">
بیست و یکم تیر دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

بسیاری از اوقات با خودم کلنجار می روم و می کوشم خود را قانع سازم امروز که بیش از هر زمانی نیازمند اتحاد هستیم و اکنون که مسیر روشن و شفاف و مشخصی برای دست اتحاد دادن گروه ها و تشکل های اپوزوسیون فراهم آمده است و امروزی که رژیم حاکم بر ایران بیش از هر وقت بنا را بر سرکشی گذاشته و بلندپروازی های جاه طلبانه اش دیگر دارد از حد و مرز عبور می کند٬ بهتر است جانب رفاقت و صمیمیت میان جنبش ها و نهادهایی که در سنگر مشترک نبرد با حکومت اسلامی قرار دارند برقرار شود و شاید بهتر باشد به هرسختی و مشکلی کینه های عمیق را - که ناشی از ضربه های عمیق بسیاری از همین چهره ها و احزاب به اصطلاح مخالف به حیثیت ایران و به زندگی ایرانیان است-سر بپوشانیم و یا ببخشیم تا در سایه اتحاد٬ به خواست واحد و مشترک مان دست یابیم اما...
به خاطر می آورم ذات مبارک اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی در یکی از گفتگوهای اخیرشان با تلویزیون "نسیم آزادی" با اشاره به یکی ازضرب المثل های معروف و پرمعنای انگلیسی فرمودند که مشخص کنید دوست دارید مشکل باشید یا راه حل... و اکنون جان نثار با استناد به فرمایش مطایبه آمیز آن حضرت (که ریشه در واقعیت تلخ اپوزوسیون دارد)مایلم که به همین مساله بپردازم و یا به واقع ریشه اینکه چرا هنوز برخی از این تشکل های مخالف رژیم اسلامی، در مقابل روند"اتحاد" مانند سدی ایستاده اند. آیا این پرسش پیش نمی آید که به اندازه بحث عبور از جمهوری اسلامی٬ عبور از این افراد نیز لازم و ضروری باشد؟عبارت مضحکی که برخی از این دلقکان نقاب آزادی خواه برچهره زده به تازگی مطرح کرده و در بوق و کرنای جنجال ساز سیاسی شان می دمند٬ واژه "پهلویزاسیون" است که به صورت وقیحانه یی پرچمداری آن پادشاه عالی مرتبه و فرزانه را مورد سوال قرار می دهند و صدالبته پیداست که این تازه به دوران رسیده های حسرت به دل، از سرسپردگی ایرانیان آزاده و ایران پرست نسبت به رهبری معظم له ٬چه دردی می کشند و چه رشک و حسدی می برند.
اگرچه جای گفتن نیست اما زمانی که دنائت این به ظاهر حامیان آزادی و به واقع مزدوران پنهان حکومت ولایت فقیه، کاسه صبرعاشقان ایران را لبریزکند به ناچار باید پرده از هویت زخم خورده و مبهم این افراد برانداخت تا بیشتر پی ببریم چه عاملی موجب شده تا یک حکومت بدوی و ضد ایرانی نزدیک به سی سال همچنان در قدرت بماند در حالیکه ملتش در بسیاری از مواقع مجاز به نفس کشیدن هم نیستند. آری همین افراد و همین تفکر کج و آلوده شان بود که منجر به رخداد انقلاب شوم پنجاه و هفت شد. همین ذهن بیمار و مغروق درمنجلاب این حضرات اپوزوسیون بود که با بهانه دروغین "دموکراسی"، شرف ایران را از ما گرفت. همین حضور نابخردانه این موجودات ناراضی و ناراحت بود که باعث شد با از دست دادن سایه ایران پدر، میهن ما یکپارچه در سیاهی و عزلت فرو برود و مالکان سرزمین کوروش و داریوش کبیر، مشتی رجاله عمامه به سر باشند و امروز هم گوش و چشم خود را عامدانه بر حقایق بسته و ذهنیت بیمار و نحیف خود را سدی در برابر وسعت اقیانوس وار وجود رضاشاه دوم پهلوی قراردادند تا فکر و اندیشه ساده لوحان را نسبت به انگیزه آن وجود بلندمرتبه(از به دست گرفتن سکان رهبری مبارزین) مخدوش سازند و بعضی گمراهان و یا افراد کوته بین را درخیال خام خود قانع سازند که ایشان می خواهند به مجرد بازگشت شان تاج و تخت خود را احیا کنند.
باید به این غرض ورزان- که دارند از حماقت بعضی مردم سنگر برای اندیشه سرتاسر وقاحت خود می سازند- گفت که شما سخت در اشتباهید و اگرچه در اشتباه تان همچنان باقی خواهید ماند و گرچه خودتان بهتر از سایرین می دانید که مدعی شما فقط پوچیات حاصل از دیدگاه معیوب شماست و ریشه واقعی ندارد اما به سه اصل توجه کنید. قضاوت بر این سه مورد را به دوش آنهایی می گذارم که بویی از هویت ایرانی برده و حقیقت را به مسلخ سیاست مشتی بی ارزش جاه طلب نمی برند:
۱- گرچه ذات همایونی رضا شاه دوم هرگز خود را مدعی تاج و تخت نمی خوانند اما در نگاه قاطبه ملت ایشان وارث تاج وتخت هستند. مقام شاهزادگی و مهم تر از آن پادشاهی آن حضرت یک مقام ذاتی و ماهیتی است و چیزی نیست که فردی بخواهد به ایشان هدیه کند و یا از آن ذات مبارک بستاند.
۲- اعلاحضرت رضاشاه دوم همیشه و درقالب تکیه کلامی قاطع، انتخاب حکومت آینده ایران را به خود مردم واگذار کرده و در کمال لطف و کرامت منحصر به فردشان نشستن بر اریکه شهریاری را به رای ملتی واگذار کرده اند که گروهی از نسل پیشین شان -اگرچه از سرنادانی-رفتار بی شرمانه یی با پدر تاجدار و فقید آن حضرت مرتکب شده بودند.
۳- رسیدن به آزادی و عبور از حکومتی که چون طاعون خطرناکی بر جان میهن ما رخنه کرده است به هر حالت نیازمند یک رهبر می باشد و پرسش اینجاست که شما موجودات حقیری که در پیشگاه رهبری آن یگانه بی تکرار، جسارت بیجا کرده و از اصطلاح من درآوردی و بی معنای پهلویزاسیون استفاده می کنید کدام گزینه را برای رهبری لایق تر می شناسید؟ نکند خودتان را در این کسوت دیده و در رویاهای تان ملت را شیفته و خواهان خود می دانید و دچار این وهم خطرناک هستید که این مردم -مردمی که تکیه کلام شان نام مبارک اعلاحضرت است و مردمی که بیست و نه سال است با توجه به سطح فرهنگ و نوع بینش شان نام "رضا" ورد زبان شان است - افسون شما افسانه پرستان شده و زیر بیرق تان خواهند رفت تا یکبار دیگر با سر به زمین بخورند؟؟! به خاک پاک ایران سوگند که هرگز و هرگز و هرگز جایگزینی برای رهبری وجود ندارد که حتا میان جامعه کوچکی از ایرانیان به اندازه یک صد هزارم اعلاحضرت محبوبیت و مقبولیت داشته باشد.دست از توهمات کودکانه و مضحک تان بردارید و مانند یک فرد بالغ اندیشه کنید.
این سنگ اندازی ها برای تان ثمری ندارند پس بیش از این برای ما مسجل نسازید که از نکبت امروز ایران رضایت مندید و مشتاق هستید وطن مان در لجن حکومت دستاربندان بماند. کمی آرام بگیرید و در محضر ابر انسانی که یک تارموی ایشان از دنیای شماها فراتر است ادعای بزرگی و دانایی نکنید. یکی از متفکرین جمله زیبایی دارد که دال بر این است:"کسی که بکوشد بزرگ تر از خود را کوچک کند شخصیت خود را تحقیرکرده است"
از رویای رهبری و از سودای اریکه داری بیرون بیایید. ایرانیان دیگر بازیچه بازی منفور شما نخواهند شد. قاطعانه و بی هیچ تردیدی بدانید مردم ایران٬ بند کفش اعلاحضرت را با تمام ایدئولوژی شماها جا به جا نمی کنند پس این دست و پا زدن شما تنها خودتان را خسته تر می کند:
گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان
گرشما را نه بس این سود و زیان ٬ ما را بس
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
از در خویش خدا را به بهشتم نفرست
که سرکوی تو از کون و مکان ما را بس.
هفدهم اردیبهشت دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

بحثی که همواره ذهن افراد از روشن فکر گرفته تا چهره های شاخص دنیای سیاست را به خود مشغول داشته است،بحث تعریف قدرت و تفاوت حکومت "خودمدارانه" و"مردم گرایانه" است و بالاخره اینکه ماهیت قدرت چیست؟
پرسشی که مطرح می شود ابتدا این است:آیا ممکن است یک کشور٬بدون بهره بردن از سیستمی به نام حکومت اداره شود؟ آیا سیستمی به نام آنارشیسم حتا درمدرن ترین ممالک پاسخی هرچند اندک گرفته است یا خیر؟و البته آیا دیگر این به یکایک مردم جهان اثبات نشده که چنین شیوه یی(آنارشیسم) برای به اجرا درآمدن معقولانه نیست؟
پس اگر برقرار ماندن یک کشور فاقدحکومت ،ممکن نمی باشد پرسش بسیاری این است که: پس نقش مردم دراین میانه چیست؟
آیا فردی که در صدرحکومت قرار می گیرد٬مهم تر است یا شکل حکومت؟
پاسخ دادن به این پرسش ها نیازمند کلنجاری طولانی و گشودن مباحثی دامنه دار است. اما شاید بد نباشد گوشه هایی را درهمین پست روشن کنیم تا اندیشه و تامل بیشتر به عهده عزیزان باشد.
امروزه و درمیان افراد و همچنین جنبش های مخالف باحکومت وزین و شکوهمند پادشاهی(که البته مدعی مخالفت با جمهوری ولایت فقیه نیزهستند) دو دسته یا بهترباشد بگویم دو دیدگاه وجود دارند:
دسته یکم:سران و روسای احزاب جمهوری طلب هستندکه رویای به قدرت رسیدن را در سر داشته و به عنوان دبیرکل حزب فلان ٬بانگ و فغان برمی آورند که ما نمی خواهیم کسی درصدرحکومت مان باشد(و جالب تر اینجاست که سفیهانه جمهوری متعفن اسلامی و سردمداران دلقکش را با پادشاهان بزرگ پهلوی قیاس کرده و حتا یکی می دانند)مردم باید خودشان برخودشان !!!!حکومت کنند و بازهم عبارت دموکراسی و ساختار دموکراتیک را به میان می آورند و مظلومانه خود را تنها مدافعان بی چون وچرای ملت معرفی می کنند.بدیهی است با جابه جایی چند مهره و برمسند نشستن این حضرات چه روی خواهد داد... نیازی به شرح و تفضیل بیشتر نیست که همین مدعیان دروغین دموکراسی در زمان لازم چیزی در مایه همین عمامه داران خواهند بود و تنها ملت باید بهای سنگینی برای تغییر رژیم بپردازد و باز روز از نو روزی از نو.
دسته دوم :هواداران و هواخواهان بی شمار دموکراسی و حقوق بشر هستند٬ مردمی ستم دیده که نزدیک به سه دهه ٬ در هجوم نعلین پوشان سیاهی پرست و شقاوت پیشگان سپاهی ،بسیجی و....حقوق حقه آنها پامال شده است و این افراد شامل دانشجویان ٬محققین و نخبگان٬هنرمندان و اهل قلم و....چنین دسته هایی هستند. اینان تنها تشنه رسیدن به آزادی در چهارچوبه قانونی -که تنها تضمین حقوق مردم و امنیت جانی٬رفاهی و تحصیلی آنها باشند- هستند و به هیچ وجه خواستارگرفتن سکویی از قدرت نمی باشند. با کمال تاسف دسته اولی- که از آن سخن رفت- با شعارهای پوچ اما دلفریب خود ذهن دسته دوم را- که آحاد برخاسته از درون مردم هستند-به سمت خود معطوف ساخته اند و این عزیزان آزادی خواه و پاک طینت را به سینه زنان بی جیره و مواجب احزاب پوسیده یی با نام توده ،چریک های فدایی اکثریت، حزب کارگر،مجاهدین یا ملی مذهبی ،نهضت آزادی و...غیره تبدیل کرده اند.بدنیست این خیل مشتاق آزادی بدانند هرگز و به هیچ عنوان امکان برقرار شدن وعده دروغین این لاف زنان درغربت٬وجود ندارد.بگذارید به پیشینه اینان برگردیم تا کمی مستدل ترباشد:مگر همین احزاب و نهضت ها نبودند در زمانی که حکومت شاهنشاه فقیدآریامهر داشت قدم هایی به سمت پیشرفت نظامی ٬اقتصادی و اجتماعی ملت برمی داشت ٬مشغول ترور و خرابکاری بودند؟ مگر همین هایی که امروز بدون کوچک ترین استدلالی -که دست کم باورپذیرشان کند-به شماها وعده حکومت مردم برمردم را می دهند دیروزی -که هرگز از حافظه تاریخی ملت پاک نخواهد شد-سنگ خمینی و آن نهضت!! اش را برسینه نمی زدند؟ و مگر همان خمینی نبود که در نوفل لوشاتو وعده آزادی اندیشه و بیان را حتا برای کمونیست ها قایل شده و در بهشت زهرا با لهجه ی جاهلانه خاص خودش می گفت که آب و برق را مجانی می کند و در ادامه هرکه کلامی برخلاف اسلام اهریمنی اش گفت، گردن وی راقطع کرد و نه تنها آب و برق مجانی نشدکه هزینه آنها روز به روز بیشتر شد و هزینه های کمرشکن دیگری نیز افزون گشتند؟ چرا باید یکبار دیگر چشم بسته "خِرَد"خود را به کناری نهیم و گوش به کلام افرادی بسپاریم که چهره یی افسون گر اما سیرتی پلید و قدرت طلب دارند؟؟
روی سخن این مطلب با آنهایی است که از ظلم و بیداد رژیم دیکتاتوری اسلامی به تنگ آمده اند اما مفتون شیادی گروه ها و احزابی شده اند که با زبان شیرین دموکراسی می خواهند از آنها پلی برای نیل به قدرت ساخته و پس از برآورده شدن مقصودشان٬همان معامله یی رابا آنان کنند که خمینی وخامنه ای و سایرجلادان این رژیم بیست ونه سال پیش بافرد فردملت کردند.نمی توان از این حقیقت غافل شدکه تغییردادن یک حکومت ٬مستلزم تسلیم هزینه و حتا تقدیم جان می باشد٬برانداختن حکومتی که اختاپوس وار٬ریشه در هزارتو دارد و از انواع اهرم هابرای بقای خودش بهره می جوید٬امر آسان وساده یی نیست .
ذات همایونی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی- تنها منجی٬رهبر و حامی ملت ایران و همان شهریار پرعظمتی که در وسعت بیکرانه ذهن ایشان٬ ایران و ملت ایران حضوری شاخص دارند- درجای جای فرمایشات شان تکیه بر"قیام های بدون خشونت" دارند و خود آن حضرت متذکرمی شوندکه هرچه زمان بگذرد متحمل بهای گزاف تری خواهدبود.و حقیر ازفرمایش ملوکانه چنین برداشت می کنم که به هرحال تغییریک حکومت ٬نیازمندصرف هزینه و تحمل پاره یی سختی هاست .
حالا با دقت نگاه کنیم :آیا سزاوار است ملت عزیزمان یکبار دیگر فریب افرادی را بخورند که سال ها با جنبش های ضدملی و ایران برانداز،منافع مشترک داشته و دست همکاری دادند تا کشور عزیزما را مغلوب انقلابی جاهلانه نموده و همزمان با تبعید شدن وارثان آن(خاندان بزرگ پهلوی) تبدیل به مملکتی بی صاحب کنند؟آیا دورنمای دموکراتیک این اشخاص می تواند برای عاقلان باورپذیر باشد؟و سرانجام اینکه آیا تکیه زدن چنین افراد معلوم الحالی برابر با امتداد سالیان دراز استبداد ددمنشانه رژیم اسلامی و تکرار دیگری از این همه مصیبت و محنت نمی باشد؟
نتیجه:آنهایی که به عنوان سردسته یک حزب، دم از دموکراسی خیالی خود می زنند و خیال برمسند قدرت تکیه زدن را در ذهن دارندشاید حق داشته باشند زیرا افق رابرای سلطه گری و خودکامگی شان گشوده می بینند و آنهایی که زیرعلم اینان سینه می زنند و با پشت کردن به هویت ٬پرچم شیر و خورشید وشرافت میهنی خود٬پادشاهی هفت هزارساله و سراسر افتخارایران را٬در کمال نابخردی و ساده لوحی استبداد قلمداد کرده و باورکرده اند تفکرات وارداتی شوروی سابق، برای شان آزادی و حقوق بشرخواهد آورد احمقانی بیش نیستند زیرا که از نمد این حضرات جمهوری خواه، کلاهی برای آنان بافته نخواهدشد...

پیرامون سی و یکم اردیبهشت و در واقع بحث راهپیمایی پنج روزه یی که درطی هفت ماه اخیرتوسط تنی از بلاگرها از جمله بنده مطرح شد پرسش های فراوانی وجود دارند.اکنون که تا پایان اردیبهشت امسال زمان زیادی نمانده ٬حس کردم بدنیست اگر در این باب توضیح مختصری دهم:
عزیزی از دوستان فعال درعرصه وبلاگ های مبارز-که لینک ایشان نیز در لیست پیوندهایم موجود است-درحدود نیمه های آبان سال گذشته نظری را برای من و تعدادی دیگر از دوستان ثبت کرد(من بعدن دریافتم که برای دوستان دیگرمان نیز این نظر را به ثبت رسانده بودند).ایشان گفتند که درچنین روزی قرار است تجمعی مهم در میدان بیست و چهار اسفند(انقلاب)برگزارشود و بنابر گفته این دوست٬ ظاهرن جنبش نامبرده از سوی اپوزیسیون نیز پشتیبانی می شود.به شخصه همواره معتقدبوده و خواهم بود که هر اقدامی اگرچه کوچک، اما کوچک نیست و می تواند سرمنشا قیام های بزرگ باشد.این اصلی است که نه تنها بنده حقیر بلکه تئوریسین ها و نظریه پردازان جنبش های مبارزاتی و سیاسی با این اصل همسو و موافق هستند. من برحسن نیت این دوست مهرتایید زدم-ضمن اینکه تا این لحظه رویدادی پیشامد نکرده تا نظرم را نسبت به ایشان برگرداند-و در پای پست هایم پس از آن اشاره یی به این راهپیمایی و در واقع اعتراض می نمودم و در یاهو نیزpmهایی دراین خصوص برای یاران ارسال می کردم. درخواست من از این ایرانیار٬تنها یک مورد بود و آن هم ارایه سندی که پشتیبانی اپوزیسیون را از این جنبش مسجل و روشن سازد.برای چنین درخواستی دو دلیل مهم داشتم:
نخست دوستان بسیاری پیوسته پرسش شان این بودکه آیا این جنبش ازسوی هیچ نهادی حمایت می شود؟و اگرمی شود از سوی کدام نهاد و به چه شکل و صورتی این پشتیبانی و حمایت انجام می شود؟ باید بگویم سوال عزیزان صددرصد منطقی بود.
دومین دلیل من، که به نظرم از دلیل نخست به مراتب مهم تر بود بحث امنیت آن تعداد از مبارزینی ست که مایلند دراین تجمع حضور یابند(و صرف نظر از مقدس بودن روح هر قیامی که بر ضد این رژیم ستمکار برخیزد)امنیت شرکت کننده گان چه در بدو شرکت و چه پس از آن مهم ترین مساله است.تلخ است و شایدتلخ تر از این نباشد که عده یی ازبهترین دوستان مبارز-که غالبن وبلاگ نویسان و کاربران سایت های سیاسی و مبارزهستند-اسیر چنگال دژخیمان شوند.فریاد برآوردن درخیابان ها و سینه سپرکردن در برابرنظامی که اثبات کرده در شرایط لازم به یک طفل شیرخواره هم رحم نمی کند و پشیزی برای آسایش و جان ملت ارزشی قایل نیست ٬باید با برنامه ریزی دقیق و همچنین "حمایت جانبی" جلو برود.
من با این دوست گرامی بحث هایی طولانی و متوالی داشتم و پافشاری جدی و محکمی برای ارایه مدرکی شفاف مبنی برحمایت اپوزیسیون و جنبش های برون مرزی و ایشان این مهم را سرسری گرفته و در نهایت به من گفتند که آیا حتمن باید حمایتی وجود داشته باشد؟و آیا ما خودمان نباید حرکتی کنیم؟به وی گفتم و تاکید کردم با اختاپوس خطرناکی ماننداین رژیم باید با دوشیوه "محتاطانه "و "قاطعانه" برخورد داشت.تصور و پندار غلطی که برای برخی پیش می آید تلاش برای قیاس کودتای وحشیانه پنجاه و هفت با امروز ایران است و اعتقاد آنان این است که به اصطلاح انقلاب57 موفق بود زیرا بی پروا صورت گرفت.لازم است تفاوت عمده ایران دیروز و امروز را در دو مورد خلاصه کنم:
الف:انقلاب57 را قشر اوباش و لاابالی جامعه رقم زدند حال آنکه جنبشی مانندسی و یکم اردیبهشت را قرار است قشر اندیشمند و آگاه و اهل مطالعه به ثمر رسانند و از آنجا که گوهر و شخصیت انسانی آنان با اینان تفاوتی بسیار دارد در نتیجه حرکت یکسانی انتظار نمی رود.آرشیوهای برجای مانده از آن انقلاب سیاه مملو از انفجار،خشونت، شکستن شیشه ها و خون است.همین خود برای وضوح ذات بی اصل و نسب آن انقلابیون!کافی است.
ب:انقلاب پنجاه و هفت چیزی فراتر از یک حمایت یا پشتیبانی را با خود داشت و آنهم یک رهبرسرسپرده و مزدور بیگانه به نام روح الله خمینی که اعتماد به نفس حاصل از اتکای وی بردولت های خارجی ٬درتوده های پست جامعه تولید بی پروایی می کرد تا سرانجام بتوانند با پاره کردن مرز انسانیت و شرف٬ یک نهضت غیرمردمی را جایگزین یک حکومت اصیل و ملی کنند.
آنچه همیشه تکیه کلام معبود و شهریار ایران بوده" نافرمانی مدنی" است و اینکه برای حضرتش مهم ترین اصل٬امنیت و تامین جانی مبارزین درون مرز و ملت بیگناه و دربند افتاده ی داخل ایران می باشد . کمترین نیز به پیروی از اندیشه و آرمان والای ذات مبارک اعلاحضرت معتقد هستم جنبش های نرم و بدون خشونت و خونریزی همیشه ثمربخش تر بوده اند.آیا فراهم نمودن مسیری که با کمترین خسارت منجر به براندازی این رژیم باشد و به نوعی فرسوده ساختن ریشه های اینان نتیجه بیشتری دارد یا یک تظاهرات بدون برنامه و در آخربه محبس افتادن عده یی از دوستان و ایجاد تشکل ها و انجام راهپیمایی های دیگر برای آزاد کردن دوستانی که به علت یک جنبش فاقد برنامه ریزی گرفتار بندمنحوس 209(شکنجه گاه یاران مان)شده اند؟
هرچند تعداد دیگری از یاران نیز از بدو امر٬ برای این جنبش تبلیغ کرده اند-من نیز کمابیش همین کار را می کنم-اما حس کردم یک وظیفه )یا شایدبهتر است نامش را غیرت بگذارم ٬غیرتی که روی همرزمانم دارم( وادارم ساخت این مطلب را بنویسم و شرکت یا عدم شرکت در سی و یکم اردیبهشت و همانندهای آن برعهده خِرَد و توان تصمیم گیری تک تک دوستان است.
به امید پیروزی یکایک ملت ایران ٬در هر کسوت٬ هر زمان و هرمکان ،در کارزار با اهریمنان دیوسیرت و دین فروش.
بیست و هشتم شهریور دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

چیزی که دست کم بر همگان عیان و واضح است این که:
۱-خاندان پهلوی اقدامات مهمی در راستای پیشرفت ایران انجام دادند.
۲-حکومت غاصب اسلامی ازاین دودمان به شدت بیزار است.
تا این جای قضیه را که داشته باشید، حساب بسیاری از مسایل دست شما خواهد آمد. برای بسیاری از نسل جوان امروز ناگفته ها و علامت سوال های بیشماری وجود دارد. قیاس شنیده های شان از زبان نسل قدیم در مورد زمان" رژیم شاهنشاهی" یعنی رفاه٬ شکوه و امنیت توامان و از سوی دیگر مطالب تحریف شده و وارونه یی که در کتاب های درسی خوانده یا در رسانه های ج.ا شنیده اند. از مهم ترین پرسش ها و ابهامات نسل اخیر٬ یکی" بازداشتگاه های ساواک "و دیگری "شرح و بیان خاطرات برخی از افراد و وابستگان خاندان پادشاهی" است که پس از انقلاب در ایران به چاپ رسیده اند. جا دارد برای نسل عزیز و جوان امروز که باید آینده ایران را رقم بزنند، گوشه هایی از این ابهامات باز شوند.
بازداشتگاه ساواک: در زمان به سلطنت نشستن شاهنشاه فقیدآریامهرمحمدرضاشاه وضعیت ایران با وجود نا آرامی های دنیا پس از فارغ شدن از جنگ جهانی٬اقدام های تروریستی گروهک فداییان اسلام - که بعد مزین به حضور گروهک مجاهدین خلق نیز شد- و برخی عوامل دیگر٬ شاهنشاه درسال ۱۳۳۵ تصمیم به ایجاد یک سازمان امنیتی نمودند. در نظر بگیرید در تمام کشورهای دنیا - حتا آرام ترین و بی آشوب ترین- یک سازمان امنیتی برای جلوگیری از اقدامات مخرب و ضدمیهنی وجود دارد. این سازمان به اختصار٬ ساواک نام گرفت :س سازمان٬ ا امنیت٬ و و ٬ ا اطلاعات٬ ک کشور: سازمان امنیت و اطلاعات کشور. اولین رییس این سازمان مرحوم تیموربختیار بود. هدف و آرمان این سازمان ٬جلوگیری از آشوب وسیع و فجایعی بود که می توانستند گریبان ملت را بگیرد٬نه سرکوب دگراندیشان و دانشجویان یا مردم عادی.
آن هایی که چشمی برای تماشا داشته اند دیده اند دگر اندیشان و هنرمندان برجسته در زمان شاهنشاه فقید٬ آزادانه انتقاد و حتا اهانت می کردند. مگر دکتر شفیعی کدکنی٬ احمدشاملو٬ داریوش اقبالی٬ مهدی اخوان ثالث٬ داریوش مهرجویی٬ جلال آل احمد٬ سیمین دانشور و آن خیل هنرمندان و نویسندگان ناراضی از سلطنت شاهنشاه٬ در کمال صحت و سلامت چالشگری نمی کردند؟ داریوش "پریای نازنین" را زمان شاهنشاه در ایران خواند و بسیاری ترانه های دیگر٬ اما گردی به دامان موقعیت وی ننشست و حتا یک ساعت بازداشت که هیچ ممنوع الفعالیت هم نشد. اما هم زمان با وقوع انقلاب۵۷ مجبور شد ایران را برای همیشه ترک کند و حتا کاست ها و سی دی های او در رژیم اسلامی ممنوع و غیرمجاز هستند. مگر "مسعود کیمیایی" در آن وقت فیلم گوزن ها را نساخت ؟ نسل امروز ما٬ اگر در فضای باز سیاسی پیش از انقلاب نفس نکشیده اند٬ لااقل آثار منتقدانه روشن اندیشان آن زمان را با چشم و گوش خود لمس کرده اند. آن هایی که می کوشند تا فرزندان نوپای ایران را احمق تربیت کنند٬ در واقع خود احمقانی بیش نیستند. چه کسی می تواند نسل جوان ما را فریب دهد؟؟
بله ممکن بود مامورین ساواک بزنند٬ اما چه کسانی را؟ آن هایی که درحال طرح نقشه ترور بودند. آن هایی که وطن خود را آسان به روسیه و انگلیس می فروختند. اما باز هم حجم تمام آن کتک ها اندازه یک ساعت شکنجه در بند ۲۰۹ زندان اوین کنونی نمی شود. هوشیارانه تر نگاه کنیم.
کتاب های به چاپ رسیده درحکومت الله پیرامون دربار: بیشترین استناد رژیم امروز٬ به چند کتاب است : یکی" دخترم فرح" نوشته مرحومه بانو فریده دیبا٬ دیگری" من وخاندان پهلوی" نوشته احمدعلی مسعود انصاری و در نهایت " ظهور و سقوط سلسله پهلوی" نوشته ارتشبدحسین فردوست. ضمن این که قصد ندارم به محضر مادرعلیاحضرت شهبانو، یعنی بانو دیبا جسارتی کرده باشم و با در نظرگرفتن این که ایشان درگذشته است ، وظیفه خود می دانم دو نکته را در مورد کتاب" دخترم فرح " یاد آور شوم( پیشاپیش از حضورعلیاحضرت شهبانوفرح دیباپهلوی عرض پوزش دارم):
۱- مرحومه دیبا بنا بر شهادت تمام بستگان خود٬ هنگامی که خاطراتش را ضبط کرد- که محصول پیاده کردن نوار خاطرات ایشان ٬کتاب حاضر است- دچار تلاطم های روحی بوده است. هرچند بانو دیبا قسمت هایی را هم به نیکی در یاد سپرده و بازگو کرده اما از تمام این بحث ها که بگذریم" بانو فریده دیبا"هرگز یک منتقدسیاسی نبوده و خودش نیز این ادعا را نداشته است. ایشان تنها کوشیده تا قسمتی از خاطرات خود را بیان کرده باشد و آن هایی که برسرگفته های ایشان که بر فرض مشروبات الکلی و مهمانی مختلط در دربار وجود داشته یا خیر بحث می کنند٬ افراد سطحی و تهی مغزی هستند که در هزاره سوم هنوز پای تفکرشان در مرداب سنت های پوسیده گیر کرده است و تنها می کوشند ذهنیت جامعه را از سمت و سوی موضوعات مهم به طرف مسایل بی اهمیت سوق دهند.
۲- اگر کسی کتاب" من و خاندان پهلوی" ،"دخترم فرح" و"ظهور و سقوط سلسله پهلوی" را توامان خوانده باشد به تناقض ها و پارادوکس عجیب این سه کتاب پی می برد و اگر بخواهد یکی را بپذیرد٬ مجبور به رد آن دو دیگری خواهد بود.
اگر بخواهیم یک نظر گذران بر کتاب های" من وخاندان پهلوی "و هم چنین "ظهور وسقوط سلسله پهلوی" به قلم ارتشبدحسین فردوست بیاندازیم ٬در مورد اولی ابتدا لازم است شرح کوتاهی از نویسنده این کتاب داده شود:احمدعلی مسعودانصاری از بستگان دور علیاحضرت شهبانو بوده که بر سرخوان کرم همایونی شاهنشاه فقید و شاهزاده رضاپهلوی (پادشاه کنونی)٬ پوستی بر استخوان نشانده و مدتی شرف این را داشته که معلم اقتصاد اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی باشد و شایان ذکر است که این شخص مورد التفات و کرم همایونی هم قرارداشته و در نهایت صدقه سر اعلاحضرت رضاشاه دوم پای این آدم یک لاقبا به امریکا نیز بازشده بود. ظاهر امر چنانچه خودش نوشته این موجود نمک خور و نمک دان شکن٬ دست به یک کلاه برداری سنگین و بی اقبال از علیاحضرت شهبانو و اعلاحضرت رضاشاه دوم زده و چون تیرش به سنگ خورده بوده ، ناچار دست به دامان رژیم اسلامی شده و با مظلوم نمایی و التماس از یک عنصر خودفروخته به نام "حسین ابوترابیان" خواسته تا خاطراتش را به چاپ رساند. این کتاب نیز حاوی عبارات مستهجن و برآمده از روح سخیف نویسنده٬ ناشر و صد البته مخاطبین سطحی و فاقد نگاه آن است. تاریخ ها و آمار و نام های ارایه شده٬ با هم جفت و جور نیستند و همچنین مملو از سندسازی و خیال پردازی هایی است که هرخواننده تیزبینی در بدو امر متوجه آن خواهد شد.
کتاب فردوست که با نگاهی کوتاه به پیشینه این شخص و این که او سمت مهمی در دربار آریامهر داشته و شاید بتوان گفت هستی خود را از دولت سرشاهنشاه ایران پدر داشته٬ انگیزه وی از نگارش این کتاب٬ حالا که در مهلکه ج.ا گیر کرده مشخص و واضح است. او راهی جز دروغ پردازی برای نجات خود نداشته است. شایان ذکر است عاقبت حسین فردوست در زندان به شکل مرموزی توسط سران حکومت اسلامی کشته شد و به این شکل مزد چاپلوسی و داستان سازی خود را دریافت کرد.
پیرامون این سه کتاب وجه اشتراک های زیر را در نظر بگیرید:
۱-هرسه با نگاهی غیرکارشناسانه نوشته شده اند.
۲-تمام این کتاب ها بنابر مصلحت حکومت اسلامی و طبق فرمایش آنان قلم خورده اند و دراین رژیم چاپ و منتشر شده اند.
۳-هر سه کتاب از دید آمار، تاریخ ها، اسامی و...به شدت یکدیگر را نفی می کنند و در متن خود به شکلی مستقل نیز دچار تضادهای وحشتناک و گیج کننده یی هستند.
باید این هم اضافه شود که تمام آن چه گفته شد٬ تنها مورد تایید آن عده قرار می گیرد که این کتاب ها را خوانده باشند و پیشنهاد می شود آنهایی که کتب مورد اشاره را نخوانده اند حتمن تهیه کرده و بخوانند تا به وضوح این گفته ها برای شان روشن گردد.
نتیجه یی که می توان گرفت: برای شناخت سلسله جلیل پهلوی٬ تاریخ بی تکلف را باید خواند٬باید تاریخ قاجار و اوضاع نابه سامان ایران را در آن برهه مطالعه کرد ٬باید برکتاب هایی ارزش نهاد٬ که اندیشمندانه و خالصانه از سرخرد ورزی و به دست تاریخ نویسانی قلم زده شده باشند که در ج.ا ریش خود را گرو نگذاشته اند٬ شیشه عمرشان در دست نابکاران حکومت الله قرار ندارد٬ نه پای شان روی پوست خربزه است و نه دست شان زیرسنگ !!!
می کوشم تا در پست های بعدی٬ گوشه های دیگری از دروغ پردازی های حکومت اسلامی و نوچه های زرخریدش را ارایه دهم.