدادی بحث برانگیز که برداشت های گوناگونی داشته است .می خواهم ابتدا به این بپردازم که چرا این قیام٬ کودتا نام گرفت و اصلن کودتا در لغت به چه معنایی است؟کودتا زمانی رخ می دهد که یک حکومت صلاحیت خود را برای بقا از دست داده باشد ولی قوانین برای برکناری آن کارآمد نباشند و در آن زمان ارتش مملکت دست به کودتا برای برانداختن آن رژیم می زند نمونه ی آن را همه دیده و شنیده ایم: کودتای نوژه وقتی اکثریت مردم و ارتش دریافتندجمهوری اسلامی صلاحیت و لیاقت ندارد پابرجا باشد تصمیم به یک کودتا گرفتند و درین اتفاق اشخاص بزرگی چون آیت الله شریعتمداری نیز نقش داشتند این مقاله مجال پرداختن به چند و چون نوژه را ندارد و درفرصتی دیگر آن را بررسی و تحلیل خواهیم کرد. اما بیست و هشت مرداد٬هرگزچنین نبود٬ زیرا محمدمصدق از ابتدا قانون اساسی را مطالعه کرده و می دانست اختیارات قانونی شاهنشاه تا اندازه یی هست که هر زمان اراده فرمایند می توانند وی را برکنار سازند. شاید این مطلب برای آن عزیزانی که تاکنون تاریخ را به طورکامل ورق نزده باشند کمی مبهم نماید روی همین اصل اول شرحی کوتاه می نویسم که از بیست و پنجم تا بیست و هشتم مرداد چه گذشت :شاهنشاه در اسوان حضور داشتند و مصدق تحت تاثیر تحریکات روحانیت خائن و توده یی های آشوبگر می خواست درغیاب شاه یک سری امور را به نفع و صلاح خود تغییر دهد(البته منظور از تغییر امور درآن مقطع زمانی به هیچ وجه براندازی حکومت شاه نبوده و درخیال مصدق شاید٬بهبود مسایل چنانچه خود می خواست بود)شاه که کمابیش از کردار و گفتار مصدق پی به این مهم برده بود درهمان مسافرت نامه یی رسمی می نویسد و توسط سرهنگ نصیری(سپهبدبعدی) به دست مصدق می رساند چون شب از نیمه گذشته بود مصدق باور نمی کند نامه از سوی پادشاه باشد و اصرار می ورزد که نامه اصیل نیست و چون نصیری تاکید می کند که این نامه بسیار مهم و در سرنوشت آقای مصدق حیاتی است٬ مصدق به سرعت دستور بازداشت نصیری را صادرمی کند و به این شکل درجه دار نظامی کشور و پیک شاهنشاه سه شب در بازداشت می ماند٬ وقتی شاه در بیست و هشتم مرداد از سفربازمی گردند و می بینند وضع این گونه است آن وقت مصدق تازه به اشتباه بزرگ خود پی می برد اما دیر شده بود و او تلاش می کند از دیوارخانه فرارکند اما به وسیله مامورین بازداشت می شود.
هم زمان با این اتفاقات مردم فهمیده و میهن پرست ایران در خیل عظیم و با شکوهی به خیابان ها آمدند و حمایت خود را از حکومت شاه نشان دادند. این شرحی کوتاه از قیام شکوهمند بیست و هشت مرداد بود و اگر بخواهیم ریشه های مساله را آنالیزکنیم باید گذاری کوچک به تاریخ داشته باشیم محمدمصدق ازهمان زمان که اعلاحضرت رضاشاه کبیر-نخست وزیر وقت-با رای مجلس به عنوان پادشاه انتخاب شد بنای مخالفت گذاشت و به نوعی از اولین دشمنان سلطنت پهلوی به شمارمی رفت چرا؟ مصدق روش خود را دوست داشت و برایش مهم این بود که خود زمام امور را در دست داشته باشد و بیش از آن چه بخواهد میهن پرست باشد یک خودپرست بود. او عمل کردخودش را قبول داشت و خوب از نواده قاجارنیزبود(ازسمت مادر)و عجیب نیست اگر از برکناری قاجار و روی کارآمدن سلطنت پهلوی ناراحت و ناراضی باشد.
محمدمصدق در زمان سلطنت رضاشاه فقید به خاطرناآرامی هایش چندان میدان فعالیت نداشت و با تبعید رضاشاه بزرگ و آغازسلطنت آریامهر دوباره درعرصه سیاست ظاهرشد و این بار باچهره یی خشن تر و لجوج تر. مصدق از دودمان پهلوی کینه به دل داشت و نمی دانست سیاست با کینه ورزی و امیال شخصی سازگاری ندارد. محمدمصدق نمی خواست بفهمد فرمان برداری از شاه عین آزادی و آزادگی ست او هنوز با عقده های درونی خود کنارنیامده بود و با تحریک آخوندها و به خصوص آیت الله کاشانی تئوریسین نظام دین مدار در آن زمان -البته با دست های بسته- تصمیم به براندازی حکومت گرفتند در این میان توده یی ها که همیشه در کنارملایان درحال خرابکاری و ایجاد اختلال بودند کمک های شایانی می کردند. مدت مدیدی بود که مصدق با همکاری ملایان سعی دربراندازی داشت وی با وجودی که تحصیل کرده ی پاریس بود و دیدگاه سیاسی اش عمیق تر از گروه ملاهای دخمه نشین و بی سوادبود اما فریب خورد٬ مصدق را غرض ورزی و کینه خودش نابود کرد گوش سپردنش به افکار پوچ و بی ریشه دین مداران تار و پودش را به هم پیچید مصدق خود می خواست چنین باشد و تقصیر فقط از او بود.
مصدق به سه جرم دستگیرشد:یکم سه روزنخست وزیری غیرقانونی و دوم بازداشت مامور دولت٬ بی آن که جرمی بر او متصور باشد و سوم کودتای توده یی ها و شعارهای شان به نفع مصدق و ضدحکومت بود که باز به ضرر وی تمام شده بود.مصدق درین شرایط خود را پاک باخته می بیند و چندان امیدی به زندگی خود ندارد٬ او با این حرکت موجب تحریک توده یی ها شده و درظهر بیست و هشتم امرداد٬گروهی کوچک از توده یی های نا آرام جو مملکت را به خاطرحمایت ازمصدق به هم ریخته بودند و تمام این اشتباهات از مصدق مردمی یک چهره خراب کار و تیره ساخته بود مصدق خود خواسته بود چشم و گوش را به گفته آخوندهای سرسپرده و توده یی ها ببخشد و اکنون در برابر قانونی که آن را زمانی تا سرحد جان می پرستید شرمنده بود. در دادگاه٬ مصدق به جرم جوسازی و ایجاد ناامنی محکوم به اعدام بود اما رحم شاهانه به داد این شخص رسید و حکم او تنها به سه سال زندان تخفیف داده شد که بعد از آن نیزمی بایست باقی مانده عمرش را در احمدآباد زادگاه خود(درشمال کشور)سپری کند. محمد مصدق باردیگر دریافت فریب بیگانه را خورده و از پدرخویش(شاه)غافل شده است. مصدق به احمدآباد رفت و سال ها بعد به علت ابتلا به سرطان دهان حکم تبعید وی منتفی شد و توانست برای درمان به تهران بیایدکه البته نهایتن درگذشت .
تاریخ خود بهترین روایتگر است و اگرچه عده یی کج اندیش٬ چندصباحی آن را تحریف و به میل خود تغییر دهند باز خود را غبار زدایی کرده و متجلی می شود٬ رویداد شکوهمند بیست و هشت مرداد به ما و به آیندگان ما ثابت کرد که ملت همیشه به پدر ارجمند خود و نماد اتحاد و افتخارش یعنی شاه عشق و علاقه دارد و هیچ گاه فریب دروغ گویانی را نمی خورد که یا به نام دین و یا به نام مردم سالاری ٬هویت ناب ایران را قلم می گیرند٬ ملت ایران هوشیارتر و خردپیشه تر از آن است که میان هویت اصیل خود و شعارهای پوچ و پوسیده دومی را انتخاب کند. این رویداد مردمی و تاریخ ساز را گرامی می داریم .
پیغمبران رسالت ویرانی را با خود به قرن ما می آورند
این انفجارهای پیاپی
و این ابرهای مسموم آیاطنین آیه های مقدس هستند؟
ای دوست٬ ای برادر ٬ای همخون
وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتل عام گل ها رابنویس...
زنده یاد فروغ فرخزاد
امردادماه٬ ماه غریب و پر آتشی ست٬ شگفتا که داغ ترین ماه سال و داغ بر انگیزترین ماه برای ما ایرانیانی ست که شاهد وقایعی پس ازسال پنجاه و هفت بوده ایم در این ماه شوم دیوهای بیگانه و مزدورحاکم ٬دستور کشتارجمعی بیش از سه هزار زندانی سیاسی را دادند. بله در امردادماه سال شصت و هفت خورشیدی٬ اسدالله لاجوردی رییس (کشتارگاه )های زندان نام گرفته ی رژیم٬ بی رحمانه دستور اعدام هزاران بی گناه را صادر کرد. در میان این قربانیان راه آزادی از دخترچهارده ساله تا جوانان سی و چند و چهل ساله از دم تیغ ناجوانمرد لاجوردی و همپالکی هایش گذشتند. در آن ماه و سال نفرین شده سیاست جمهوری اسلامی اعدام های خونسردانه و قطعی بود سال شصت و هفت سالی که به گفته ی خود مزدوران دین فروش لعنت آباد نام گرفت٬ اعدام های خونسردانه و قاطع رژیم خون آشام اسلامی با این هدف صورت گرفت تا محیط زندان ها کمی خلوت بشود: تو گویی صحبت صحبت مرگ انسان ها نیست.
لاجوردی خون آشام پس از اجرای آخرین گروه اعدام ها٬ دست هایش را به هم مالید: زندان ها پاک سازی شدند!!! و این عنصر کثیف نفهمید کشتار هم خونان و هم وطنانش -اگر هنوز وطنی می شناخت- نه تنها نامش پاک سازی نیست که لکه ننگی ابدی به دامن وی و مقامات بالاتر از وی است که باهیچ آبی پاک نمی شود. بله لاجوردی در اول شهریورماه سال ۷۷ درحالی که بازنشسته و رییس یک فروشگاه بزرگ پارچه بود در مغازه اش هدف گلوله قرار گرفت و پیش از رسیدن به بیمارستان جان باخت:(ای کشته که را کشتی تا کشته شدی زار...)تاریخ مسیرخود را خواهد پیمود و هنوز و تا همیشه این رویداد شوم سند روشنی برای تاریک دلی و ظلم حکومت وقت است .
یاد تمام این عزیزان گرامی و یادشان جاوید باد.

احمدباطبی دانشجوی مبارز و آزاده یی ست که هشت سال پیش در روز قیام هجدهم تیر سال هفتاد و هشت خط دهنده ی بسیاری دیگر از دانشجویان بود تا میهن را به سوی آزادی سوق دهد.
احمدباطبی٬ جانب دار هیچ گروه و خط فکری سیاسی نبوده و نیست. وی تنها خواستار آزادی بیان و آزادی اندیشه برای تمام هم میهنان خویش است. عکس این دانشجوی قهرمان را همه ی ما دیده ایم درحالی که پیراهنی خونین در دست دارد و روی جلد نشریه اکونومیست نیزچاپ شده و عکسی صدالبته تاثیرگذار و تکان دهنده است. احمدباطبی در دادگاه محکوم به پانزده سال حبس گردیده و تاکنون دربند۲۰۹زندان اوین -بند ویژه ی زندانیان اطلاعات و امنیت-گرفتار بوده و حق هرگونه ملاقات نیز از وی سلب گردیده است. باطبی حتا اجازه ی ملاقات با وکیل خود را ندارد و چندی پیش با تلاش های ممتد و سرسختانه سمیه بینات همسر او اجازه ی ملاقاتی کوتاه درحصار غضبناک ماموران داده شد و پیش ازین ملاقات به احمدباطبی تاکیدشد از هیچ گونه شکنجه و خشونت صورت گرفته بر او با همسر خود حرفی نزند.
دوستان عزیز حتمن می دانند این شکنجه ها چه گونه هستند. از شلاق و کابل و اعمال خشونت های وحشتناک که بگذریم تزریق آمپول های مخرب٬ قراردادن زندانی سیاسی در محیط آلوده به ویروس ها و میکروب های مهلک و کشنده٬ گرسنه گی دادن طولانی مدت٬ خاموش کردن سیگار روی بدن شان٬ آویزان کردن آن ها از سقف به مدت چندین ساعت و...بسیاری اعمال غیر انسانی دیگر که در قوانین این مزدوران دین پناه صحیح و پسندیده هستند. زیرا در مرام نامه ی اینان٬ دفاع ازحق هم میهنان مظلوم جرمی بس نابخشودنی است و کسی مانند احمدباطبی که اقدام به دفاع ازحقوق از دست رفته ی هم میهنان خود نموده مستوجب سخت ترین شکنجه هاست !!!
باید وضع غیرقابل توصیف این دانشجوی دلیر را دریابیم و نگذاریم تاخدای ناکرده او و سایر زندانیان سیاسی نیز به سرنوشت غمبار ولی الله فیض مهدوی یا اکبرمحمدی و...دچار گردند.
پس ازنگارش: درحالی که پست بعدی را به روز و ثبت موقت کرده بودم کاملن اتفاقی٬خبری از سیمای اسلامی شنیدم که قدری یابیش تر از قدری باعث حیرتم شد و گفتن آن خالی از لطف نیست. طی مصاحبه یی که گوینده با مربی تیم استقلال(فیروزکریمی) اهواز داشت مربی استقلال گفت: ما در حال تمرین در پادگان جی هستیم و به کسی اجازه نمی دهیم برای آنالیز تیم وارد پادگان شود هرکس که بی خبر وارد شود با توپ و تانک طرف است و خونش پای خود اوست !مربی استقلال اهواز پس از ادای این جمله ها در ادامه با پررویی بیش تر گفت: جنازه هایی هم این جا هستند اگر می خواهید ببینید. بله خیلی جالب است و قابل توجه بعضی٬ این گزارش درشبکه ی خبرسیمای حکومت اسلامی گفته شده است. در مملکتی که یک مربی راحت درمورد مقتولینی که بی دلیل به دست وی یاهم دستانش کشته شده اند -حالا راست یادروغش را کارنداریم -سخن می گوید و گزارش گر سیمای آن ها هم این مصاحبه را خیلی خونسرد ادامه می دهد٬ تو گویی حرف از کشتن چند پشه و مگس است٬ چه انتظاری از زندان های مخوف حکومت می رود؟؟
وقتی کسی برای آنالیز تیم استقلال به پادگان می رود و بنابر گفته صریح و جدی شخص مربی٬ خونش ریخته شده آب از آب تکان نمی خورد در آن بیغوله های هولناکی که هیچ تنابنده یی جرات بازدید از آن را ندارد روزانه چند نفر مورد وحشیانه ترین شکنجه ها قرار گرفته یا کشته می شوند؟ حاشا٬ مرام این خون خواران جز این نیست.
خانم هاله ی اسفندیاری به همراه همسرش شائول بخاش و همین طور نازی عظیما٬ در سه-چهار ماه گذشته توسط وزارت اطلاعات٬ بازداشت و به جرم اقدام علیه امنیت ملی(بخوانید امنیت جمهوری اسلامی)و سعی در وقوع انقلاب مخملی٬ تحت بازجویی قرار گرفتند. تا این جای قضیه را همه تقریبن می دانیم اما اگر قدری وسیع تر نگاه کنیم به چند نکته ی مهم می رسیم: یکم هاله ی اسفندیاری کیست؟ ایشان یک تبعه ی امریکاست که سال ها پیش با آقای بخاش- که یهودی است و جز مکتب کلیم الله جرمی بر او وارد نیست- به شکل رسمی و قانونی ازدواج کرده است. نازی عظیما کیست؟ ایشان نیز گوینده ی "رادیو فردا "ست و یک انسان بی طرف٬ که همیشه مانند تمام سران و کارکنان رادیوف فردا٬ موضع گیری منصفانه و معقولی داشته است.
حالاگذشته از تمام این ها منظور از انقلاب مخملی چیست؟ یاد دارم در یک کتاب به نقل از بزرگی جمله ی زیبایی خواندم:(انقلاب ها در بدو شروع خود به ایستایی می رسند و می میرند.) آیا این جمله تمام انقلاب ها را در برنمی گیرد؟ پس انقلاب فرمایشی و بی خردانه ی پنجاه و هفت نیز ازین قاعده مستثنا نیست. بله پیش از آن چه -به تصور این رژیم -خانم اسفندیاری یا عظیما بخواهند این انقلاب را در ایران اجرا کنند این امر سالیانی پیش به وقوع پیوسته و با هجدهم تیر با تمام اعتصاب ها و اعتراض های ملت ریشه و پایه های حکومت جمهوری اسلامی سست شده و مشروعیت خود را کاملن از دست داده است. چنین قبای ژنده و چنین درخت پوسیده یی دیگر نیاز به انقلاب مخملی ندارد. این گونه انقلاب ها مخصوص حکومت هایی هستند که پایه های عمیق و ریشه ی دموکراتیک دارند٬ نه نظامی که هرلحظه در بیم حمله ی نظامی سایر کشورهاست و در بحران تکنولوژی و مدرنیزم تمام آن چه را سعی کرده بود٬ نهادینه کند بر باد رفته می بیند و اکنون درین شرایط ٬هاله ی اسفندیاری که پس از سال ها دور از وطن بودن به قصد دیدار مادر خود به ایران شتافته بازداشت شده و حتا حق ملاقات را از وی گرفته اند و به همراه همسرخود و نازی عظیما در سخت ترین شرایط روحی و شرایط نامساعد فیزیکی به انتظار حکمی نامعلوم به سرمی برند. این حکومت خودکامه تا به کی با روش قربانی تصادفی و نسق گرفتن به عمر شوم خود ادامه خواهد داد؟
البرادعی در گزارشی رسمی اعلام کرده که ایران روند غنی سازی اورانیوم را کند کرده است. همان طور که می دانیم٬ آژانس بین المللی انرژی هسته یی چند دوربین ماهواره یی در پایگاه اتمی نطنز کار گذاشته و روند غنی سازی اتمی ایران را ثانیه به ثانیه کنترل می کند. مقامات بلندپایه دنیا بارها و بارها گفته اند به رژیم ایران اعتمادی ندارند و نمی دانند این همه پافشاری آن ها برای روندغنی سازی چه دلیلی دارد. بنا به پیش بینی بسیاری از متخصصان و کارشناسان هسته یی٬ امکان دست یابی و ساخت کلاهک اتمی توسط رژیم ایران در سال های نه چندان دور وجود دارد و ظاهرن آن ها مشغول تدارک مقدمات هستند.
راستی چه دلیلی وجود دارد که رژیم جمهوری اسلامی تا این حد برین موضوع پای می فشرد و با هیچ منطقی راضی نمی شود فناوری به اصطلاح صلح آمیز!!!هسته یی اش را بدون غنی سازی و با دریافت اورانیوم غنی شده از کشورهای دیگر پیگیری کند؟ قطع نامه پانصد و نود و هشت و نوشیدن جام زهر توسط خمینی برای آنان اصلن خوشایند نبود و شاید بدشان نیاید با داشتن سلاح های اتمی دنیا را وادار به تسلیم و عقب نشینی کنند و انتقام جنگ هشت ساله را جای عراق٬ از امریکا و اسراییل بگیرند. داشتن امکان غنی سازی اورانیوم توسط جمهوری اسلامی٬ به شهادت تمام کارشناسان و تحلیل گران سیاسی و نظامی دنیا همان مثل(تیغ در کف زنگی مست)می باشد. برای نظامی که حالش از حقوق بشر به هم می خورد. نظامی که جای رفاه ملت خودش تمام توجهش را به وضعیت تروریست های حماس و لبنان و غیره معطوف می کند.
رژیمی که بدون داشتن کلاهک هسته یی٬ در سال گذشته جنگی سی و سه روزه را بین لبنان و اسراییل به راه انداخت و سرمایه نفت ایران را تبدیل به چندصد راکت نموده و در اختیار حسن نصرالله گذاشت٬ آیا زمانی که کلاهک هسته یی نیز در اختیار داشته باشد چه گونه مهارخواهد شد؟ طی نظرسنجی که از تعداد زیادی ایرانی انجام شد بسیاری می گفتند ما از استقلال اتمی و فناوری صلح آمیز بدمان نمی آید اما به رژیم جمهوری اسلامی اعتماد نداریم.
حکومتی که بارها و به وضوح گفته که اسراییل باید از نقشه ی جهان حذف شود مشخص است به چه دلیل بر در اختیار داشتن تکنولوژی هسته یی پافشاری می کند. خوب است ملت عزیز ما بیش ازین آگاه باشد و به طور علنی انزجار خود را از سرکشی اتمی رژیم اسلامی نشان دهد.
همان طور که انتظار می رفت٬ ملت عزیز ایران به خصوص دانشجویان و جوانان شجاع٬ امروز نیزچون سال های پیش درحمایت از آزادی با گردهمایی و شعار سالروز هجدهم تیر را گرامی داشتند. پلیس و سایر عناصر مزدور رژیم ساعاتی طولانی دچار سردرگمی بودند ولی شرکت کننده گان این مراسم همچنان به حرکت خود ادامه دادند و جا دارد به این عزیزان دلیر تبریک و شادباش عرض کنیم. ملت حق طلب ایران٬ نیک می داند آهسته و پیوسته دارد به روز بزرگ آزادی نزدیک می شود. رژیم تقریبن در تمام اقدامات خود با شکست مواجه شد.
در مورد مبارزه با بدحجابی با خیل عظیم اعتراض ملت - حتا اشخاصی که با رژیم همسو بودند - قرار گرفت و ناخواسته مجبور به تعویق در این اقدامات خشونت آمیز شد. پس از آن دومین یا چندمین شکست فاحش رژیم٬ ماجرای سهمیه بندی بنزین بود که با سیل خروشان خشم مردم و به آتش کشیدن پمپ بنزین ها رو به روشد و بالاخره امروز در هجدهم تیر٬ملت برای چندمین و چندمین بار نفرت و انزجارخود را از ماهیت رژیم کنونی به رخ کشید و این بار نیزکاری از عناصر رژیم ساخته نبود. امید که روز پیروزی زودتر فرا برسد و ملت ایران در سایه پادشاهی پر اقتدار پهلوی٬ بار دیگر طعم رفاه و آزادی را تجربه کند.
سه روز دیگر هجدهم تیرماه است .تمام ملت این روز را خوب می شناسند و به یاد دارند. روزی که جوانان دانشجو و شجاع ایرانی٬ صدای اعتراض شان خیابان های تهران را پر کرد. عده یی مظلومانه به خاک و خون کشیده شدند و چندی دیگر برای مدتی نامعلوم و بلاتکلیف روانه زندان شدند.
به همین مناسبت اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی نیز پیامی صادر فرمودند(که احتمالن در پست بعدی٬ انتشار خواهم داد تا آن هایی که نشنیده اند دریابند پادشاه غربت نشین ایران همراه و همسو با جوانان بیدار ایرانی حرکت می کنند)پس از این ظاهرن چیزی عوض نشد. آن هایی که سخت و محکم بر مسند قدرت شان باقی بودند هم چنان در جایگاه خود قرار دارند. اما دستاورد مهمی که جنبش شکوهمند دانشجویان مبارز ایران به ما هدیه کرد٬ ترس و وحشت دایمی بود که در جان و قلب حکومت رخنه کرد. آن هایی که تا به اکنون گمان می کردند مورد تایید مردم هستند٬ آسان دریافتند هیچ مشروعیتی ندارند و با شعار دین و مکتب نمی توانند مشروعیتی برای خود دست و پا کنند. درود می فرستیم به روان پاک شهدای هجدهم تیر و برای عزیزان دربند آرزوی رهایی و آزادی می کنیم.