تبليغاتX

پادشاه فرزانه ایران اعلاحضرت همایونی رضاشاه دوم پهلوی ! حقیر درکلبه فقیرانه ام جواهر پربهایی رادارم که شما درجاه وجلال کبریایی تان آن راندارید.من چون شما رادارم و شماچون خودتان ندارید

سال 1387 سال پرچم شیروخورشید ">سال 1387 سال پرچم شیروخورشید پاسارگاد2
پانزدهم تیر دو هزار و پانصد وشصت وهفت شاهنشاهی     

      اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی

وقایعی که در گذرچندماهه اخیر و به خصوص درطی این چندهفته شاهدبودیم ٬دلگرمی مطبوع و بی سابقه یی به مامی بخشند.ازسویی بیت سیدعلی آدم کش ونظام غاصب اسلامی درچم وخم بحران های خودساخته یی -که برآمده ازبلندپروازی های جاهلانه شان است- گرفتارآمده و راهی برای نجات نمی یابند.ازسوی دیگرمبارزین راه آزادی فعالانه تربه صحنه گام نهاده اند.عاشقان ایران درحرکتی وسیع وهمه جانبه اقدام به نصب تمثال های ملوکانه شهریارعالمیان رضاشاه دوم بردر و دیوارشهرهای ایران نموده وسرتابه پای میهن را ازلطف رخسارنازنین شاهنشاه ایران نورباران کردند والبته راهپیمایی ها وتجمعات اخیر٬درحمایت ازنام مقدس خلیج پارس و سایر اقدامات وطن دوستانه نیزموجبات خرسندی ایرانیان وپررنگ شدن نورامید درقلب عاشقان میهن شد که جزسرفرود آوردن دربرابرتک تک این عزیزان دلاور ٬جای کردار وسخن دیگری نیست.

شادمانی وشور وشوقی که حقیر احساس می کنم و قاطعانه ایمان دارم هروطن پرست دیگری نیزبرهمین روال بیاندیشد٬نه فقط آزادی ایران و رهایی مردمانش باشدکه پیش ازهرچیز ودربالاترین نقطه ذهن هرایرانی آزاده یی ٬طلوع پرجلالت شکوه خداوندی و رویت رخ مبارک آن یگانه دلدار و آن نمادفره ایزدی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی درایران است وهنگامی که اندیشه می کنیم محبوب وموعود ومعبودمان به زودی قدم برچشمان مان خواهندگذاشت وبه خانه شان ایران بازخواهندگشت٬ اشتیاق غیرقابل تصوری بندبند وجودمان را فرامی گیرد وتب انتظارمان راتندترمی سازد.

جان نثارغزل زیر را- که دست نوشته ناچیزی ست - به پیشگاه ملوکانه ذات احدیت رضاشاه دوم پهلوی پیشکش کرده ام و امید است لایق خاک پای حضرتش باشد که البته نیست ...

غزل را در زیربخوانید:

یک مشق دیگر  آب،بابا، نان نداریم

اما به مرگ خویشتن اذعان نداریم

 

درکوچه های موحش و خاموش این شهر

جز رنگ مرگ و  وحشت زندان نداریم

 

حالا که ماشرمنده ی چشم شماییم

حتا برای گریه کردن جان نداریم

 

وقتی وطن تابوتی ازجنس خدا شد

جایی برای حرمت قرآن نداریم

 

دیشب که سطری از غم انسان سرودم

یادم نبود اینجا دگر انسان نداریم

 

دیدیم بُت را "بُت شکن" نامش نهادند

دیگر به ابراهیم هم ایمان نداریم

 

شیطان که برمنبرخدا را اخته کرده ست

ای وای رَه جزسجده برشیطان نداریم

 

ما مانده ایم و گردبادی از تباهی

دردی به جان افتاده که درمان نداریم

 

درظلمت این خانه ما هرگز امیدی

جز بازگشتت ای مه تابان نداریم

 

این باغ بوی درد دارد ، زود برگرد

ما در حصارِ تشنگی باران نداریم.

 

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   | 

هفتم تیر دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

   اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی-شهریارفرزانه ایران

 

چیزی حدود چهارهفته پیش و درشبکه فارسی زبان صدای امریکا(برنامه رو در رو)،فره تابناک ایزدی با درخشش غیرقابل وصف آن رخسارمبارک شان جلوه گری نمودند تاگفتگویی دیگرگونه بامجری این برنامه داشته باشند.

صحبت ،صحبت یک مصاحبه تلویزیونی نیست و یابحث اینکه بخواهیم یکی از اجراهای آقای فرهودی را زیر زاویه نگاه قراردهیم بلکه اینجامقصود،مطلب دیگری است.به واقع مدنظراین مقال ،فرمایشاتی هستندکه ذات اقدس همایونی شهریار ایران بیان فرمودند و بامروری به خاطرات کودکی ونوجوانی شان –زمانی که درایران حضورداشتند- چون همیشه سخن رابه واقعیت تلخ "غم غربت" کشانده و باز مانندهر زمان، ژرفنای دوری ازمیهن شان راتوصیف کردند.

شایدبزرگ ترین افتخار و نه بهتر است بگویم یگانه افتخار و سرافرازی ملت ایران، برخورداری ازسایه وجودنازنین ابرمردهماره برقرار و ذات اهورایی وبی کرانه اعلاحضرت است.پادشاه بزرگی که پس ازطی سه دهه که ذات مبارک شان درتبعیدحضوردارند، ما ملت همچنان موردلطف و تفقدملوکانه حضرتش هستیم وشایدمهم ترین دغدغه رضاشاه دوم ابرپادشاه بی بدیل ایران ،شرایط سخت وجان فرسای ایرانیان درون مرزباشد وسپسترتنهایی وغمی که آن ذات بلندمرتبه، دور از ایران محبوب شان تحمل می کنند.

خواجه شیرازخوش سروده است:

 

آن سفرکرده که صَدقافله دل همره اوست

هرکجاهست خدایا به سلامت دارش

 

صحبت عافیتت گرچه خوش افتاد ای دل

جانب عشق عزیزاست ،فرو مگذارش

 

صوفی سرخوش ازین دست که کج کردکلاه

به دو جام دگر آشفته شود دَستارش

 

بی صبرانه مشتاق ومنتظریم تابه زودی و باشکسته شدن هیبت پوشالی ولایت فقیه، این سامری بدسرشت ایران ،کتاب سرنوشتِ میهن مابرگ تازه یی را رقم بزند و با خط خوردن نام ظلمانی این اهریمنان -که نزدیک سی سال است موطن ما راغصب کرده اند-خورشیدپرفروغ و ایزد ایرانزمین شاه شاهان ذات همایونی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی ،دگر بارقدم برچشم های ماگذاشته و به وطن بازگردند.

سپیدسروده ی زیر،دست نوشته حقیرانه یی است که جان نثار به خاک پای مبارک رضاشاه دوم پهلوی پیشکش کرده ام.سروده را در زیربخوانید:

 

رسوا تر ازمن کیست؟

این گونه قهقهه برچهره ی بی ستاره شب می زند

باهُرم پَسمانده شعله های خاطره عشق بازی

به انتظار شما

زخم برتن تقویم می کشم

نجابت شهر رابی حضور نگاه تان

لاابالی برهنه یی می بینم

درحضیض نکبت و جنون

بربلندای بی خبری

مشت های برخاسته به نیرنگ

لاجرعه ی این زهرابه تزویر

درجام تاریک زمان

بیا برکراهت این ظلمت زار ویرانه

چون ستاره بتاب

براین دل های آتش گرفته عریان

همچو باران بتاب

رسوا تر ازمن کیست؟

امشب به خرمن خاموش ناباوری

تن سپرده به ظلمت و زنجیر

بارنفرین یک تاریخ

بر کمرگاه نحیفم آوارشده

نام تو درثانیه ها

درضربه های ساعت شماته دار

در اوج حقیقت جاری ست

و تو...

رعنای بالابلندِلبالب ازشکفتن

برآسمان این غزل های منتظر

درتجلی طلوع تازه یی.

 

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   | 

هفتم خرداد دوهزار وپانصدوشصت وهفت شاهنشاهی

اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی-شهریارایران

دوش درحلقه ماقصه گیسوی توبود

تادل شب سخن ازسلسله موی توبود

 

دل که ازناوک مژگان تودرخون می گشت

بازمشتاقِ کمان خانه ابروی توبود

 

عالم ازشور وشرعشق خبرهیچ نداشت

فتنه انگیزجهان غمزه جادوی توبود

درحال وهوای موحش ودلگیری که برمیهن مان سایه گسترشده ودرحالی که دنیادارددرآتش وخون، خودش رانگاه می کندودراوج سرکشی شعله های شرارت اسلام گرایان ،تنهاامیدملت ستم دیده ایران به قبله وموعود وخورشیدعالمتاب جهان شاهنشاه بزرگ وسرورمحبوب مان، ذات اقدس همایونی رضاشاه دوم پهلوی دوخته شده است.

هموکه تنهاتکرارنام ایشان، زمزمه هرلحظه وهرثانیه ماست وهمان وجودباکرامت وبی نهایتی که ازاعماق جان می پرستیم ومی دانیم به زودی وبامحوشدن سلطه ملایان حرامی ،جان جانان رضاشاه دوم قدوم نازنین شان رابرچشم های مان خواهندگذاشت وبه میراث آبایی شان ایران، سرفرازانه بازخواهندگشت.

هنگامی که درمنتهای نومیدی وازپنجره یی کوچک به آسمان تب آلودمیهن می نگریم ودریغا ستاره یی هرچندکوچک ،برپهنه ظلمانی ایران کورسونمی زند،آن لحظه که پیام ملوکانه ایشان درگوش مان طنین می اندازد،نورامیدی دوباره درقلب مان فروغ می گیردکه اگرچه لابه لای تیره بختی قرارداریم اماسایه مبارک اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی همان ابرپادشاه ایران (که هروجودی ازکران تاکران آفرینش، به ذات مطلق ایشان رشک می برد وبشریت به پای حضرتش تعظیم وتکریم می دارد) برسرماحضوردارد ودرحریم حرمت آن وجود اهورایی ،جانوران حقیر ومزبله نشینی مانند"علی خامنه یی" ویارانش، هرگزتوان نابودکردن ایران وایرانی رادرخودنمی بینند.

حقیرسراپاتقصیر،شرمگینانه ورق پاره یی دیگر رابه پیشگاه همایونی آن یگانه شهریارتقدیم کرده ام.

جان نثار،سپیدسروده زیررا به خاک پای اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی پیشکش می دارم که جان وجهان وهستی ام ،به فدای یک گوشه چشم حضرتش باشد.به پیشگاه معبودسربلندایران که دنیای تاریک این حقیر،هماره ازپرتوآفتاب بی مثال رخسارشان ،مملو ازامیدو انتظاراست.

سروده رادرزیرملاحظه کنید:

 

درین سرزمین، کسی به کسی نیست

بهار، بهانه ی چشم های نازنین تورادارد

جاده هامحکوم به بیراهه

مامانده ایم به کدام آینه پناه ببریم

وقتی هیچکس ازدرون رویا

مارابه شهرخوشبختی صدانمی زند

پاهای مان راگم کرده ایم

امیدی به انتهانیست

ازکجامی آیم؟

که غرق گریه های نکرده ام

وباهیچ رهگذری

قرابت دیرینه ندارم

این سرزمین

یادگارشعارهای بی حاصل است

سربازهایی که رفتند

خون شان، خاک را

برای قدم های توحاصل خیزکرد

رفته هایی که نرفته اند

های سفرکرده ها!

کاش می ماندید

کاش جاده رابرای آمدن یار

آذین می کردید

برای فردایی دوباره

ماهمیشه دیرمی رسیم

وهیچکس نام مارا

دردفترخاطراتش یادداشت نمی کند

سرزمین بی صاحب من

درهوای قدم های اوست

اویی که بایدبیاید

وخاک وخون به هم آمیخته ،بوی آمدنش رامی دهد

بهاری دیگر

فصلی دیگر

شاهزاده خواهدآمد

سرآغازی روشن

برای شب زده های بی سرگذشت.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   | 

بیست وچهارم اردیبهشت دوهزار وپانصد وشصت وهفت شاهنشاهی

     اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی

اگرچه روال معمول این وب، قراردادن سروده های این چاکر، به شکل هر ازچند گاهی بودتادرکنارنگاه به وقایع و رویدادهای میهن مان،این ورق پاره های بی ارزش که به خاک پای معبود وقبله بی بدیل ملت ،شهریاربزرگ ایران پیشکش می دارم درپاسارگاد به روزشوندامادراین مدت به علت ازدیاد رخدادهای مهم وبحث های  ناگزیری که طلب می کردندمدتی است حقیرسروده یی راپُست نکرده ام تا اکنون که بازشعری را-که درزیرملاحظه می کنید-به دربارپرافتخارپادشاه مهربان ایران رضاشاه دوم پهلوی -همان یگانه یی که تقدیرم درپنجه ایشان است-شرمسارانه تقدیم داشته ام که ازهرچه بگذری سخن دوست خوش تراست...

جان نثار٬غزل زیررابه پیشگاه ملوکانه پادشاه فرزانه ایران ،ذات اهورایی وکبریایی آن میراث دارفره ایزدی ،برترین برترین ها،آنکه درسایه نام گرانقدر ایشان شرافت وموجودیت مان رقم خورده وآنکه هرچه داریم ازدولت سرخاندان جلیل وبلند مرتبه ی حضرتش می باشدعرضه می دارم.

تقدیمی ناقابلی به محضرعالیقدرذات اقدس همایونی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی :

بازهم داغ غریب غنچه های باغ من تکرارشد

نوبهارآمدولی کابوس وار،ازنوبه ماآوارشد

 

باگُل وبی گُل چه فرقی حال باغ من کندوقتی چنین

بر دوچشم شهر،شیخ شوم همچون رویش صدخارشد

 

طالع ماراطلسم این زمستان سیاه افتاده بود

مالک سرتابه پای خانه وقتی دیوبدکردارشد

 

نازنینم٬ بی حضورحضرتت اینجاقفس جای نفس

بی شماهرنقشی ازاین زندگی ترسیمی ازیک دارشد

 

بی تواینجادفترعمرم فقط آغشته تاریکی است

قلب من بی مهر رویت اززمین واززمان بیزارشد

 

کی می آیی؟کی می آیی؟این معمای تمام لحظه هاست

لحظه های پرتب وتابی که درپای رخ دلدارشد

 

نازچشمت آتشی شد،بی محاباسوخت بنیان دلم

هستی ام را تیرمژگان توحکم مرگ چندین بارشد

 

جان به لب آمد٬تمنای رُخت معبودبی انکارمن

شاه بیتی شدکه درهرسطری ازاین شعرهاتکرارشد.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   | 

سی ویکم فروردین دوهزار وپانصدوشصت وهفت شاهنشاهی

اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی

درگریزسال های سیاهی که برمیهن مان گذشت ،دراوج تلخکامی ها،درمنتهای تیره روزی وطن ودرشتاب حوادث ورویدادهایی که بسیارسریع رخ داده ودریک بازه زمانی مشغول شکل دادن سرنوشت ایران وایرانی هستند،همواره یک اصل پابرجاست وآن هم "اصل باوری"مامردم ایران است.به گونه یی دیگرمی توان گفت در راءس تمام امور،امیدسایه افکنده است.امیدبازگشت یار وانتظارآمدن کسی که هرحرف ازنامش،وسعتی به قدر واندازه دریای بیکران دل های عاشق ومیهن پرست ایرانی دارد.

روال براین بوده وهست که هر ازگاهی سخن ناچیزاین دل شرمساررابه خاک پای یگانه سرور وخورشیدتابان وشهریار وپادشاه ومعبودوخداوندایران زمین پیشکش دارم ومثنوی زیرین، یکی ازدل نوشته های این حقیراست که به پیشگاه ملوکانه وبلندمرتبه شاه شاهان ذات اقدس همایونی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی -که هست ونیست ما دریَدمطلق حضرتش است وامیددارم که جان ناقابلم فدای گوشه چشم ایشان شود-تقدیم شده است:

 بغض درگلوی بسته ام اسیرگشته است

قلبم اززمین واززمانه سیرگشته است

منتظر نشسته‌ام كه انتظار گل كند

در پس خزان رفتنت، بهار گل كند

توي خواب هر شبم مسافري كه مي‌رسي

خواب جاده ديده‌ام ٬تو عابري كه مي‌رسي

سهم سال‌هاي من ،خيال خسته‌ي شماست

امتداد بغض سخت و ناشكسته‌ي شماست

خانه، عطر خاطرات عاشقانه مي‌دهد

خاك شهراگرچه بوي تازيانه مي‌دهد

حيف از آن ترانه‌ها و بوسه‌ها كه خاك شد

عشق هم درين حصار تشنگی هلاك شد

در پس همين قفس، شكسته بال رفتنم

كنج خستگي نشسته فرصت پريدنم

اي حكايت هميشه‌هاي درد، گريه كن

شاهد عبور فصل‌هاي زرد، گريه كن

بسته درقفس ولی شبیه يك پرنده‌ايم

مرده ایم اگرچه بارها،هنوز زنده‌ايم

اين غريبه‌هاي غرق در غبار، كيستند؟

سايه‌ي سياه اين شبان تار، كيستند؟

تا كجا، چه‌قدر، سنگ چشم و پست گشته‌اند

از شكستن پياله‌ها چه مست گشته‌اند

مي‌رسند و ازنفیرشان بهار مرده است

زیرپای ‌شان تمام خانه  جان سپرده است

كوچه كوچه‌هاي شهر را شهيد كرده‌اند

ازدم پلشت شان چنین پلیدکرده اند

جاده مه گرفته است و آشناي راه نيست

سال‌هاست شب شده قبول، اگر چه ماه نيست

لحظه‌هاي‌مان اسير پنجه‌هاي بهمن است

بايد از زمان سفر كنيم، وقت رفتن است

توي خواب هر شبم مسافري كه مي‌رسي

نازنین ترین من! تو عابري كه مي‌رسي

ای خجسته مژده ی  بهارها،بیابه باغ

ای بشارت شکوفه های آشنابه باغ

درحریم بغض خودبه انتظارمانده ام

پشت این خزان به حسرت بهارمانده ام.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   | 

چهارم فروردین دوهزار وپانصدوشصت وهفت شاهنشاهی

      پادشاه ایران اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی

ای پادشه خوبان ٬دادازغم تنهایی

دل بی توبه جان آمدوقت است که بازایی

مشتاقی ومهجوری دورازتوچنانم کرد

کزدست بخواهدشدپایاب شکیبایی

ساقی چمن وگل را٬بی روی تورنگی نیست

شمشادخرامان کن تاباغ بیارایی

دردایره قسمت مانقطه تسلیمیم

لطف آنچه تواندیشی ٬حکم آنچه توفرمایی

درروزهای آغازین بهار که به رغم رویش جوانه هاونسیم بهاری، هنوزدل مابهاری نیست وغم هرساله رابرهفت سین امسال مان نیزنشانده ایم،غزل زیررابه خاک پای معبود ومحبوب میهنم ٬آن پادشاه وحکمران دل های تپنده اهورایی،ذات اقدس همایونی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی پیشکش می دارم.درحالی که به جدامیددارم امسال ،سال خانه تکانی میهن ازلوث وجودنابه کار وشوم این اهریمنان سنگرگرفته درپشت دین باشدومسیری گشوده شودتاباردیگرطلعت خجسته روی دلفریب یار رادرمیهن مان رویت کنیم.آن روزبه پای هرقدم پادشاه، هزارسربه سجده خواهندافتاد.روزبزرگی که وارث خانه ٬به خانه بازمی گردد.غزل راملاحظه کنید:

تمام حادثه هاراسراب می بینیم

سرای خویش حبابی برآب می بینیم

 

دوباره قصه تکراری همان رویاست

حقیقتی که تو رامابه خواب می بینیم

 

 به چشم های توماخیره می شویم آن گاه

 تو راغزاله ترین، شعرناب می بینیم

 

شب است این حوالی وفقط به رخسارت

طلوع نافذ صدآفتاب می بینیم

 

 هوای مستی عجب کرده ایم درزنجیر

 چه درنگاه توخفته؟شراب می بینیم

 

 بیاکه بی تونجیب پرازشرافت محض

 فضای خانه خودراخراب می بینیم .

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   | 

پانزدهم اسفنددوهزار وپانصدوشصت وشش شاهنشاهی

       اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی

روزهاوهفته هامی گذرند.ماه هاوسال هاهم...وایران٬ این کهن میهن نجیب وسالخورده مابه انتظارنشسته است.به انتظاراینکه کابوس شوم سال های تلخ هجران بگذرد وفره ایزدی دوباره بازگردد.

رویدادهای گوناگونی دراین گذربه وقوع می پیوندند.چرخ گردون به چرخش خودادامه می دهدوعده یی می روندوعده یی می آیند.آنهاکه می روندناکام وافسرده می روندازاینکه وطن هنوزدرپنجه بیگانه گان است وآنهاکه می آیند٬بی خبرانه ومعصوم پابه عرصه وجودمی گذارند.حال آنکه درسایه شوم این سرکشان ٬جایی برای "وجودداشتن" و "زندگی کردن" نیست.

ملت ایران٬ ایمان راسخی داردکه سرانجام این شب تیره راخورشیدرقم خواهدزد و بهاراین باغ خزان گرفته درراه است.

غزل مثنوی زیررا٬چون همیشه به خاک پای ابرمردی پیشکش کرده ام که جان راتقدیمی حقیری درپیشگاه آن ذات بی کرانه اش می دانم.این کمترین ٬شعرزیررابه محضرمعبود وقبله گاه هرایرانی عاشق ایران وهرقلب پاک وتپنده یی همان ذات همایونی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی تقدیم می دارم.به امیدبازگشت زودهنگام وجودمبارک ایشان به میهن شان ایران:

وقتی که اشک هم نفس خواب می شود

این شمع شب گرفته چنین آب می شود

درحسرت حضورشماگریه می کنم

بغضم ولی بدون صداگریه می کنم

وقتی سکوت درشب من خانه می کند

چشم شماست واله ودیوانه می کند

حالاقلم به گریه مرایارمی شود

امشب شراب چشم توبسیارمی شود

صدشعرناب فرش قدم های تان کنم

هرواژه پیش پای شماخوارمی شود

حالانگاه مست شماآتشم زده

کم کم هوای چشم توبیدارمی شود

عمری ست جای دیدن رویای چشم تان

کابوسِ بی شماست که آوارمی شود

جانم فدای نازنگاهت که صدغزل

درهرطلوع چشم توتکرارمی شود

بگذارتابه اشک پلی رابناکنم

بابغض والتماس شماراصداکنم

من یک غریبه ام که فراموش می شوم

شمعم که درهوای توخاموش می شوم

امشب که بغض فاصله را آه می کشم

برظلمت تکیده شب ماه می کشم

یک جرعه ازلبان شمانوش می کنم

یک لحظه بغض کهنه فراموش می کنم

ای قوم! اوسلاله خورشیدمیهن است

ازمهرروی لعبت من، باغ روشن است

گفتم بُتاتورخ بنماجان دهم کنون

عمرم به پای آن رخ تابان دهم کنون

حاشابه آفتاب جمالت نمی رسم

لب تشنه ام ولی به زلالت نمی رسم

افسوس، سهم خانه ی من منجلاب مرگ

توفان رسیدوظلمت این شهرخواب مرگ

جام شراب درشب سردی شرنگ شد

ناگه طلسم آمد واین باغ سنگ شد

این زمهریر،یک شبه آوارگشته است

داغم به سینه بازچه بسیار گشته است

ای کاش مشرقی، تونمایان به ماشوی

نفرین به کفرودین،توبیاتاخداشوی.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   | 

چهارم اسفنددوهزاروپانصدوشصت وشش شاهنشاهی

    اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی

ماه اسفندروبه پایان است وسالی دیگردرانبوه غم واندوه داردباماوداع می کندتاسالی دیگر وداستانی دیگر.امیدقاطع ملت این است که سال هشتادوهفت، سال پیروزی نوربرتاریکی باشدوملت دربندزندان ولایت فقیه،زندانبانان سیاه دلی را-که حدودسه دهه است کابوس شان برسرمان آوارشده -به قعردوزخ بفرستندتادرسایه آزادی وحضورمحبوب ومعبودملت مان، آن شهریارمهربان وآن بیکرانه ترین ذات مقدس وهستی بخش،پرتوخویش رابرایران بتابانندتامیهن مان دوباره سرافرازی گمشده اش راتجربه کند.درآستانه سالی نو،مطابق معمول همه درگیروداررسوم مطبوع نوروزی هستندوعلارغم تمام سرکوب های اجتماعی می خواهندخودرابرای لحظه هایی شادآماده سازند.من اماهرچه می کوشم نمی توانم خودم رادراین شادی هاسهیم کنم زیراپیوسته دراین تفکرم:"پادشاه ایران٬ نوروزدیگری رادرغربت می گذرانند"ازاین اندیشه گریزی ندارم وباوردارم بسیاری ازایرانیان نیزهرسال رادرحسرت طلوع "خورشیددرتبعیدایران"ذات ملوکانه اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی می گذرانند.آن حضرت بی آنکه خم به ابروآورندهرسال پیام شادباش نوروزی رابه ملت ایران مرحمت می کنندوماهرگزوهرگزنمی دانیم درآن قلب مبارک چه می گذردوشایدهم برای این دانستن تلاشی نمی کنیم.جان نثارسروده زیررابه خاک پای آن پادشاه بزرگوار،اعلاحضرت همایونی رضاشاه دوم پهلوی پیشکش داشته ام درحال وهوای همیشگی انتظارنظاره آن رخساره دلربا،باشدتانوروزآینده رادرسایه فره ایزدی معظم له پای هفت سین مان بنشینیم:

با يك بليط اتوبوس،جامانده ازهیاهوی دیروزها

به انتظارفردای رسیدنم

درمه آلود این جاده خالي‌

بليط را گم كرده‌ام، افسوس

چاره‌يي جز خم شدن، زير اين رگبار بي‌هنگام نيست

توفان این بیراهه

نه به شاخه‌هاي شكسته رحم دارد

نه به این تن تکیده بی تاروپود

در هزار توي ثانيه‌ها

تنهابه ساعت آمدنت خيره‌ام

دربه‌درم

درپیش روی  شهر آشناي دير سالي

سواري

ازآن نمي‌گذردحتا

دستي

چراغي

برگورتاریک مان روشن نمي‌كند

چه‌گونه به تاريخ پشت

كرده‌ايم

که ساعت هاوسالنامه ها را

وارونه باور كرديم؟

چرا اين دست‌ها نمي‌فهمند؟

تا كي اين تكبير مكرر؟

در صف‌هاي گسسته‌ باوری

كجاست آن حضور سترگ بي‌انكار؟

مثل يك نور ناب

برين ظلمت زارِ در سوگ نشسته بتاب!

ما دراین زمستان زشت

اسير بي‌برگ و باري مانده‌ايم.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   | 

بیست وششم بهمن دوهزاروپانصدوشصت وشش شاهنشاهی

اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی

هنگامی که به سراپای میهن مان نگاهی ساده،بی غرض وبی آلایش بیاندازیم،جزغم واندوه ونکبت چیزی خودنمایی نمی کند.ملت ایران بعضن ناامیدندوتعدادی که روح آزاده تری دارندیادربندهستندویامحکوم به تبعیدویادرخلوت غمناک خودمی اندیشندکه چه بایدکرد؟باورداریم که ایران هنوززنده است اماانسان غریبی رامی ماندکه درتوفان وگردباد،به دشواری چشمان خودرابازنگاه داشته است.

آیاتاکنون اندیشیده ایم،هردردی رادرمانی است ودردمیهن مانیزبی درمان نیست.امروزه باپیشرفت علم ریشه سخت ترین بیماری هاحتابعضی مواقعی" سرطان" رانابودمی کنند.آیاریشه ملایان، بدخیم ترازسرطان است؟

برای رسیدن به آزادی- که درپرتوآزادی بتوان حکومتی دلخواه وموردقبول اکثریت ملت ایران راپایه گذاری کرد-نیازبه دومرحله مهم داریم:

1-اتحادویکدسته گی مبارزین برای مقابله بااهریمن ضدمیهنی حاکم برایران.

2-کوتاه کردن دست این افرادنالایق ازصحنه حکومت ومقدمه چینی برای برگزاری یک رفراندوم آزادبرای تعیین حکومت آینده.

تردیدی نداریم که مرحله یکم نیازبه یک رهبردارد.سالیانی برسراین مهم،درمیان تشکل های اپوزیسیون ،جدال برقراربود.به گونه یی که برای عده یی تصوراین بودکه شایددریک رفراندوم مردمی برای تعیین شکل وساختارحکومت،دربرابرحدودچهل میلیون ایرانی قادربه رای دادن،حدود چندصدنفرگزینه برای رهبری آینده ایران وجودداشته باشند.ازسوی دیگر،بسیاری ازچهره های شاخص اپوزیسیون بنابه بسیاری ازدلایل -که شایدبارزترین آنهاخطرات وسنگینی چنین مسوولیتی بوده- ازپذیرفتن آن سربازمی زدندوبه قولی مایل نبودندچنین مسوولیتی رابرعهده گیرند.

پاییزامسال، درلحظه یی تاریخی وسرنوشت ساز،خورشیدفروزان میهن مان آن طلعت هماره نویدبخش وآن ذات بی پایان وکبریایی،پادشاه عالیقدرایران اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی این مسوولیت مهم،حساس وپرمخاطره رابردوش مبارک گرفتندوبدینسان، سوسوی لرزان امیددرقلب ایرانیان،به طلیعه روشنی بدل شدتاپیکرستمکاران چیره برمیهن رابه لرزه درآورده وچشم این شیاطین نابه کارراکور ونابیناسازد.

ملت ایران امروزبه جدامیدواراست تادرآینده یی بسیارنزدیک ،سایه های جهل واسارت کنارروندوآفتاب حقیقت وآزادی درآسمان ایران جلوه گرشود.

جان نثاراین سروده ناچیزراکه درقالب غزل مثنوی سروده ام٬به خاک پای آن ابرمرداستواروهماره برقرارایران، شهریارخوبان، شاه شاهان اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی تقدیم می دارم:

 مانده در پيچ و خم ننگ و فريبيم دريغ

بسته در موطن خود باز غريبيم دريغ

ما همه لرزه به تن ٬لرزه به جانيم كنون

روسيهَ، غم‌زده، رسواي جهانيم كنون

جان چه قدر است كه در پاي تو ريزيم ٬بيا

اشك را شب به سحر پاي تو ريزيم٬ بيا

آرزو نيست به جز آمدن يار به شهر

ما همه منتظر رويت دلدار به شهر

ما همه در طلب توست كه اين‌گونه شديم

بر سر هر خط و هر شعر فقط شعله شديم

در بلنداي نگاهت٬ دل ما چيزي نيست

غير يك برگ رها در غم پاييزي نيست

سالياني‌ست كه ما خسته و حسرت‌زده‌ايم

همچو يك مزرعه‌ مرده‌ي آفت‌زده‌ايم

افتخاري‌ست كه جا پاي شما را بوسيم

مثل اين است كه چشمان خدا را بوسيم

سر به داريم و شما سرور جانان هستيد

خشك ساليم و شما مژده‌ي باران هستيد

مرده هستيم و شما عطر مسيحا داريد

معجز عیسي و موسي همه يك جا داريد

وارث عزت ايران تويي اي مرد ٬بتاب

مهر تابان تو به ظلمت‌كده برگرد٬ بتاب

اي تو در كالبد خسته‌ي ما هم چون روح

اي تو معناي بزرگي، همه‌ي فر و شكوه

يار از توست كه من باز سخن مي‌گويم

اين فقط نام شما هست كه من مي‌گويم

در طرفداری‌ آن بُت كه سفر كرد هنوز

از غم و بي‌كسي و داغ وطن مي‌گويم

شهر آذين شده تا يار بيايد به وطن

از زبان‌هاي خموش همه تن مي‌گويم

ما همه تشنه‌ي آن پرتو نوريم ٬عزيز

اين كلامي‌ست كه از مرد، زِ زن مي‌گويم

شمع را پاي شكيبايي بر هجران نيست

شعله‌شعله فقط از اوست سخن مي‌گويم

كاش مي‌آمد و اين شب زده‌گي گم مي‌شد

باز در بركه‌ خاموش تلاطم مي‌شد

شهر چون بسته كويري‌ست زهر سو به سكوت

يا همان راند‌گي‌ آدم و حوا به هبوط

تو بيا ٬خانه‌ي تاريك چراغان بشود

طلعت نور تو در خانه نمايان بشود.

"فرتوربالا٬تمثال مبارک اعلاحضرت می باشدکه ازوبسایت مدافعان ملی جناب آقای توحیدکریم زاده ٬هم اندیش گرامی برداشت شده است"

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   | 

ششم بهمن دوهزار وپانصدوشصت وشش شاهنشاهی        

    شاهنشاه آریامهرمحمدرضاشاه پهلوی

ماه بهمن ٬ماهی که میهن مان بربادرفت.ماهی که ویران شدیم ماه سیاه دربه دری ٬ماه وداع باشکوه واعتبار واقتدارمیهن مان.ماهی که دیوبرمسندنشست .ماهی که جنبش شوم بی وطنان٬ باکمک نادانی عده یی ودخالت دست سیاه بیگانگان ٬عاقبت چیره شدتا مملکت رادرسرپنجه های قدرت خودبگیرد ودرگذرسالیانی ٬آن رابه ویرانه غم انگیزی مبدل سازدکه دیگر هرکسی نام ایران رابشنودتنها ترور٬خشونت٬خون ریزی وسرکوب رابه خاطرآورد٬نه آن تاریخ بلندوپرشکوه را ونه فره ایزدی را...هیهات که چه گونه یغماشدیم وچه ناجوانمردانه به خاک سیاه مذلت نشستیم.

سروده یی راکه درپایین می بینید٬مروری است برمصیبتی که دربهمن پنجاه وهفت برسرمان آمدودرواقع آن رخدادشوم ونتایج اسف بارش برای ملت وهمچنین نگاه حقیربه غم سفرکردن پادشاه بزرگ وجاودانه ماآریامهرفقیدودرپایان نیزانتظاربی صبرانه عاشقان وطن برای بازگشت غرورآفرین آن یگانه افتخارایران وتنهامیراث دارفره کیانی شاه خوبان اعلاحضرت همایونی رضاشاه دوم پهلوی ٬همان داناوقادرمطلقی که جان وجهانم به فدای خاک پای ایشان باد.

ضمن تسلیت پیشاپیش به تمام هم میهنان آزاده ٬به مناسبت فرارسیدن دهه شوم بهمن ٬این مثنوی سروده رابه خاک پای ذات مبارک اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی پیشکش می دارم:

تمام باغ شبی غرق شعله شد دیدی

صداي سوختنِ ما خدا تو نشنيدي؟

براي زخمِ دل ما اشاره كافي بود

و مرگِ باغِ مرا يك شراره كافي بود

رواست من گر از اين شام تار بگريزم

به شهر غربت و غم سوگوار بگريزم

هجوم سرد زمستان بهانه مي‌خواهد

سزد كه با نفسي داغدار بگريزم

بهار مثل خزان خالي از پرستوهاست

صلاحم است اگر از بهار بگريزم